پژوهش – بررسی اثربخشی روان درمانی پویشی کوتاه مدت گروهی بر کاهش علائم بحران هویت میانسالی و …

بحران هویت میانسالی
از نظر لوینسون (۱۹۹۶) دوره میانسالی با یک درک درونی و هیجانی شروع می‌شود نه تغییرات فیزیکی معین با ترتیب زمانی مشخص. وقتی افراد به جای شمردن سالهایی که پیش رو دارند، سال‌های باقی مانده از عمرخود را محاسبه می‌کنند، میانسالی آغاز شده است. آن‌ها ساختار زندگی خود[۶۴]– الگوهای اساسی زندگی- و جایگاه خود در دنیا را مجداد ارزیابی می‌کنند(رابینز، ترازسنیواسکی، تریسی، گوسلین و پاتر، ۲۰۰۲).
سراسر عمر تحول انسان، شامل دوره‌های ثبات و تغییرات سریع می‌شود و میانسالی را می‌توان از نظر تغییرات سریع در رتبه دوم بعد از نوجوانی قرار داد. افراد در این دوره برای انجام کار‌ها احساس فوریت می‌کنند. به این معنا که آن‌ها می‌خواهند به اهدافی که قبلا به تعویق انداخته اند برسند و یا به دنبال اهداف جدیدی که با مزاج یا علایق آن‌ها سازگارتر است، می‌گردند. آنها می‌خواهند خالصانه[۶۵] (واقعی) و با ارزش‌های خودشان زندگی کنند. ارزش‌هایی که بیشتر مبتنی بر تجارب زندگی آن‌هاست تا ارزش‌هایی که در دوران کودکی درونی کرده‌اند (گوئیندون، ۲۰۱۰).
غالباً تغییراتی که در فاصله سنین ۴۰ تا ۵۰ سالگی در شخصیت و سبک زندگی رخ می‌دهند، به بحران هویت میانسالی نسبت داده می‌شوند. بحران هویت میانسالی را یک دوره فشارزای فرضی که از بازنگری و ارزیابی مجدد زندگی نشأت می‌گیرد، تعریف کرده‌اند (لاچمن، ۲۰۰۴). بحران هویت میانسالی چیزی شبیه بحران هویت دوران نوجوانی تلقی شده‌است، در واقع به آن نوجوانی دوم اطلاق می‌شود. به گفته الیوت ژاکس (۱۹۹۳) – روانکاوی که اصطلاح بحران هویت میانسالی را مطرح کرد- عامل سبب ساز بروز این بحران، آگاهی از فناپذیری است. بسیاری از افراد در این سن در‌می‌یابند که نمی‌توانند رویاهای جوانی خود را تحقق بخشند، یا تحقق رویاهایشان آن‌قدر که انتظار داشته‌اند، رضایت‌بخش نبوده ‌است. آن‌ها پی می‌برند که اگر بخواهند تغییر مسیر دهند، باید عجله کنند. لوینسون (۱۹۹۶) باور داشت مادامی که افراد مجبور به سازمان‌دهی مجدد زندگی خود هستند، بحران هویت میانسالی امری اجتناب‌ناپذیر است.
بحران هویت میانسالی را می‌توان نقطه عطفی در زندگی تلقی کرد که حاصل آن دستیابی به بینشی جدید درباره خویشتن و اصلاحاتی در برنامه و مسیر زندگی است. این بازنگری ممکن است سبب تأسف فرد به خاطر دست نیافتن به آرزوهایش، یا دست‌یابی وی به آگاهی دقیق‌تری از ساعت اجتماعی شود: فرد متوجه این نکته می‌شود که مهلت رشد و تحول رو به پایان است، یا دیگر زمان چندانی مثلا برای بچه‌دار شدن یا پیدا کردن همسری مناسب باقی نمانده است (هک‌هاوزن، وروش و فلیسون، ۲۰۰۱).
در دیدگاه‌های جدیدتر به میانسالی این موضوع مطرح می‌شود که اینکه یک مرحله انتقالی به یک بحران تبدیل شود یا نشود، بیش از آن‌که به سن و سال فرد مربوط باشد، به شرایط و منابع فردی وی بستگی دارد. افرادی که از ویژگی انعطاف‌پذیری خود برخوردارند، یعنی می‌توانند به سهولت با منابع بالقوه فشار روانی سازگار شوند، بیشتر احتمال دارد که دوران میانسالی را با موفقیت پشت سر گذارند. برای افرادی که شخصیت انعطاف پذیری دارند، حتی رویدادهای منفی مانند از دست دادن شغل یا طلاق ناخواسته نیز می‌توانند سکوی پرتابی برای پیشرفت باشند (لاچمن، ۲۰۰۴). در رابطه با بحران هویت میانسالی در جامعه ایرانی تحقیقات محدودی انجام شده و همین تحقیقات محدود نیز بیشتر بر بحران هویت دوره نوجوانی و جوانی نظر داشته‌اند. رجایی، بیاضی و حبیبی (۱۳۸۸) در پژوهشی تحت عنوان باورهای مذهبی اساسی، بحران هویت و سلامت عمومی جوانان به بررسی روابط بین این متغیرها پرداختند. نتایج نشان داد افرادی که نمره بالایی در باورهای مذهبی اساسی داشتـند، در بحران هویت نمره کمتر و در سلامت عمومی نمره بیشتری کسب کردند. بین بحران هویت و سلامت عمومی نیز همبستگی منفی معنادار بـه دست آمـد. تحلیل رگرسیـون چند متغیـری نشان داد که بـاورهای مذهبی اساسی، واریانـس اندکی از بحران هویـت (۰۹۴/۰=۲R) و سلامت عمومـی (۰۲۳/۰=۲R) را در جوانان تبیین می‌کنند.
