صفحات 65 – 72
نشریه هنرهای زیبا – معماری و شهرسازی دوره 17 شماره 1 بهار1391
105637723825

مطالعه تطبیقي مفهوم فضا در معماري بومي
و معماري مدرن

سجاد دامیار 1*، مسعود ناري قمي2
دانشجوي دکتري معماري، پردیس هنرهای زیبا، دانشگاه تهران و عضو هیأت علمي دانشگاه پیام نور ایلام، ایلام، ایران.
دانشجوي دکتري معماري، پردیس هنرهای زیبا، دانشگاه تهران، تهران، ایران.
)تاریخ دریافت مقاله: 18/01/90، تاریخ پذیرش نهایی: 2/2/19(چکیده
در این مقاله که به بررسي و تحلیل مفهوم فضا در معماري بومي و مدرن پرداخته شده است، ابتدا مفهوم فضا به صورت کلي و فارغ از جهتگیري سبکي و گرایشي به اختصار تبیین گردیده است. پس از آن به ارائهي تعاریفي از هر کدام از انواع معماريهاي مذکور با استناد به گفتهي محققان و اندیشمندان حوزههاي هنر و معماري پرداخته شده است. سپس با هدف تبیین تفاوت مفهوم فضایي که تخصصگرایان معماري در دوران مدرن، در نظر داشتند، با مفهوم فضایي که کیفیت ناخودآگاه معماري بومي در آن معماري پدید آورده است، براساس یک دستهبندي پنجگانه )با عناوین:1- تهي و ناتهي؛ 2- تخت و خمیده؛ 3- جزء و کل؛ 4- درون و برون؛ 5- جهتیابي و عدم جهتیابي(، مقایسه مفهوم فضا در هرکدام از این انواع معماري با توجه به نوع نگرش و رویکردي که از درون خود آن حوزه، به آنها وجود دارد، صورت گرفته است و در نهایت با مقایسه این مفاهیم در قالب پنج گانهي مزبور، تفاوتهاي کیفي مفهوم فضا در دو حوزة بومي و مدرن، ارایه شده که نشان ميدهد معماري تخصص گراي مدرن، مفاهیمي از فضا را مبدأ و اصل در کار خود قرار داده است که با انگارههاي ذهني انسان )در شکل اصیل و بومي خود( متفاوت و گاه کاملاٌ متضاد است.
واژه های کلیدی
فضا، معماري بومي، معماري مدرن، مطالعه تطبیقي ،کیفیات فضا.

** نویسندة مسئول: تلفن: 0841 -2221052، نمابر: 3501222- 1480، E-mail: [email protected] .

مقدمه

با توجه به عنوان این مقاله ميبایست مفهوم فضا در دو نوع از معماري مورد بررسي و تحلیل قرار گیرد، لذا ابتدا شناخت ای نگونه از معماريها لازم به نظر ميرسد و به همین خاطر براي فهم بیشتر موضوع ارائه تعاریفي واضح از معماري بومي و معماري مدرن با استناد به گفتار بزرگان و اندیشمنداني که در این زمینه مطالعه و تحقیق داشته اند، راه را براي مقایسه و سنجش مفهوم فضا در این دو عرصه از معماري هموار ميگرداند.
بنا بر تعریفي که پاول الیور1 از معماري بومي دارد، معماري بومي، آنگونه از معماري است که از درون جوامع رشد ميکند و طي زمان خود را با شرایط اجتماعي، اقلیمي و فناوري سازگار ميسازد و تکامل ميیابد و با ارزشها، اقتصاد و شی وههاي زندگي فرهنگهایي که مولد آنها هستند سازگار ميباشند و یا به طور خلاصه معماري بومي، معماري مردم و معماري توسط مردم و نه براي مردم است )نورمحمدي ،1388، 19(. در این تعریف یکي از شاخصههاي اصلي معماري بومي که مشارکت مردم در ساخت این گونه از معماري، قابل ملاحظه است و همچنین توجه به ارزشها و همسازي آن با طبعِ طبیعت است .در جایي دیگر راپاپورت2 نیز این گونه معماري بومي را تعریف ميکند: «این نوع مسکن )بومي( تجلي آني ارزشهاي در حال تغییر و نیز تصویر خانه و جهانبیني و شیوه زندگي است و حاصل مجموعه اي از موقعیت هاست» )راپاپورت ،8831، 62(. و یا از دید وي معماري بومي، به جاي تسلط بر طبیعت سعي در ایجاد تعادل با آن را دارد و این عامل را عامل برتري آن بر
فضا
در دورهي مدرن ادراک ماورایي از فضا جاي خود را به دو مفهوم فضاي قائم به اشیاء و فضاي مطلق داد )آرنهایم ،2831، 18و19(. در منظر اول، اشیاء، میداني از نیروهاي ادراکي در فضاي پیرامون پدید مي آورند که هر چه از مرکز )شيء( دورتر ميگردند از قدرت آنها کاسته ميشود و در منظر دوم، فضاهایي را متصور ميگردد که چیزي در آنها ساخته نشده، اما در معرض نیروهاي ادراکي قرار ميگیرند و متراکم ميگردند؛ چندان که آنها را ماهیتي بصري ميدانیم و بالعکس )همان ،34(. با این حال به عنوان یك قدر متیقن براي تعریف فضا در بررسي حاضر از تعریف زیر استفاده ميکنیم:
تعبیر «فضا» به امري میاِن مُدرکِ و مُدرَک4، به معني آن است که کیفیت آن، تحت تأثیردستکم دو عامل اساسي قرار دارد: انساني که فضا را درک مي کند و کالبدي که که در فضا وجود دارد یا آن را تحدید ميکند. اگر هدف یك مطالعه تطبیقي میان فضا در معماري بومي و فضا در معماري مدرن باشد، دوگانة مزبور ، معماريهاي صاحب سبك در زمینه آنچه که به بررسي روابط میان محیط ساخته شده انسان و طبیعت ميگردد، ميداند )همان ،82(.
در مقابل، معماري مدرن که تعیین و تعریف محدودهي تاریخ آن، به اندازهي تعیین و تعریف هر تاریخ نویني به گونهاي مطلوب و شایسته مشکل است، نیز در متون مختلف تعاریف متنوعي را از دی دگاههاي مختلف تعریف نمودهاند که به طور مختصر به آنها اشارهاي خواهیم نمود.