رمضانی (۱۳۸۶) در پژوهش خود با عنوان «تأثیر آموزش مسئولیتپذیری به شیوه گلاسر بر کاهش بحران هویت» به بررسی اثربخشی آموزش مسئولیتپذیری بر روی بحران هویت ۶۰ نفر از دانشآموزان دبیرستانی اصفهان پرداخت. وی در این پژوهش دانشآموزان را به دو گروه کنترل و آزمایش به صورت تصادفی تقسیم میکند و شیوه مسئولیتپذیری گلاسر را در طی ۹ جلسه به دانشآموزان گروه آزمایش تعلیم میدهد و نتیجه میگیرد که آموزش مسئولیتپذیری به شیوه گلاسر بحران هویت دانشآموزان را کاهش داده است. در پژوهش قربانی، محمدی و کوچکی (۱۳۸۵) با عنوان بررسی وضعیت سبک‌های هویت‌یابی و رابطه آن با سلامت روانی و پایگاه اقتصادی- اجتماعی نتایج نشان داد که دختران دچار بحران هویت، سلامت روانی کمتری از پسران مشابه خود دارند. همچنین در این پژوهش آشکار شد که نظارت ضعیف والدین، می‌تواند نقش مهمی در آشفتگی هویت و گرایش نوجوان به سوی مصرف مواد مخدر باشد.
موضع گیری‌های نظری در خصوص رضایت از زندگی
تاریخچه مطالعات رضایت از زندگی
تلاش‌های مستند برای اندازه گیری رضایت از زندگی افراد در جوامع خاص به قرن هجدهم بر می‌گردد، زمانی که سرجان سین کلیر[۶۶]، آنالیز‌های آماری رونق اقتصادی را در اسکاتلند انجام داد (کمپبل[۶۷]، ۱۹۷۶؛ پاملا و همکاران[۶۸]، ۲۰۰۱). اما مفهوم رضایت از زندگی که شامل چیزی بیش از صرفاً آسایش مادی بود، اولین بار در دهه ۱۹۶۰ با آغاز «برنامه‌ی بزرگ اجتماعی[۶۹] لیندون جانسون[۷۰]، مشهور گردید. در سال‌های اخیر، مفهوم رضایت از زندگی، تبدیل به کانون مهمی در توسعه سیاست اجتماعی و مراقبت‌های بهداشتی شده است (پاملا و همکاران، ۲۰۰۱).
به اعتقاد لناسی[۷۱] (۲۰۰۳)، رضایت از زندگی به عنوان یک مفهوم در مراقبت بهداشتی، در واکنش به نارضایتی روز افزون از درمان‌های پزشکی، با جنبش مصرف کنندگان در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ آغاز شد. گروه‌های مصرف کننده، تقاضاهای روز افزون خود را برای شرکت در خدمات عمومی، ابراز کردند و در حقیقت می‌خواستند که شخص مهمی جوابگوی تمام خدمات عمومی باشد تا به بهترین وجه به آنها خدمت شود. این افراد معتقد بودند که در تلاش برای طولانی کردن زندگی و حیات، مددکاران مراقبت‌های بهداشتی، نیاز‌های اساسی مراجعانشان را مثل استقلال و وابستگی نادیده می‌گیرند.
مدافعان استفاده از مفهوم رضایت از زندگی در مراقبت‌های بهداشتی معتقدند که دیدگاه‌های سنتی بهداشت که بر علائم تاکید می‌کنند، بر اساس مفاهیم کهنه و محدود بهداشتی می‌باشد. افزایش چشم‌گیر توجه به رضایت از زندگی در دهه ۱۹۹۰، پاسخی به این نارضایتی روز افزون از پزشکی و تاکید بر دیدگاه‌های کل نگرانه و مشتری محوری در مراقبت‌های بهداشتی می‌باشد (استاستنی و امرینگ[۷۲]، ۱۹۹۷؛ لناسی، ۲۰۰۳).
رضایت از زندگی، مطالعات زیادی نه تنها در حوزه‌های مراقبت بهداشتی و علوم اجتماعی ایجاد کرده است، بلکه به طور فزاینده‌ای در پیری شناسی نیز زمینه‌های مطالعاتی زیادی ایجاد کرده است (سیک هانگ[۷۳] و همکاران، ۲۰۰۵). در روانشناسی تحقیقات مربوط به شادی، کیفیت زندگی و بهزیستی ذهنی، ارتباط نزدیکتری با رضایت از زندگی دارند و هر کدام متون قابل توجهی را بخود اختصاص داده‌اند (آرگایل[۷۴]، ۲۰۰۱؛ کاهنمن، دینر و اچوارز[۷۵]، ۱۹۹۹). مطالعات مرتبط با رضایت از زندگی می‌تواند در آثار اولیه پورتئوس[۷۶] (۱۹۷۷) و چو[۷۷] (۱۹۸۸) یافت شود که به ترتیب در بوستون و هنگ کنگ صورت گرفت. مسائلی که بعدا بوجود آمد و نیز آثار بعدی (یان، یائن ولوو[۷۸]، ۱۹۹۹)، شامل مسائل نظری، اندازه گیری و مسائل سیاسی بود (لناسی، ۲۰۰۳).