مدرن به معناي عام آن یعني نو بودن و چه بسا که بسیاري از نو بودن هاي عالم بیروني مسبوق به نو شدن در جهان اندیشه است. بسیاري باور دارند که «مدرنیته ،»یعني روزگار پیروزي خِرَد انساني بر باورها )باورهاي اسطورهاي، دیني، اخلاقي ،فلسفي و…(، رشد اندی شهي «علمي» و «خردباوري» )راسیونالیته( وافزون شدن اعتبار دیدگاه فلسفهي «نقّادانه»، که همه همراهند با: سازمانیابي تازهي «تولید و «تجارت»، شکلگیري «قوانین مبادلهي کالاها» وبه تدریج سلطهي « جامعهي مدني» بر «دولت .»به این اعتبار «مدرنیته» مجموعهاي است «فرهنگي»، «سیاسي ،»«اقتصادي»، «اجتماعي» و «فلسفي» که از حدود سدهي پانزدهم و به بیان بهتر از زمان پیدایش «نجوم جدید»، اختراع «چاپ» و «کشف آمریکا»-رنسانس به بعد- تا امروز یا چند دههي پیش ادامه یافته است )پاکزاد ،1389، 2(. «مدرنیته» اقدام به حذف چیزهایي ميکند که فرانسیس بیکن3، « بتهاي ذهني» مينامید .
414376549392

یعني اعتقادات و باورهایي که خاطره فرهنگي غرب در سدههاي میانه را شکل ميداد )همان ،3(.
بالطبع، چهار گونه از «فضا» را به عنوان گزینه براي بررسي پیش رو مي نهد: فضاي میان 1. انسان بومي و معماري بومي؛ 2.انسان مدرن و معماري مدرن؛ 3. انسان مدرن و معماري بومي و 4.انسان بومي و معماري مدرن. روشن است که این چهارگونه از «امربی نامرین» تفاوتهاي اساسي با هم دارد؛ مثلاً فضایي که انسان مدرن در یك معماري بومي ادراک ميکند با ادراک خود آن افراد در همان معماري ،کاملاً متفاوت است. در این بررسي ميتوان با تحدید بحث به فضاي حاصل از تجانس مُدرِک و مُدرَک )معماري مدرن براي انسان مدرن و معماري بومي براي انسان بومي(، بحث را در چارچوب رابطة علي و معلولي مقاصد انساني و پدی دههاي عیني ادامه داد.
کیفیات ماهوي فضا

63540016918355

دستهبندي و تمایزي که مرلوپونتي میان دوگونه فضا )همانکه آرنهایم هم به آن پرداخته( ميگذارد و یکي را )آنکه فضا رایکنواخت ميبیند و قائم بذات( به دوران کلاسیكنسبت ميدهد ودیگري را )آنکه فضا را متأثر از اشیاء درون آن فرض ميکند( بهفهم نااقلیدسيِ مدرن از آن مِنتسب ميکند )Merleau Ponty, 2004, 50(، کاملاً بر مفهوم ادراکي انسان بومي ـ به معني انسان فطري متکي بر طبیعت و «فاقد نظریه» ـ از فضا منطبق نیست. درواقع فقدان نظری هپردازي از سوي خود انسان بومي دربارة مفهوم مجرد و انتزاعي چون فضا، هر چارچوب نظري را براي تحلیل ادراک وي، به عنوان امري بروني و برخاسته از فهم غیربومي مينمایاند. لذا براي یك بررسي تطبیقي، نميتوان مستقیماً مفهومي مستند از فضاي بومي را در مقابل معادلِ مدرن آن قرار داد، و نیز نميتوان مستقیماً مفهوم مدرن فضا را واسطة بحث قرار داد؛ چرا که دیگر تطبیق معنادار ممکن نیست، لذا تمامیت بحث، از یکي از دو حوزة مورد مطالعه )بخش مدرنِ آن(، آمده است. راه ممکني که در این میان بنظر ميرسد آن است که به تبع مرلوپونتي، مفهوم کلاسیك فضا را به عنوان تعریفي نسبتاً خنثي و بيطرف، ابتدائاً پذیرفته و آنگاه سعي گردد، تمایزات فهم انسان بومي و انسان مدرن از آن یافته شود که این جستجو، خود منجر به بازشناسي فهم متمایز هر یك از این دو دسته، از مفهوم «فضا» خواهد شد .این فضا را وي چنین توصیف ميکند: «علوم کلاسیك بر تمایزي آشکار میان فضا و دنیاي فیزیکي بنا نهاده شده است. لذا فضا واسطة یکنواختي است که در آن اشیا در سه بعد نهاده شدهاند و اشیا صرفنظر از موقعیتي که اشغال ک ردهاند، به همان شکل ميمانند) »ibid(. در این تصور، با جابجایي شيء، وی ژگيهاي هندسي آن تغییر نميکند، اما شرایط فیزیکي تغییر ميکند و درواقع، حوزة هندسي از حوزة فیزیکي مستقل فرض ميشود )ibid( و فضا چارچوبي مستقل و ثابت است که هندسه با آن و نه با شرایط فیزیکي، سنجیده ميشود )نگاه کنید به آرنهایم ،1386، 19(. شولتز کیفیاتي را به عنوان «شِماهاي نخستین» از روانشناسي پیاژه نقل ميکند ـ اموري چون تداوم، محصوریت ،همجواري و عدم تغییر اندازة اشیاء در حین حرکت) که معادل همان استقلال کلاسیك هندسة فضا از شرایط فیزیکي است( و آنها را اموري ميداند که بدون آموزش و صرفاً در اثر مواجهة ناخودآگاه کودک )به عبارت بهتر، ذهن خاليِ کودک( با جهان بیروني در وي شکل ميگیرد و به همین دلیل ميتواند میان نوع بشر، مفاهیمي عام، تلقّي شود )NorbergSchulz, 1965, 43(. با چنین فرضي، این کیفیات که در ریاضیات کلاسیك و آنالیز حقیقي از آن به عنوان وی ژگيهاي توپولوژیك فضا تعبیر ميشود ، ميتواند خصوصیات ادراکيِ اولی هاي در ذهن بشر دانسته شود که سپس و در اثر شرایط ـ از جمله فرهنگ ـ تغییر ميکند. با این نگاه، بررسي خصوصیات توپولوژیك فضا درا ین مطالعة تطبیقي ،به مثابه بررسي الگوهاي ادراکي برآمده از دو گونه فرهنگ ـ گونة مدرن و گونة بومي ـ در حوزة کیفیاتي است که بدواً و پیش از تأثیرِ آن فرهنگها، براي همة انسانها در همة زمانها و مک انها ،نسبتاً یکسان است و در حالت ابتدایي خود، با فهم کلاسیك فضا قابل توجیه است. در این نوشتار، تأثیر وی ژگيهاي این دو گونه انسان) یا فرهنگ( در ضمن وی ژگيهاي کیفي اصلي در فضايکلاسیكـ که در توپولوژي نیز کمابیش شناخته شده است5 ـ بر روند خلق و درک فضا بررسي ميشود. بنابر فهم کلاسیك، فضاموجودیتي است: غیرمادي )تهي(، همگن و یکنواخت )تخت(، داراي چارچوب فراگیر) کل( براي خصوصیات هندسي، واقع در بیرون و در عی نحال درون همة اشیاء، و بالأخره، بينهایت و بدون جهت .از اینها ميتوان پنج کیفیت کليّ را مبناي بررسي مقای سهايِ فضا براي دو دستة غیرکلاسیك ـ یعني بومي و مدرن ـ قرار داد که عبارتند از: تهي و ناتهي، تخت و خمیده، جزء و کل، درون و برون و جهتمندي .
1. تهي و ناتهي
در تمامي تعاریف فضا پس از دوران مدرن و حتي در گرایش هاي معناگراي پس از مدرن، فضا بدوا و در ذات خود ،امري است یکنواخت و همگن )تهي یا پر از اثیرًي یکنواخت یا میداني ثابت( که پدی دههاي مادي و انساني آن را پر ميکنند یا به آن شکل ميدهند. در ذهن انساني که بومي خوانده ميشود ،عالم انباشته از نیروها و ارواحي است که ضرورتاً ظهور مادي ندارند و در برخي اقوام بومي، هیچ نقطهاي از زمین فاقد روح نگهبان نیست. این موضوع فراتر از ارزش نقاط خاص طبیعي )کوه و جنگل( براي آنهاست .یکي از وی ژگيهاي برجستهي جوامع سنتي، تقابلي است که آنها میان منطقهي مسکوني خود و فضاي ناشناخته و نامتعین و مطلقي که آن را احاطه کرده است، قائل هستند. مکان نخست، جهان) یا به تعبیر دقی قتر جهان ما( یعني کیهان داراي نظم و آراستگي است. هر چیزي بیرون از آن دیگر از سنخ کیهان نیست، بلکه «جهاني دیگر»، فضایي بیگانه و آکنده از بينظمي و آشفتگي است که ساکنان آن را ارواح، شیاطین و بیگانگان هستند )که به صورت دیوان و ارواح مردگان تجسم ی افتهاند.( )الیاده ،1388، 32(.
تفکر دوران روشنگري با تهي سازيِ فضا، به عنوان فضاي مطلق،آغاز مي شود و معماري، شکل دادن به آن تهيِ بيشکل دانسته ميشود. مینیمالیسم که در اوج مدرنیسم ،یك ارزش براي معماري است ـ اگرچه داراي توجیهات ایدئولوژیك سوسیالیستي و مباحثي چون اولویت ارزش تولیدي بر مصرف است ـ اما از نگاهي دیگر، نوعي اصالت بخشي به فضا در تعریف دوران مدرن است؛ یعني بازگرداندن فضا به همان تهيِ اِولیه. و این در حالي است که در معماري بومي، اصالتبخشي مزبور ،یعني ظاهر کردن آن موجودیت ماورایي انباشته در محیط. بیان آرنهایم در این مورد فهم مدرنیستي از فضا را بخوبي تبیین مي کند: «با افزایش فاصله میان بناها، تراکم فضاهاي میاني کاهش ميیابد و گاه بکلي از بین مي رود. در چنین وضعي مي توان گفت که فضاي میان آنها تهي ]خلأ[ است» )آرنهایم ،1382، 32(. در یك دیدگاه ماورایي، چنین خلأي هرگز رخ نمي دهد. نظریة میداني فضا نیز که پویاتر از نظریة خلأ، فضا را تبیین مي کند و پس از نسبیت اینشتین قوت مي یابد، بازهم بر آن حس بي هویتي در فضاي بدون مرجع شیئي )همان ،33( غلبه نمي کند. ادواردو سوجا دردوران پست مدرن یك سه گانة فضایي مطرح مي کند ـ فضايفیزیکي، فضاي تخیلي و فضاي زندگي ـ وقسِمدوم آنرا عرصةمعماران وهنرمندان ميشمرد )Flanagan, 1999(، که این گونةاخیر، نقشة شناختي را مي سازد که در مقابل نقشة واقعي طرح مي شود که امکان وقوع دارد. وي فضاي سوم را آنتيتز این دو فضا مي شمرد که پست مدرنیسم تولي ایجاد آن را مي پذیرد .اگرچه در تبیین مفهوم فضاي دوران پیشاصنعتي بر وجود این سه گانه هم ممکن است تأکید شود )مثلاً در همان منبع پیشین(؛ اما برداشت عمومي از انسان بومي آن است که این سه گانه براي وي یك واحد را ایجاد مي کند تا آنجا که یگانگي سه فضاي مزبور را ميتوان از شاخصه هاي فضا براي انسان بومي دانست.
2. تخت و خمیده
فضا براي انسان بومي، چنانکه در بالا آمد ،یك تودة وزندار است و وي واجد یك نقشة توپوگرافیك از آن است؛ فضایي از انبوه ارواح و شیاطین، نیروهاي طبیعي و فراطبیعي. این توپوگرافي ذهني، در حالت طبیعي و پیش از خلق کالبد مصنوع، موجود است و صرف نظر از توجیهات مادي که ممکن است در مورد مبناي شکل گیري آن وجود داشته باشد، در موقعیت «حال ،»یك امر ماورایي است؛ به بیان الیاده «از نظر انسان بومي مکان متجانس و همانند نیست. اوگسی ختگيها و گسستهایي در آن تجربه ميکند؛ و بعضي مکانها کیفاً با بخشهاي دیگر متفاوتند» )الیاده ،8831، 15(. در مقابل، کالبد مصنوع، در مقابل این وزن ذاتي و شناختي ،یك وزن عَرَضي و ادراکي در فضا وارد ميکند. ارزش آن نقشة شناختي نسبت به موجودیت بیروني، به معني آن است که روند خلق کالبد عبارت است از هماهنگ کردن موجودیت بیروني با آن جریان پنهان یا دست کم کاهش تزاحمات دومي براي اولي. لذا در دیدگاه الیاده، از نظر انسان غیرمتجدد و دیني همین گسی ختگي و شکاف موجود در مکان است که اجازه ميدهد جهان ساخته شود و انسان دیني همواره کوشیده است تا منزلگاه خود را در «مرکز عالم» بنا نهد. اگر باید در جهان زیست، لازم است آن را بنیان نهاد و هیچ جهاني در آشفتگي و آشوب تجانس و نسبیت مکان عرفي پیدایش یابد )الیاده ،1388، 16(. فهم این گونه از خمیدگي، بیش از آنکه «بصري» باشد، بازشناسانه و رفتاري است؛ دو امر در چنین روندي اهمیت مي یابد: آیین و سمبل. اولي وسی لهاي رفتاري است براي بظهور رساندن نقشة مزبور و دومي وسی لهاي شناختي است. مي توان بررسي کرد که آیا فضا محمل و ظرف آیین است یا آیین وسیله اي است براي بازشناسي اصالت فضا. موضوع در مورد سمبل واضحتر است و ميتوان سمبل را وسی لهاي براي انتقال و تکثیر ارزشي منحصر بفرد، در فضاهاي مختلف دانست؛ مام فورد6 انسان را قبل از آنکه موجود به وجود آورندهي ابزار بداند، وي را موجود به وجود آورندهي سمبل ميداند و معتقد است که انسان پیش از آنکه متخصص جنبههاي مادي فرهنگ گردد، متخصص ساختن افسانه، مذهب و آیین مذهبي گردید )راپاپورت ،1388، 73(. الیاده، سمبلیزم را اساس مکانسازي انسان مذهبي )بومي( مي شمرد و معتقد است، انسان در انتخاب مکان آزاد نیست، بلکه به دنبال یافتن آن است و به کمك نشانههايرمزي ونمادین، آن را پیدا ميکند )الیاده ،8831، 22(.