در مجموع بیان مفهومی رضایت از زندگی تلاش دارد تا درک ما را از تغییرات وسیع اجتماعی افزایش دهد و بر سیاست‌هایی تاثیر بگذارد که ممکن است رضایت از زندگی را در جمعیت کل افزایش دهد. اما در زمان بروز انقلاب مفهوم رضایت از زندگی در نظام سلامت روان، تعاریف رضایت از زندگی اغلب از ابزارهایی مشتق می‌شد که مورد استفاده قرار می‌گرفت و نه مدل‌های مفهومی (لیپلج و هانت[۷۹]، ۱۹۹۷؛ پاملا و همکاران، ۲۰۰۱). برای جبران این موضوع تلاش‌های زیادی در زمینه پژوهش رضایت از زندگی در آن دهه انجام شد که به رشد مدل‌های مفهومی کمک کرد. به طور مثال یک تحقیق ملی که به بررسی بهداشت روانی افراد بزرگسال در آمریکا پرداخت و توسط گورین، ورهوف و فلد[۸۰] (۱۹۶۰) انجام گرفت، شامل سوالی در مورد این موضوع بود که افراد پاسخ دهند که از چه طریق و چگونه «شاد»، می‌باشند. تصور شد که این مورد مقیاسی از «رضایت از زندگی» است، یعنی مفهومی که در دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ رایج بود. با این وجود تلاش‌هایی صورت گرفت تا مدل‌های نظری رضایت از زندگی را به صورت مشخص ترسیم کند. کانتریل[۸۱] (۱۹۶۵) اظهار داشت که رضایت کلی از زندگی، می‌تواند از تفاوت بین تمایلات و انتظارات و رضایت پاسخ دهندگان ارزیابی شود. او یک «مقیاس درجه بندی خود تکیه گاهی[۸۲]» را ایجاد کرد که بعداً تبدیل به نردبان رضایت زندگی شدکه بر روی آن، افراد پاسخ دهنده، می‌توانستند خود را نسبت به «بهترین» یا «بدترین» پندارها و تصورات از زندگی قرار دهند.
کمپل، کانورس و راجرز[۸۳] (۱۹۷۶)، با معرفی بعد شناختی به مفهوم سازی خوشی و بهزیستی، کانتریل را تایید کردند، چون از پاسخ دهندگان خواسته شد تا ادراکات خود رادر مورد موقعیت کنونی خود، با موقعیتی که خواستار و آرزومند آن بودند، مقایسه کنند.
اندرو و ویتی[۸۴] (۱۹۷۶)، و همکاران آن‌ها در موسسه تحقیقات اجتماعی دانشگاه میشیگان[۸۵]، مطالعات سیستماتیک مربوط به کیفیت زندگی افراد بزرگسال در امریکا را انجام دادند. کار این محققان میشیگانی به درجه بندی ذهنی و عینی طیف گسترده‌ای از شاخص‌های اجتماعی بود که رضایت از زندگی را تعیین می‌کرد. شاخص‌هایی همچون سطح درآمد، وضعیت تأهل، بهداشت و امنیت. مثلاً ممکن بود که امنیت، برحسب گزارشات جرم و جنایت در همسایگی، گشت پلیس و غیره، سنجیده شود. استنباط تجربی و ذهنی، حس امنیت فرد را در همسایگی در شب هنگام نشان می‌دهد. بنابراین اندازه گیری کلی رضایت از زندگی می‌تواند از رابطه‌ی بین درجه بندی عینی و ارزیابی ذهنی از وضعیت زندگی در رابطه با حوزه‌های خاص بدست آید.
در حال حاضر تحقیقات گسترده‌ای در رابطه با مفهوم رضایت از زندگی در حال انجام است و کسانی که در حوزه بهداشت روانی فعالیت می‌کنند، توجه گسترده‌ای را به این مفهوم معطوف نموده‌اند (آرگایل، ۱۳۸۹). امروزه روان‌شناسان سلامت بیش از پیش بر لزوم توجه به معیارهای گسترده‌تری از وضعیت سلامتی تأکید می‌کنند تا جمع‌آوری صرف، آمار مرگ و میر و میزان بیماری‌ها (کورتیس[۸۶]، ۲۰۰۴؛ نقل از فرانس[۸۷]، ۲۰۰۶). بررسی رضایت از زندگی بطور خیلی سریع یک متغیر جدایی ناپذیر از برآیند پژوهش‌های بالینی گردیده است. افزایش سرسام آور هزینه‌های مراقبت‌های بهداشتی، تأکید بیشتر بر رضایت از زندگی در برابر اختلالات و شناسایی تفاوت در برآیندهای مراقبت‌های سلامتی به ویژه زمانی که آسیب‌شناسی مطرح نیست، از دلایل افزایش توجّه به مفهوم رضایت از زندگی بیان شده است (فرانس، ۲۰۰۶).
تعریف رضایت از زندگی
رضایت از زندگی بیانگر میزان ارضاء تمایلات و نیازهای اساسی انسانها میباشد و از این طریق است که مفهوم رضایتمندی با نیاز مرتبط میشود. انسان به عنوان پیچیدهترین و کاملترین موجود جهان آفرینش دارای نیازها و انگیزههای متنوع و بیپایان است که اهداف و فعالیتهای او را تحت تاثیر قرار میدهند. بنابراین رضایتمندی از زندگی را میتوان به عنوان ارضاء نیاز‌های انسانی و تلقی مثبت و احساس خوشایند افراد نسبت به قلمروهای زندگی در نظر گرفت (مومنی، ۱۳۸۶). اینگلهارت[۸۸](۱۹۹۸) مفهوم رضایت را این‌گونه تعریف می‌کند: احساس رضایت از بازتاب توازن میان آرزوهای شخصی و وضعیت عینی فرد بوجود می‌آید. رضایتمندی بر تجربه شناختی و داورانه‌ای دلالت دارد که به عنوان اختلاف ادراک شده بین آرزو و پیشرفت قابل تعریف است. این تعریف طیفی را تشکیل می‌دهد که از ادراک کامروایی تا حس محرومیت را در بر می‌گیرد (ازکمپ[۸۹]،۲۰۰۵).