بعضي فضاها در نگاه بومي همراه با آیین ها و نشانههایياست. همچنین مکانهایي هستند که محل انجام مراسمات خاصي و از نظر ذهني داراي نیروهاي ماورایي هستند به عنوان مثال آستانه سکونتگاه آدمي، موضوعي داراي کمال اهمیت است که هنگام عبور از آن آدابي همچون: خم شدن، زانو زدن، تبرک کردن و غیره انجام ميگیرد. از نظر افراد بومي آستانه نگهبان خود را دارد: خدایان و ارواحي که مانع دخول انسانهاي شریر، شیاطین و نیروهاي زیان آور به این سوي آستانه ميگردند. در آستانه است که قرباني به خدایان نگهبان تقدیم ميشود. همچنین در این جا است که برخي فرهنگهاي کهن شرقي )بابل، مصر، اسرائیل( داوري و محاکمات خود را برگزار ميکردند.
بنابراین، فضاي عیني براي انسان بومي، در تبعیت از فضاي ذهني، داراي خمیدگي معنادار است و این موضوعي است که در دوران روشنگري با انفکاک دو عالم ذهن و عین، موضوعیت خود را از دست مي دهد و فضاي ابژکتیو، برغم تکثرات شیئي در عالم ،یکنواخت فرض مي شود. این موضع تئوریك، ما به ازاي خود را در ذهنیات توده با گسترش روند جهانيسازي ناشيا زا نقلاب صنعتي ميیابد. فریدمن از سه موج جهاني سازي سخن مي گوید که جهات را به سوي «تخت شدن» هدایت کرده است و نخستین آن با انقلاب صنعتي آغاز شده است )Friedman, 2005(؛ همسانانگاري ناشي از تولید انبوه که از ابتدا مورد طعن سوسیالی ستهاي دوران روشنگري و سپس مارکس و انگلس بوده است، با تمرکز قطبهاي حاکمیت جهاني، عملاً نوعي یکنواختي نسبي را میان افراد توده و سپس فضاي جهاني ایجاد کرد. در مقابل سوسیالی ستها، در مقابل این یکنواختي ابژکتیو )محصولات مادي(، بدنبال یکنواختي دیگري بود که وجهي سوبژکتیو داشته باشد. به این ترتیب اینان بدنبال فضاي تخت ذهني یا اجتماعي بودند. با این حال این ای دهآل اجتماعي نیزدر یك فضاي فیزیکي کاملاً تخت پیگیري شد و محملي دیگر براي تولید انبوه و یکنواخت ـ این بار در مورد فضا و نه محصول فیزیکي که در قطب مخالف پیگیري مي شد ـ فراهم شد. تلفیق بحث نظري با عینیت مادي در این مورد را مي توان در «مسکن حداقل» دید که در آن فضاي درون، از تنوعات کارکردي ،با حذف کاکرد تولیدي از خانه )جدایي محل کار و زونینگ در شهر و نیز حذف آشپزخانه به عنوان یك موضع مولد از خانة ای دهآل( ،تهي مي شود و با نفي سلسله مراتب محرمیت در فضا و رجوع به اصول اخلاقي متجددانه، تمامي محملها براي یکنواختي فضاي درون، آماده ميشود و این، در شهر نیز با تکیه بر تولید انبوه مسکن و با کمك منطقه بندي کارکردي به ماکزیمم خود ميرسد )دو اثر مهم دوران مدرن اولیه ـ کتاب بسوي یك معماري جدید لوکوربوزیه )Le Corbusier, 1931( و بویژه کتاب مسکن حداقل کارل تایگه )Teige, 2002(، این موضوع را بصورت تئوریك و نیز عملي تشریح مي کند.(
با این همه، فضاي مدرنیستي نیز حتي در حالت نظري، فاقد وزن نبوده است. در کشاکش تخت انگاري مدرنیستي فضا و دربطن آن، نوعي تصور از خمیدگي فضا شکل گرفت که برخلافنمونة بومي، صبغة ماورایي نداشت. در مورد فضاي فیزیکيیا شیئي، با نظریة میدان هاي جاذبه در نسبیت عام اینشتین کهبر معماران مدرن و بویژه روانشناسان گشتالت، تأثیر گذاشت ،مدرنیسم محملي براي ارزشگذاري شیئي بر فضا یافت که بهترین آن را احتمالاً آرنهایم، ساماندهي کرده و پائولوپورتوگزي عملاٌ بکار برده است. برغم تلاش تئوریك مدرنیست ها براي همه جانبه نشان دادن این نوع تأثیرگذاري بر فضا، موضوع عملاً به یك بحث «بصري» تقلیل یافته است و تمامي کیفیت فضا به ویژگي میداني بصري اشیاء محدود شده است )نگاه کنید به آرنهایم ،2831(.
همسان انگاري تئوریك فضا در نگاه دکارتي، در آرمانگرایي سوسیالیستي، به عنوان ایده آل مطرح شد؛ لذا در این دیدگاه ،فضا اصالتاً داراي خمیدگي نامطلوب تصور شده است. در نظری هپردازي نئومارکسیستي فضا که در آثار لُفوِِر، به تفصیل
تئوریزه شده است )Brenner & Elden,2009(، این وزن داري ناشي از عملکرد نهادها در فضا ،یك موضوع کلیدي است. وي فضاي ارایة فضاي تجریدي7 مدرنیستي رادر قبال فضاي مطلق8 دکارتي، موجد فردگرایي و کیفیت ضداجتماعي فضاي مدرن ميداند و فضاي اجتماعي را در قبال آن طرح و بحث ميکند )Lefebvre,1991(.