احساس رضایت از زندگی هم دارای مولفه‌های عاطفی و هم مولفه‌های شناختی است. افراد با احساس رضایت از زندگی بالا، به طور عمده ای هیجانات مثبت را تجربه می‌کنند و از حوادث و وقایع پیرامون خود ارزیابی مثبتی دارند، در حالی که افراد با احساس رضایت از زندگی پایین حوادث و موقعیت زندگی شان را نامطلوب ارزیابی می‌کنند و بیشتر هیجانات منفی نظیر اضطراب، افسردگی و خشم را تجربه می‌کنند (مایرز[۹۰]، ۲۰۰۰).
باید توجه داشت که تجربه هیجانات خوشایند و مثبت، همزمان با تجربه هیجانات ناخوشایند و منفی است. هرجه فردی وقتش را با هیجانات مثبت صرف کند، به همان نسبت زمان کمتری را برای هیجانات منفی باقی می‌گذارد. از سوی دیگر باید توجه داشت که هیجانات مثبت و منفی حالات دو قطبی نیستند که فقدان یکی وجود دیگری را تضمین کند. یعنی احساس رضایتمندی مثبت تنها با فقدان هیجانات منفی پدید نمی‌آید و عدم حضور هیجانات منفی لزوماً حضور هیجانات مثبت را به همراه نمی‌آورد، بلکه برخورداری از هیجانات مثبت خود به شرایط و امکانات دیگری نیازمند است (دینر[۹۱]، ۲۰۰۲).
در مطالعات گوناگون افراد رضایتمند از زندگی را با ویژگی‌های زیر توصیف می‌کنند:
اول آن‌که افراد رضایتمند از زندگی، از عزت نفس و احترام به خود بالایی برخوردارند و خودشان را دوست دارند. در یکی از آزمون‌های عزت نفس با جمله‌هایی نظیر «من از با خود بودن لذت می‌برم» و «من ایده‌های خوبی دارم» کاملاً موافق هستند. این افراد به اخلاقیات توجه بسیار دارند و عقلانی رفتار می‌کنند (مایرز، ۱۹۹۷، به نقل از ککس و کلینجر[۹۲]، ۲۰۱۱).
دوم آن‌که افراد رضایتمند از زندگی احساس کنترل شخصی بیشتری را در خود احساس می‌کنند، در انجام امور بیشتر به توانایی‌های خود می‌اندیشند تا به درماندگی و ناتوانایی‌های خویش و با استرس بیشتر به شیوه‌های مسئله‌مدار مقابله می‌کنند (لارسن[۹۳]، ۱۹۹۸، به نقل از کینگ[۹۴] و همکاران، ۲۰۰۶).
سوم آن‌که افراد رضایتمند از زندگی خوش بین هستند. افراد خوش بین با این جملات موافقت کامل دارند که «وقتی با کار جدیدی روبرو می‌شوم، انتظار موفقیت در آن کار را دارم». این افراد موفق تر، سالم و رضایتمندتر از افراد بدبین هستند (سلیگمن[۹۵]، ۲۰۰۴، به نقل از طاهر نشاط‌ دوست و همکاران، ۱۳۸۸).
چهارم آن‌که افراد رضایتمند از زندگی، برون گرا هستند و در ارتباط و همکاری با دیگران توانمندند. افرادی که از رضایتمندی بالایی از زندگی برخوردارند، در مقایسه با افراد ناخرسند، چه در تنهایی و چه در حضور دیگران، احساس خشنودی می‌کنند و از زندگی خود و دیگران، از زندگی در نواحی گوناگون شهری یا روستایی، و یا اشتغال در مشاغل گوناگون انفرادی و اجتماعی به یک اندازه لذت می‌برند (دینر و همکاران ، ۲۰۰۳).
تعاریف متفاوتی در مورد رضایت از زندگی وجود دارد. بعضی از محققین معتقدند تنها در صورتی که تواما چندین بعد از سلامت و وضعیت روانشناختی سنجیده شود، می‌توان آن را رضایت از زندگی نامید. عده ای نیز بر این باورند که یک تعریف واحد که در تمام مراحل رشدی یا در جوامع مختلف کاربرد داشته باشد برای این مفهوم وجود ندارد (هاگرتی[۹۶] و همکاران،۲۰۰۱؛ کامینز[۹۷]،۲۰۰۵؛ به نقل از خادمیان،۱۳۹۰).
از طرفی تاکنون حوزه رضایت از زندگی فاقد یک تعریف مبتنی بر وفاق نظر اندیشمندان مختلف بوده‌است. علی رغم این مساله، به نظر می‌رسد که این مفهوم، جاذبه شهودی دارد و طرفداران زیادی که معتقدند «نیاز‌های اساسی انسان در حوزه مراقبت‌های بهداشتی که به طور روزافزون تحت تسلط تکنولوژی است، نادیده گرفته شده است»، از آن استفاده می‌کنند (لناسی، ۲۰۰۳).
رضایت از زندگی از واژه‌های کیفیت زندگی که به چگونگی سازگاری فرد با شرایط محیطی اشاره دارد و همچنین کمیت زندگی که معمولا بوسیله داده ‌ای زیست – پزشکی مثل میزان مرگ و میر و پیش بینی عمر بیان می‌شود، متفاوت است (مندلوویکز و استین[۹۸]،۲۰۰۰؛ لناسی،۲۰۰۳) . از طرفی دیگر رضایت از زندگی به جنبه‌هایی از زندگی اشاره دارد که باعث می‌شود زندگی رضایت بخش و ارزشمند شود، بنابریان در ارتباط نزدیک با کیفیت زندگی قرار می‌گیرد. با این وجود، حوزه و محدوده رضایت از زندگی، فراتر از علائم سنتی ادامه می‌یابد تا شامل خشنودی ذهنی و کارکرد و اختلالات ذهنی بیماران نیز باشد (انگرمییر و کیلین[۹۹]،۱۹۹۷).