به این صورت، مي توان دید که فضاي تخت، موضوعي تجریدي است و تأکید جهاني سازي بر آن و تقابل آن با نگاه بومي، عملاً یك تغییر در عامل وزن دهنده به می دانهاي ذهني و عیني در فضا است به نفع سازمان پنهان و آشکار قدرت؛ عامل جدید، برخلاف عامل ماورایي پیشین، امري است مسلط بر جامعه و در اختیار عواملِ نظري قدرتِ فرا اجتماعي )نهاد هنر حرفه اي و غیرمردمي( یا عوامل عملي قدرت )نهادها در تئوري لفور.(
3. جزء و کل
در دیِدگاهي که انسان را جزئي از یك کلّ منسجم و داراي ارادة کليّ پی شبرنده، مي بیند، انسان براي خود وظیفه یا موقعیتي براي کنترل کل آن سیستم تصور نميکند و ميتواند فارغالبال به فعالیتي ریز و جزئي ـ در هنر یا ساماندهيِ محیط ـ بپردازد و این اتفاقي است که بنظر ميرسد براي انسان بومي ميافتد. در دید کی هانشناسانة وي، او تنها جزیي است از کلّ کائنات و لذا وي تنها در مقیاس خود، ميتواند یا باید، فضا را تنظیم کند. این امر ـ البته ـ با امکانات مادي وي نیز همخواني دارد. آنچه الکساندر به عنوان «کیفیت زندگي بخش» در عینیت اشیا و معماري بومي معرفي مي کند ))Alexander, 2002)a( در بخش عمده اي، از این حالت خاص از جزئي شدن مقیاس ناشي مي شود. این موضوع را در بحث وي در مورد تسلسل و تعدد مراکز و اهمیت تقارنهاي جزئي نسبت به تقارن هاي کلان، بهتر مي توان حس کرد. به تعبیر دیگر، انسان بومي، احتمالاً پس از آنکه کلیت سکونتگاه را بر مبناي هماهنگي با کائنات )راپاپورت ،8631( یا همولوژي خانه ـ جهان)به تعبیر الیاده(، سامان مي دهد، بیشترین تلاش خود را بر فضاسازي در مقیاس انسان متمرکز مي کند و این تلاش خُرد ،که گاه با ظرافت هاي وسواس گونه اي همراه است، به صرفآنکه اثر آن موضعي است، کم اهمیت نمي شود؛ بلکه گاه بر آن کلیت کی هانشناسانه نیز غلبه دارد. نمونة این تلاش را مي تواندر معابد جاوه و تایلند دید که در آن بناهاي عظیم صخره مانند ،ریزفضاهایي با جزییات طاقت فرسا بکار رفته است.
یك تفاوت اساسي میان معماري غیربومي )به معناي عام معماري غیراجتماعي که آثار مصر باستان تا مدرن را ممکن است شامل شود( و بومي، در همین نیاز به «کل سازي تصنعي »در نمونة غیر بومي است؛ بویژه براي انسان مدرن، وقتي فضا بالذات، آن تهي یکنواخت یا میدان همگن ذاتي است که هیچ مرجع اتکایي بجز «من» ندارد، معمار خود را در موقعیت «خلق حوزة شناسه دار» در آن کل بي شناسه تصور مي کند که بالاجبار باید تا آنجا که ممکن است چارچوب بزرگتري را به عنوان مرجع شناسه «ایجاد» )و نه کشف که موضوع مطرح در فضاي انسان بومي است( کند؛ آنچه که کولهاس از آن به عنوان تنها ضدساختار ااقیمانده از معماري معرفي کرده است ـ مقیاس بزرگ ـ )Koolhaas, 1997( در همین چارچوب قابل طرح است: اومقیاس عظیم را محصول تکنولوژیك صدسالة اخیر و عنصري مستقل از معنا و دلالت ایدئولوژیك مي داند که مي تواند مستقل از زمان، در خدمت مدرنیتة انتقادي باشد «تنها از طریق مقیاس بزرگ9 است که معماري مي تواند خود را از جنبشهاي از کار افتادة هنرمندانه یا ایدئولوژیك مدرنیستي ]به معناي سبکي خود[ و فرمالیستي برهاند تا به موقعیت ابزاري خود به عنوان وسی لهاي براي مدرنیزاسیون دست یابد) »ibid(. سازه هاي بزرگ مقیاس و غول پیکر مرئي در درون ساختمان هايِ هاي تك و اشکال مچاله شده اي که گویي دستان یك ربالنوع فرازمیني آن را در هم فشرده، همان قدر مخاطب انساني را مقهور مقیاس فضا مي کند که سطوح سفید و خالي معماري مدرن. در هر دو معمار، القاگر یك کلیت عظیم است ،اما نه آن عظمتي که فضاي بومي براي انسان بومي تداعي ميکند و عظمت خود را از پیوند شناختي10 با گردش کیهان مي یابد و نه مقیاس ادراکي11 از فرم معماري. این بزرگ مقیاسي، نوعي کیفیت دیالکتیکي در مدرنیسم را نشان مي دهد؛ به این معنا که یك پایة بروز عیني مقیاس بزرگ در معماري مدرن از نفي تزیین، حاصل شد که به صورت ایده اي ذاتاً سوسیالیستي و جامعه گرا، طرح شد )Cacciary, 1993(. این امر و نیزتقابل مدرنیسم با مفهوم قلمرو خصوصي )Flanagan, 1999( فضاهایي را خلق کرد که عکس آن خواست اولیه را القا مي کند؛ به این معنا که این ایجاد ،در وهلة نخست یك تلاش هویت جویانه براي معمار است و نه جامعه، و جامعه را بجاي آن کیهانشناسي که مرجعي عمومي بود، به چارچوب مرجعي )معماري( ارجاع مي دهد که حوزه اي است متعلق به عاملي پنهان در وراي آن که بدوا متعلق به معمار و سپس به نهاد ماوراي موجودیت حرفه اي وي اًست.
4. درون و برون
در مباحث پدیدارشناسان در حوزه معماري، اصالت محصوریت و بودن در درون به عنوان کیفیتي فطري براي انسان ،یك موضوع اصلي است )Bachelard, 1994 و Norberg
Schulz, 1979(. شولتز در کتاب اولیة خودـ مقاصد درمعماريـ این معنا را با استناد به روانشناسي پیاژه امري ميداند که ازتجربیات کودکي در ذهن جاي ميگیرد و باشلار، آن را به اصل پیدایش انسان در جنین منتسب ميکند و زندگي اولیه در غارها را بواسطة مباني یونگي روانشناسي در آن مؤثر ميداند. در متون دیني یهودي و اسلام، لفظ مشترک «بیت) »که در عبري و عربي یکسان است ـ O’Meara, 2007(، به فضاي کاملاً محصور اطلاق مي شود و احکامي براي آن نسبت به فضاي بیرون وضع ميشود. از این رو در این دی دگاهها، «درون» و بودن در درون ،مفهومي اصیل است که ادراک بیروِن، نسبت به آن تبعي است .ذهنیت انسان بومي که حالت طبیعي خود را در ادراک، حفظ کرده باشد و فارغ از مفاهیم تصنعي در مورد فضا باشد ،کمال خلق فضا را در محصوریت کامل ميبیند. این مفهوم ـ با هر ری شهاي که براي آن ادعا شود ـ بروز خود را در خواست محرمیت و خلوت ميیابد و از این روست که حتي در نواحي استوایي که گرما و سرما چندان معضلي براي انسان نیست، ایجاد محیط محصور و کاملاً محصور یك پدیدة متداول است. از نقطه نظر مامفورد ،ساخته ها و آثار انسان بومي بیشتر در رابطه و نیاز به استفاده از قابلی تها و توان دروني و یا صرف انرژي و قابلی تهاي دروني او بوده تا نیاز به کنترل محیط و یا نیاز به تغذیه بیشتر، و یا در جایي دیگر ردفیلد اشاره ميکند که در جوامع بومي و ابتدایي، نظم اخلاق بر نظم فني اولویت دارد و یا به عبارتي نظم دروني بر نظم بروني اهمیت دارد )راپاپورت ،1388، 37(.