علی رغم زیاد بودن تعاریف مطرح شده در مورد رضایت از زندگی، دو «نوع»، نسبتا به خوبی تعریف شده از تعاریف وجود دارد که معنای ضمنی برای مقیاس‌ها و معیارهای مورد استفاده در تحقیقات را دارد. رضایت از زندگی عام، بر نیازها و اهداف یک فرد متمرکز است و مربوط به کارکرد و رضایت ذهنی در چند حوزه ی زندگی است و ضرورتا به طور مستقیم تحت تاثیر مراقبت‌های بهداشتی نمی‌باشد. از طرف دیگر، رضایت از زندگی مربوط به سلامتی و بهداشت، مستقیما بر علائم و اختلالات مربوط به بیماری متمرکز است. این نوع از رضایت از زندگی، برای تحقیقات بهداشت روانی کمتر مناسب است، زیرا فاکتور‌های محیطی گسترده، مثل حمایت اجتماعی و استقلال، اساسا مربوط به آسیب شناسی روانی می‌باشد (کاتسچنیگ[۱۰۰]،۱۹۹۷؛ لناسی،۲۰۰۳).
کتفیان[۱۰۱] (۱۹۹۵، به نقل از رضایی و همکاران،۱۳۸۶) بیان می‌کند که رضایت از زندگی توسط پژوهشگران مختلف به عنوان مسرت، رضایت، کامیابی و خرسندی، احساس رفاه، آگاهی و ارزیابی درونی از جنبه‌های مختلف زندگی تعریف شده است (هورنکویست[۱۰۲]، ۱۹۸۹ ؛ به نقل از رحیمی، ۱۳۸۶).
آندرسون و بورخارست[۱۰۳] (۱۹۹۹، به نقل از سلطانی و همکاران، ۱۳۸۹) نیز رضایت از زندگی را به عنوان درک افراد از ارضای نیازها در حیطه‌های متفاوت زندگی تعریف کرده‌اند. زان[۱۰۴] (۱۹۹۲، به نقل از کینگ و هیندز، ۲۰۰۳) نیز رضایت از زندگی را به عنوان میزان لذت بخش بودن تجارب زندگی تعریف کرده است. تعدادی از پژوهشگران نیز رضایت از زندگی را به عنوان درک از زندگی تعریف کرده اند، به عنوان مثال گیل و فینستین[۱۰۵] (۱۹۹۴، به نقل از فرانس، ۲۰۰۶) رضایت از زندگی را یک درک شخصی از شیوه ای که بیمار وضعیت سلامتی و جنبه‌های غیرپزشکی زندگی اش را احساس می‌کند، تعریف کرده‌اند.
یکی از عوامل تعیین کننده مهم در تعریف رضایت از زندگی، فرهنگ است. علی رغم اهمیت فرهنگ درباره مفهوم رضایت از زندگی تعاریف محدودی این نکته را مورد توجه قرار داده اند. اما تعریفی که بیشتر مسأله فرهنگ را مورد توجه قرار می‌دهد، تعریف نظریه لنین اینگر، از رضایت از زندگی است. اینگر[۱۰۶] (۱۹۹۴، به نقل از رحیمی، ۱۳۸۶) رضایت از زندگی را به عنوان ارزش‌ها، معانی، سمبول‌ها و الگوهایی از بیانات انسانی که بصورت فرهنگی ساخته شده اند و نیروهای قوی به منظور هدایت، حفظ و ترفیع سلامتی در هر فرهنگ هستند، تعریف کرده است.
رضایت از زندگی علاوه بر ابعاد سلامتی، استانداردهای زندگی، خانه و همسایه، رضایت شغلی و بسیاری از عوامل دیگر را در برمی‌گیرد. پپلا[۱۰۷] (۱۹۹۴)، به نقل از رحیمی، ۱۳۸۶) رضایت از زندگی را پیوستاری با دامنه ای از پایین تا بالا می‌داند. پپلا (۱۹۹۴) بیان می‌کند که درک فرد از رضایت از زندگی به زمان و موقعیت وابسته است که با تغییر در شرایط زندگی گرایش به تغییر دارد (رحیمی، ۱۳۸۶).
پارس[۱۰۸] (۲۰۰۳) بر جنبه فردی بودن رضایت از زندگی تأکید می‌کند. پارس (۲۰۰۳) بیان می‌کند که فقط خود فرد است که می‌تواند رضایت از زندگی خود را ارزیابی کند. به عقیده وی رضایت از زندگی یک تجربه نیست بلکه مظهر تجارب زندگی انسان در آن لحظه است (به نقل از رحیمی، ۱۳۸۶).
رضایت از زندگی میتواند با زمان تغییر یابد، و در شرایط خاصی به طور قابل توجهی نوسان داشته باشد. رضایت از زندگی مستلزم سعی در کم کردن فاصله بین انتظارات و آرزوها و آن چیزی است که واقعاً اتفاق میافتد. یک زندگی رضایتمند و خوب، معمولاً به صورت خشنودی، شادی، خرسندی و توانایی فایق آمدن بر مشکلات بروز میکند. در واقع رضایت از زندگی به وسیله فرد ارزیابی و توصیف میشود (فایرز و ماچین[۱۰۹]، ۲۰۰۰).
با توجه به موارد فوق الذکر، رضایت از زندگی بر اساس سلامت، مشخص شده است و باعث ایجاد دو زمینه تحقیقاتی اصلی شده است. اولین زمینه به ارزیابی تأثیر برنامه‌های سلامتی می‌پردازد و دومی به تأثیر ملاحظات درمان و رابطه آن‌ها مرتبط است و دارای این مزیت است که اطلاعات از یک گروه گسترده بر اساس اندازه‌گیری ابعاد جسمانی، روانشناسی و اجتماعی حاصل گردیده اند. بنابراین، پژوهشگر پس از مروری بر مطالعات و تعاریف مختلف رضایت از زندگی، رضایت از زندگی را به عنوان «درک کلی انسان از وضعیت زندگی خود در قالب نظام‌های ارزشی و فرهنگی» تعریف می‌کند.
دیدگاه‌های مختلف پیرامون رضایت از زندگی
نظریه‌پردازان «گستره زندگی» نظیر اریکسون (۱۹۵۹) و نوگارتن (۱۹۷۳) التزام‌های دوره‌های مختلف سنی برای رسیدن به رضایت از زندگی و راه‌هایی که فرد بطور موفقیت آمیزی می‌تواند بر آن‌ها غلبه کند تا به رضایتمندی از زندگی دست یابد، را تبیین کرده‌اند. روانشناسان علاقمند به رشد و پیشرفت کامل انسان سازه‌هایی از قبیل خودشکوفایی (مزلو، ۱۹۶۸)، کمال رشد (آلپورت[۱۱۰]، ۱۹۶۸) و تفرد (یونگ، ۱۹۳۲) را در این زمینه پیشنهاد و ارائه کرده‌اند. در ادامه مهمترین نظریه‌ها در رابطه با رضایت از زندگی ارائه می‌گردد.
دیدگاه مزلو
امروزه گونه‌ای نظریه‌پردازی مردم پسند وجود دارد که با نام‌هایی از قبیل نظریه خود شکوفایی، روانشناسی انسان‌گرا یا روانشناسی جهان سوم شهرت دارد. این نظریه در میان روانشناسانی که به مسائلی از قبیل رشد شخصی و اجتماعی تحول و توسعه سازمانی و نهادی و زمینه‌های مشابه علاقه مندند جنبشی مهم است. در واقع محکم‌ترین تایید آن ظاهراً از سوی کسانی است که بر اساس فرض معتبر بودن نظریه‌های خود شکوفایی مربوط به انگیزه برنامه‌های توسعه مدیریت و سازمانی پیشنهاد می‌کنند. نظریه خود شکوفایی ناشی از کار فلاسفه وجودی است که استدلال کرده اند مردم برای یک وجود با معنا ، ماندنی و از قوه به فعل قابلیت دارند، در نتیجه شرایط و محیطهایی که در آن به سر می‌برند از عمل به رفتار ، به گونه ای با معنا و خود شکوفایانه باز مانده اند (شفیع‌آبادی و ناصری،۱۳۸۷).

دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.

بررسی اثربخشی روان درمانی پویشی کوتاه مدت گروهی بر کاهش علائم بحران هویت میانسالی و افزایش …

نیاز به چهارچوب جهت گیری: چهار چوب جهت گیری انسان باید متکی بر عقل و خرد باشد، زیرا فقط با خرد می‌توان تصویری واقعگر و عینی از جهان بدست آورد. انسان برخوردار از رضایت از زندگی ادراکات جهان را با نیازها و ترس‌های ذهنی خودش تحریف نمی‌کند. فروم معتقد است که انسان دارای رضایت از زندگی کسی است که عمیقاً عشق می‌ورزد، آفرینشگر است، قدرت خرد و تعقل را در خودش کاملاً پرورانیده است، خودش و جهان را به شکل عمیقی ادراک می‌کند، احساس درست پایدار دارد، با جهان در پیوند است و در آن ریشه و اصالت دارد، حاکم سرنوشت خودش است و از علایق زناگونه آزاد است (فیست و فیست،۲۰۱۰).
دیدگاه یونگ
به عقیده یونگ در اغلب موارد علت نارضایتی از زندگی، «یک سونگری» است. یک سو نگری به اشکال مختلفی روی می‌دهد که دو نوع از آن‌ها اهمیت اختصاصی دارند. در مورد نخست شخص در مورد اهدافی دچار مشغله فکری می‌شود که این اهداف برای یک مرحله پایین‌تر از چرخه زندگی متناسب بوده‌اند. شخص جوانی که دچار وسوسه فکری مربوط به مشکلات دوران کودکی و خردسالی است، نمی‌تواند به نحو موثر از عهده خواسته‌های زندگی و رقابت اجتماعی برآید. شخص میانسالی که هنوز به جایگاه اجتماعی و جنسیت علاقمند است نیز به همین اندازه دچار سردرگمی شده است، زیرا این موضوعات نبایستی تا این اندازه در زندگی این شخص حائز اهمیت باشند. مشکل دوم یک سو نگری ممکن است به صورت توسعه بیش از حد یک نگرش یا عملکرد اساسی و بنیادین باشد که موجب شود شخص «نقاب» خودش را بی از حد جدی بگیرد.
دوم و مهم‌تر اینکه یک سو نگری فرآیند تفرد را متوقف می‌سازد. هدف نهایی روانشناسی فروید و آدلر مصالحه فرد با خواسته‌های جامعه است. یونگ این مرحله را نخستین هدف الزامی در سلسله مراتب تفرد می‌داند. به نظر وی تفرد بالاتر از مصالحه با جامعه است. تفرد به معنای منفرد شدن ، همگون شدن و منحصر به فرد شدن بی نظیر و غیر قابل مقایسه است.
تفرد یعنی تولید و شکوفایی تمامیت بالقوه ذاتی فرد. تفرد مستلزم این است که فرد به کلیت و یکپارچگی برسد. لذا یونگ معتقد است که تعداد خاصی از افراد هر جامعه نا کامل باقی می‌ماند. تفرد در ساده ترین شکل آن عبارتست از تمییز تدریجی «من» یا خود آگاهی از ناخودآگاهی . اما یونگ افزایش بیش از حد خود آگاهی را به همان اندازه اندک بودن آن آسیب گونه می‌داند و از این لحاظ وضعیت متعادل تری را اتخاذ کرده است.