از نظر انسان مؤمن، کلیسا نسبت به خیاباني که در آن واقع است، از فضاي متفاوتي برخوردار است. دري که به اندرون کلیسا باز ميشود، در واقع به معناي راهحل مشکل تداوم مکاني است. آستانهاي که این دو مکان را از یکدیگر جدا ميسازد، درواقع بیانگر جدایي و فاصلهي میان دو حیث عرفي و حیث دیني است .آستانه، کرانه، مرز و حدَ فاصلي است که این دو جهان را از یکدیگر متمایز ميسازد و آنها را در مقابل هم قرار ميدهد؛ در عین حال مکان متناقض نمایي است که دو جهان در آن جا تلاقي ميکنند، جایي که گذر از جهان عرفي به جهان قدسي امکانپذیر ميگردد )الیاده ،1388، 91(.
فهم مدرنیست ها از موضوع ،یکسان نیست و مي توان دو
گرایش واضح را در این مورد شناسایي کرد )Heynen, 1999(؛ در نگاه آنان که براي تعریف «پروژة مدرنیسم »کوشیدند )گیدیون ،لوکوربوزیه و …( بحث بر رابطه درون و بیرون متمرکز است؛ به این معنا که، ماهیت درون و بیرون، و وضعیت پیش گفته در مورد معماري بومي، براي آنها وضعیتي است که حرکت به سوي مدرنیسم را از آن آغاز مي کنند و مدرنیسم را در زدودن کیفیاتي که ذاتي آن وضع تلقي مي شود، ميدانند .یکي از اساسيترین این کیفیات، «مرز» و «تمایز» درون و برون است که محو کردن آن راهي است به سوي فضاي مدرن که در عبارتهایي چون «شفاف سازي فضا ،»یا «درهم تنیدگي فضا» تبلور آن دیده ميشود )مثلاً رجوع کنید به همان منبع و نیز گیدیئن ،0531(.
اما در گرایش دیگري که از آن به مدرنیسم انتقادي، تعبیر ميشود، فهم از «درون» و «بیرون ،»یك فهم دیالکتیکي است، به این معنا که وجود و تعریف یکي وابسته به دیگري است وبالعکس. درآراي کساني چون آدولف لوس و نظریه پردازان مکتب فرانکفورت که از اولی نها در این گرایش هستتند، بر کیفیت دیالکتیکي فضا تأکید ميشود. در مباحث این دسته« ،کلانشهر» پدی دهاي است بيسابقه در زندگي انسان سنّتي و پدی دهاي است که در عین اینکه زادة مدرنیته است، با آن تقابل نیز دارد و اهداف آزاديخواهانة آن را نفي ميکند .این وضعیت را به زعم آنان نه ميتوان در گذشته یافت و نه ميتوان از آن عدول کرد. تضاد مزبور را زیمل بوضوح ترسیم )Simmel, 2005( و لوس در معماري معني ميکند )Heynen, 1999(. این تضاد در نخستین نمودهاي معمارانه به نوعي درونگرایي و به عبارت دقی قتر، جداسازي شدید فضاي درون و بیرون منتهي ميشود که از این لحاظ ـ بعکس آنچه در مورد پروژهي مدرنیسم آمد ـ با معماري بومي شباهت دارد؛ اما مفهوم آن کاملاً متمایز است؛ در آنجا، انسان بومي، در روند طبیعي که از محیط ادراک مي کند و نه در تقابل با آن و در نوعي هارموني با آهنگ طبیعت به بستن فضا روي ميآورد؛ اما در اینجا انسان مدرن براي مقابله با سرگشتگي کلانشهر و براي یافتن خود، ميکوشد تا راههاي نفوذ سلطهگرانة آن را بر خود ببندد. در تعبیر والتر بنیامین، بعکس، بیرون که عرصة وقوع امر اجتماعي است، از سوي درون )خانه، دفتر اداره و …(، که موجد فردگرایي است، مورد هجِمه است ))Benjamin, 2005)a(. این تضاد و مبارزه براي خودیابي انسان تهي شده، در تداوم مدرنیسم و در ذیل عناوین صوري ـ مانند پست مدرن و دیکنستراکشن ـ به بسط این حوزة آزادي دروني به بیرون روي ميآورد و این بار اوست که خود را در موضعي عصیانگرانه درصدد نفوذ و سلطه برکلانشهر ميیابد .
5. جهتیابي و عدم جهت یابي
یك تفاوت کلي میان مفهومِ جهت یابي در معماري بومي و مدرن را ميتوان از نقطه نظر بستري دانست که معماري در آن خلق ميشود. بستر مزبور در معماري بومي عالم طبیعت است که معماري در هماهنگي با آن خلق مي شود. عالم طبیعت ذاتاً جهتدار است به این معنا که عناصري چون خورشید و ستارگان و… جهات ثابتي را تحکیم ميکنند .یك نمونه توانو در ماداگاسکار ميباشد که بر اساس محورهاي دقیق و قوانین آسترونومیك جهت داده شدهاند )راپاپورت ،1388، 71(. اما این امر، ميتواند از صرف همگامي با طبیعت، به حوزة ماوراء طبیعي هم امتداد یابد؛ براي انسان بومي که فضا غیرمتجانس و داراي گسست است، جهتیابي امکانپذیر است. الیاده در کتاب خود با عنوان مقدس و نامقدس اشاره ميکند که انکشاف مکان قدسي به دست آوردن نقطهي ثابت را ممکن ميگرداند و ازاین نقطه تحصیل جهتیابي در آشفتگي و آشوب تجانس و همانندي به منظور «ساختن جهان» و زیستن به معناي واقعي امکانپذیر ميگردد. تجربهي عرفي بهعکس، تجانس و همانندي و از آنجا نسبیت مکان را نگاه ميدارد. بدین سان هیچ نوع جهتیابي حقیقي ممکن نیست، زیرا آن نقطهي ثابت دیگر از هیچ گونه مقام و منزلت هستيشناختي ی گانهاي برخوردار نیست )الیاده ،8831، 81(.