به نظر یونگ دستیابی به رضایت از زندگی و خود شناسی یکسان هستند. دستیابی به رضایت از زندگی با سه معیار مشخص می‌شود: نخست بایستی واپس زنی تخلیه شود و تنش‌های بین کنش‌ها و نگرش‌های ناخودآگاه و خود آگاه به آرامش مبدل شوند تا فرد بتواند از راه معرفت خود به آرامش و صفای دورنی برسد. دوم فرد بایستی بیان نمادین ناخودآگاه را درک کند. سوم شخص بتواند از طریق ایمان شخصی به نماد یا اسطوره خصوصی خود شناسی نزدیک شود (پروین، ۱۳۸۹).
دیدگاه آلپورت
به نظر آلپورت نارضایتی از زندگی پیامد «نقصان و کمبود سلامت روانی» است. فردی که از زندگی رضایت ندارد، پرتوقع، سلطه‌جو، حسود، هیستریک و انفعالی است و دلش به حال خودش می‌سوزد. تا پایان جنگ جهانی دوم تعدادی پژوهش تجربی در مورد ماهیت رشد شخصی» انجام شده بود که این مطالعات به نتایج نسبتاً همخوانی دست یافته بودند . آلپورت نتایج این مطالعات را به صورت شش معیار در مورد پختگی و بلوغ روانی خلاصه کرده است و ادعا می‌کند که برای رسیدن به رضایت از زندگی، باید این ملاک‌ها را به دست آورد. این ملاک‌ها عبارتند از (نقل از فیست و فیست،۲۰۱۰):
۱- توانایی گسترش خویشتن:‌ کودکان نوعاً خود محور هستند، اما علایق افراد بالغ در خارج از خودشان ریشه دارد؛ از جمله علاقه آنها به سلامتی و بهزیستی دیگران.
۲- ارتباط مناسب یا تعامل فرد با دیگران:‌ ارتباط فرد بالغ با دیگران صادقانه و صمیمی است، بویژه با خانواده و دوستانش.
۳- امنیت عاطفی: شخص بالغ می‌تواند محرومیت‌ها و تحریکات غیر قابل اجتناب زندگانی را بدون از دست دادن وقار و متانت تحمل نماید. این بدین معنی نیست که این افراد راحت و آسوده، بشاش و خوشبین و ساده انگار هستند، بر عکس این افراد بر حسب موقعیت خلقی هستند.
۴- هوش کنشی یا عقل سلیم: افکار و ادراک فرد بالغ بطور کلی کارآمد و درست است. این مسئله پرسشی را در مورد رابطه بین سلامت روانی و هوش پدید می‌آورد. افراد بالغ معمولاً هوش بالای متوسط دارند ولی هر کسی که هوش بالای متوسط داشته باشد الزاماً بالغ نیست.
۵- بصیرت نسبت به خویشتن: هر کسی فکر می‌کند که نسبت به خودش بصیرت و بینش دارد، اما در واقع چنین نیست. آلپورت بصیرت به خویشتن را به این صورت تعریف می‌کند: رابطه آنچه که فرد فکر می‌کند هست و آنچه که دیگران در مورد او فکر می‌کنند، بخصوص روانشناسی که فرد را مطالعه و بررسی می‌کند.
۶- جهت مندی: جهت مندی یعنی اینکه زندگی فرد بالغ به سوی هدف یا اهداف انتخاب شده‌ای در حرکت باشد. هر فرد اهداف خاصی برای زندگی دارد که سعی عمده اش مصروف رسیدن به آن می‌شود. به عقیده آلپورت جهت مندی نتیجه نوعی فلسفه یکپارچه ساز در زندگی است که در تحت نظارت این فلسفه ارزش‌ها، اهداف و ایده‌های فرد سازماندهی می‌شوند.
موضع‌گیری‌‌های نظری در خصوص روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت
نظریه‌ روان‌پویشی کوتاه مدت
زیر بنای نظری الگوی درمانی دوانلو از دومین نظریه فروید در زمینه اضطراب ناشی شده است. در واقع فروید اضطراب را واکنشی برای بالا بردن توان فرد در برابر تنش‌های غریزی می دانست.
اضطراب نشانه ی خطر برای ایگو و هشداری برای وقوع ضربه روانی است. ضربه روانی بر اساس تعریف فروید (ناشی از جدایی و از دست دادن موضوع عشق) است (فروید، ۱۹۲۶). او معتقد بود این جدایی و از دسوت دادن موضوع دلبستگی که به ضربه روانی می انجامد براساس احساس درماندگی روانی ووابستگی او به مراقبت کنندگان اولیه که بقا او را تامین می کنند تبیین میشود.
عامل اصلی مورد توجه در نظریه‌های روان‌پویشی کوتاه مدت، عواطف می‌باشند و اعتقاد بر این است که سازمان‌دهی عواطف فرد در سال‌های اولیه زندگی و در تعامل با مادر (مراقب) شکل گرفته است. عواطف، سیستم انگیزشی اولیه هستند که برای همه افراد بشر مشترک بوده و اجزاء غریزی رفتار انسان به شمار می‌روند. عواطف مادرزادی بوده و در واقع سبک‌های واکنشی هستند که به صورت سرشتی و ژنتیکی تعیین می‌شوند و نخست از طریق تجارب فیزیولوژیکی و بدنی راه اندازی می‌شوند. عواطف بلافاصله در رابطه با تعاملات با مراقبین فعال شده و بعد به لحاظ شناختی تنظیم و مرتبط می‌شوند (باربر[۱۱۱] و همکاران، ۱۹۹۷). به مرور زمان، تعاملات اولیه بین کودکان و مراقبین شان درونی می‌شوند و بتدریج سازمان می‌یابند تا روابط موضوعی درونی را شکل دهند. این روابط موضوع درونی، بلوک‌های اساسی سازنده در کلیه ساختارهای روانشناختی هستند.