با ای نحال، همین تفوق امر ماورایي و مذهبي، مي تواند مانعتأثیر جهتمندي عالم طبیعي بر فضاي معماري بومي شود؛ در آفریقا چگونگي توزیع خانههاي گرد و مستطیل شکل در رابطه با توزیع مذاهب است و نمونههاي متعددي از خانه که بر اساس جهت از جنبه مذهب ساخته شده اند، قابل مشاهده هستند. مثلاً در قبایل زولو که جهت براي آنها هیچگونه اهمیتي ندارد، از خانههاي دای رهاي شکل استفاده مي کنند و هیچ گونه خط راستي در منازل آنها نمي تواند وجود داشته باشد )راپاپورت ،8831، 17(.
اما در مدرنیسم بستر شکلگیري معماري، به دو گونه تفسیر ميشود که در هر دو، جهتداري نفي ميشود. مدرنیسمي که به عنوان پروژهاي ذکر گردید، فضاي تهي )تخت( فیزیك مدرن را که فضایي بدون جهت است، بستر طراحي در نظر ميگیرد .
کلانشهر باید همواره ضمانت رشد و گسترش خود را داشته انساني که با همگني متکثر کلانشهر به سرگشتگي و بيجهتي باشد. براي همین هم، نميبایست مانع رشد آن از هر سو شد و عادت کرده است، ساختاري جدید براي جهت یابي، توصیه در عین حال نیز نباید این گسترش را تقویت کرد»)پاکزاد ،9831، ميکند.

نتیجه

8999999965654

در مدرنیسم انتقادي این بستر خود یك محصول مدرن-کلانشهر- است که به واسطه معماري ممکن است مورد نقد مدرنیستي قرار گیرد. از نگاه والتر بنیامین، کلانشهر جایگاه جوهري و بنیادي مدرنیته به شمار مي رود و به منزلهي یك کل نیست، بلکه یك امر گذرا، پاره پاره، پنهان شده و غفلت شده از دیدگاه عموم است ) تاجبخش ،1383، 8(. واگنر کلانشهر را شکل شای ستهي استقرار براي سدهي بیستم ميدانست. او گمنامي آدمها در کلانشهر را یکي از برتريهاي آن ميدانست و مينویسد: «بیشتر ساکنان شهر دوست دارند تا به صورت عدد در انبوهي جمعیت پنهان شوند. زندگي در شهر به معني آزاد شدن از هر گونه قید و بند تحمیلي از سوي اجتماع است« ».یك 228(. در مدرنیتة انتقادي، انسان ای دهآل که مرجع طراحي محیطقرار مي گیرد، انسان پرسهزننده در شهر12 است که بودلر در اثر خود تحت عنوان «نقاش زندگي مدرن» از آن یاد کرده است؛ وي در فضاهاي شهري پرسه ميزند و سرگشته است و بودلر این انسان سردرگم را در جستجوي مدرنیته ميداند )Canniffe, 2006( و به بیان بنیامین، او انساني است که در آستانه است ،آستانة خانه و شهر و آستانة بورژوازي))Benjamin, 2005 )b(.
این امر به معناي نفي جهتمندي فضا در مدرنیسم نیست .بعکس ما در معماري مدرن دستکِم جهتگیري مؤکد فضاها به سمت خورشید را به عنوان یك تمهید فیزیکي براي آسایش جسمي، شاهد هستیم و فراتر از آن، مباحث ادراکي بویژه در تئوري سیماي شهر لینچ )که دنبالة روش مدرنیستي کپِس است(، اصولاً بر مبناي نحوة جهتیابي در فضا، سازماندهي شده است. لذا این سؤال قابل طرح است که چه تفاوتي میان این جهتمندي و نمونة بومي، وجود دارد .یك تفاوت بارز در سمبلیك بودن نمونة بومي است که در آن عنصر جهت دهنده و حتي خود ادراک جهتمندي )مجموعة مسیر و هدف(، بیاني است از امري دیگر که وجه ذهني آن غالبتر است. در مقابل این جنبة سوبژکتیو، وجه دیگر موضوع را الکساندر در تداوم ساختاري ميداند که فضاي بومي در رابطه با فضاي طبیعي ،ییجاد ميکند؛ امري که در مدرنیسم، نفي ميشود ))Alexander, 2002)b(؛ این یك کیفیت ابژکتیو در محیط بومي است.
در مقایسه، آن جهتمندي ابژکتیو که لینچ مطرح ميکند ،یك ساختار مصنوع را در قبال ساختار طبیعي مطرح ميکند و براي
فضاي مدرن را بر خلاف فضاي بومي، مردم دوران مدرن خلق نکرده اند. اینان در فضایي خلق شده توسط حرفهمندان مدرنیست و آناني که اتوپیاي مدرن را جستجو کرده و مي کنند ،قرار داده شده اند. وقتي بحث از امر میان مُدرکِ و مُدرَک است ،موضع در معماري بومي امر میان مولد و محصول است، حال آنکه در مورد معماري مدرن )و بطور کلي معماري حرفه اي و هنري( موضوعي است میان حصار و محصور و لذا رابطه عليّ و معلولي نیست. ما در اینجا بررسي در وجه مدرن را به رابطة میان الیت مدرن و فضاي مدرن که محصول وي است، منحصر کردیم. لذا ما در مورد بخش مدرن بحث، با شخصیتي تصنعي و به عمد تطبیق داده شده با مدل مدرنیته مواجهیم که بخشي از وجود انساني خود را انکار مي کند و اگر تك ساحتي نباشد، قطعاً همه جانبه هم نخواهد بود. او با تهي کردن پیشینه و محتویات ذهني و فطري خود، بدنبال فضایي متناسب با این موجودیت تهي شده و بازسازي آن برحسب «اراده»اي است که اینك به زعم وي ،آزاد شده است. پس طبیعي است که فضاي مخلوق وي، اگرچه کاربري عمومي دارد، اما واجد بیان شخصي باشد، به تهي بودن گرایش یابد، ساختارهاي بزرگتر از مقیاس طبیعي را بیافریند یا القا کند و بي جهت باشد؛ اما این فضا هرگز، برخلاف ارادة وي در مقابله با کیفیت بومي فضا در خمیدگي مطلوب، تخت نخواهد بود؛ این فضا نیز خمیده است؛ اما این خمیدگي، پسیني، پنهان شده و متظاهر به یکنواختي است؛ و در عمل، بیاني است متمرکز بر «من» انسان مدرن که «تخصص» برنامهریزي فضاي زندگي را به عنوان یك امر حرفه اي براي خود محفوظ و از اجتماع ،جدا ميداند. فضاي بومي برخلاف مدرن، تخصصي نیست، اما خاص است ،یعني ویژة انساني است که در آن فضا سکونت دارد ،ویژة آن موقعیت میداني ماورایي متعلق به مکاني است که در آن واقع شده است، و در جزءترین اجزا کار شده است، چرا که خود را متولي ساختارسازي کلان، مانند مدرن نمي داند. به این صورت، مي توان تصور کرد که دوران مدرنیته، مي تواند محتوي فهمي مغفول مانده و متروک شده از فضا باشد که متعلق به تودة مردمِ داراي ریشة بومي بوده است که ممکن است این تصور در تطابقات مسکن با خواست کارکنان خود را نمایان کرده باشد و این موضوعي است که خود بررسي جداگانه اي را مي طلبد.
پينوشت ها
Paul Oliver ازنخستین پژوهشگرانی است که در رابطه با تعریف معماری بومی، بررسی رویکردهای وابسته به آن، تبیین گونههای معماری و مشابه آنها فعالیت بسیار نموده است. واژه ی“ Vernacular” نیز توسط الیور از حوزه ی زبان شناسی وام گرفته شده است.
Amos Rapoport.
Francis Bacon 1626-1561)(، فیلسوف و دولتمرد انگلیسی.
بنا بر تعریف دکتر مهدی حجت در سلسله مباحث مبانی شکل گیری فرم و فضا.
نگاه کنید به Nerlich. 1994 بویژه فصول 2 و 5. همچنین این عناوین عمدتا از سرفصلهاي مباحث فضاي توپولوژیك در رشتة ریاضي است
)مثلاً نگاه کنید به شوتس ،1367 و للهّي ،8531(.
Louis Mumford.
Abstract.
Absolute.
Bigness.
Cognitive.
Perspective.
Flaneur.
فهرست منابع
آرنهایم، رودلف)2831(، پویه شناسي صور معماري، ترجمه: مهرداد قیومي بیدهندي، انتشارات فرهنگستان هنر ایران، تهران.
پاکزاد، جهانشاه) 9831(، سیر اندیشه ها در شهرسازي) 1( از آرمان تا واقعیت، انتشارات دانشگاه شهید بهشتي، چاپ اول، تهران.
تاجبخش، گلناز) 1383(، والتربنیامین: دگرگوني تجربه و خاطره در عصر جدید و کلانشهر مدرن ،نشریه هنرهاي زیبا ،شماره 20، صص 5-61.
راپاپورت . آمس) 8631( ، «منشأ فرهنگي مجتمعهاي زیستي» ، ترجمه: راضیه رضازاده، ضمیمه به کتاب «تاریخ شکل شهر» )موریس 8631(، جهاد دانشگاهي دانشگاه علم وصنعت ایران، چاپ اول.
راپاپورت، آموس) 8831(، انسانشناسي مسکن، ترجمه: خسرو افضلیان، انتشارات حرفه هنرمند، چاپ اول، تهران.
شوتس، سیمورلیپ) 7631(، توپولوژي عمومي، ترجمه: علياکبر عالم زاده، انتشارات منصوري، تهران.
گیدیئن ، زیگفرید) 0531(، فضا، زمان و معماري/ رشد یك سنت جدید، ترجمه : منوچهر مزیني، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران.
للهّي ،کاظم) 8531(، توپولژي عمومي، مؤسسة انتشارات علمي دانشگاه صنعتي شریف، تهران.
نورمحمدي، سوسن) 8831(، درک سرشت فضاي معماري با تأمل در تشابه فضا در سکونتگاههاي بومي، رساله دکتري معماري، دانشکده معماري، پردیس هنرهاي زیبا، دانشگاه تهران.
الیاده، میرچا)8831(، مقدس و نامقدس، ترجمه: بهزاد سالکي، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ دوم، تهران.
Simmel, G. )2005(, “The Metropolis and Mental Life”, in Rethinking Architecture, Leach, Neil. )ed(, Routledge, London and New York.
Alexander, C. )2002()a(, The Nature of Order: An Essay on the Art of Building and the Nature of Universe, V.1 The Phenomenon of Life, Center for Environmental Structure,
USA.
Alexander, C. )2002()b(, The Nature of Order: An Essay on the Art of Building and the Nature of Universe, V.2 The Process Creating Life, Center for Environmental Struc ture, USA.
Bachelard, G. )1994(, The Poetics of Space, translated from French by Maria Jolas, [original printed in 1964], Foreword to the 1994 Edition by John R. Stilgoe, Beacon Press, USA.
Benjamin, W. )2002()a(, Louis-Philippe, or the interior, in Rethinking Architecture, Leach, Neil. )ed(, pp.356, Rout ledge, London and New York.
Benjamin, W. )2002()b(, Baudelaire, or the streets of paris, in Rethinking Architecture, Leach, Neil. )ed(, pp.35 7, Routledge, London and New York.
Brenner, N., Elden, S. )2009(, Introduction: State, Space, World: Lefebvre and the Survival of Capitalism, in State, Space, World)selected essays(, Henry Lefebvre, Edited by Neil Brenner and Stuart Elden, University of Minnesta Press, Minneapolis, London.
Cacciary, M. )1993(, Architecture and Nihilism: an the Philosophy of Modern Architecture, translated by: Sart arelli, Stephen, Yale University Press, New Haven & Lon don.
Flanagan, J. W. )1999(, Ancient Perceptions of Space/ Perceptions of Ancient Space, in SEMEIA, 1999, Issue 87, p15, 29p.
Friedman, T. )2005(, The World is Flat: A Brief History of the Twenty First Century, Farrar, Staus and Giroux.
Heynen, H. )1999(, Architecture and Modernity: a critique, MIT press.
Koolhaas, R. )1997(, Bigness: or the Problem of Large, in Theories and Manifestoes of Contemporary Architec ture, Jenks C. & Kropf K. )eds(, Academy Edition, Great Britain.
Le Corbusier )1931(, Towards a New Architecture, trans lated by: Fredrick Etchells, Originally published: J.Rodker, London, Dover edition, reprint 1986, New York.
Lefebvre, H. )1991(, The Production of Space, trans lated by: D. NicholsonSmith, Basil Blackwell Ltd., USA.
Merleau Ponty, M. )2004(, The world of perception, Routledge, London.
Nerlich, G. )1994(, The shape of space, Second Edition, Cambridge University Press, New York.
NorbergSchulz, C. )1965(, Intentions in Architecture, Cambridge, Mass.
NorbergSchulz, C. )1976(, Genius Loci: Towards a Phenomology of Architecture, Rizzoli, New York.
O’Meara, S. )2007(, Space and Muslim Urban Life: at the Limits of the Labyrinth of Fez, Routledge, UK.
Teige, K. )2002(, The Minimum Dwelling, [Originally published as Nejmens byt by Vaclav Petr, Prague, 1932], translated and introduced by Eric Dluhosch, The MIT
press Cambridge Massachusetts.



قیمت: تومان

دسته بندی : معماری و شهرسازی

دیدگاهتان را بنویسید