بیبی[۱۱۲] (۲۰۰۲)، با استفاده از نوارهای ویدئویی، مطالعاتی در زمینه تعامل اولیه نوزاد با مادر و شکل گیری عواطف انجام داد. مطالعات بیبی (۲۰۰۲) نشان می‌دهد که چگونه آگاهی مادر از حالت عاطفی نوزاد می‌تواند به عنوان تعدیل کننده عواطف نوزاد عمل کند، رفتار نوزاد را سازمان دهد و در نهایت شخصیت او را شکل دهد. در حالی‌که مادرانی که در شناسایی عواطف نوزاد موفق نباشند، می‌توانند به آشفتگی رفتاری و آشفتگی تجارب عاطفی نوزاد منجر شوند (نقل از کرنبرگ، ۲۰۰۴).
فوناگی و تارگت[۱۱۳] (۲۰۰۸)، رویکرد مشابهی اتخاذ کرده اند، که بر نقش تعاملات مادر- کودک در ظرفیت رو به رشد کودک برای انعکاس حالات هیجانی خود و دیگران تأکید می‌کند. آن‌ها مطرح ساخته اند که مادر از طریق “توجه کردن[۱۱۴]” به نوزاد و پاسخ دهی به نیازهای او، به کودک اجازه می‌دهد تا تجربه هیجانی محتمل، دقیق و متمایزی را درونی سازد. به عبارتی کودک توانایی انعکاس تجربه عاطفی خودش را پیدا می‌کند. عدم ظرفیت مادر در پاسخ دهی به نیازهای کودک و عدم ظرفیت او برای بازتاب دقیق حالات عاطفی نوزاد، بخش منفی تجربه کودک را افزایش می‌دهند.
در نخستین دوران زندگی نوزاد، دو مجموعه از ساختارهای ذهنی شکل می‌گیرند؛ مجموعه ای با حالات عاطفی مثبت که رفتارهای “نزدیک شدن[۱۱۵]” را برانگیخته می‌کند و مجموعه ای با حالات عاطفی منفی که رفتارهای اجتناب را برانگیخته می‌سازند. روان تحلیل گران اغلب به این دو سیستم، به عنوان سیستم‌های انگیزشی فراگیر اشاره می‌کنند مثل کشاننده‌ها، لیبیدو، و پرخاشگری (برنر[۱۱۶]، ۱۹۷۵). خشم خام[۱۱۷]، عاطفه اصلی روابط موضوعی درونی پرخاشگرانه را بازنمایی می‌کند. نوسانات خشم خام در واقع ریشه و منشأ نفرت و تخریب را که عواطف مسلط در اختلالات شدید شخصیت هستند، تبیین می‌کند. عاطفه برانگیختگی جنسی، مجموعه‌های جنسی روابط موضوعی درونی را تشکیل می‌دهد. به تدریج تکانه‌ها و امیال جنسی تحت سلطه نیازهای وابستگی و صمیمیت قرار می‌گیرند. ناخودآگاه پویا روابط موضوعی درونی را در بر می‌گیرد که تظاهرات نسبتا شدید تکانه‌های شهوانی، وابستگی و پرخاشگری است (کرنبرگ، ۲۰۰۴).
سه سیستم انگیزشی متمایز، امیال شهوانی[۱۱۸]، وابستگی و پرخاشگرانه هستند. سیستم‌های انگیزشی شهوانی و وابستگی هر دو از مجموعه ساختارهای ذهنی اولیه با بارمثبت بر‌می‌خیزند که منشأ مشترکی در تمایل به نزدیکی و آمیختگی جسمانی و به تبع آن تمایز از دیگری، دارند. سیستم انگیزشی پرخاشگرانه از مجموعه ساختارهای ذهنی اولیه با بار منفی ناشی می‌شود. هر سیستم انگیزشی با آرزوها و ترسهای خاصی همراه است که به صورت فانتزی‌ها (تصورات) سازمان می‌یابند، برخی از آن‌ها خودآگاه و برخی دیگر ناخودآگاهند. در شخصیت بهنجار، سه سیستم انگیزشی مذکور، بطور انعطاف پذیری با همدیگر یکپارچه شده‌اند و حس آگاهانه از خود، اجازه می‌دهد نیازها، آرزوها و تکانه‌های جنسی به‌طور مناسب و رضایت بخشی ارضا شوند. در اختلالات نوروتیک و سطح بالای شخصیت، شاهد غلبه و تسلط پاتولوژی انگیزش‌های جنسی، در کنار اضطراب مربوط به یکپارچگی امیال پرخاشگری، وابستگی و جنسی هستیم. در مقابل، در اختلالات شدید شخصیت، تسلط شدیدی از پرخاشگری را می‌بینیم که یکپارچگی و تعدیل یافتگی ضعیفی دارد (بوش، رادن و شاپیرو[۱۱۹]، ۲۰۰۴).
شکل‌گیری و رشد شخصیت از دیدگاه روان‌پویشی
در نظریه روان‌پویشی و به صورت کلی در نظریه‌های روان تحلیل‌گری، “روابط موضوعی درونی” بلوک‌های اساسی سازنده در ساختارهای روانشناختی هستند و سازمان دهنده‌های انگیزش‌ها و الگوهای رفتاری مرتبط می‌باشند. رابطه موضوعی درونی شده، از یک حالت عاطفی خاص مرتبط با تصویری از تعامل خاص بین خود و شخص دیگر تشکیل می‌شود (برای مثال، ترس، مرتبط با تصویر خودِ کوچکِ وحشت زده و دیگری قدرتمند و تهدیدکننده). از روزهای نخستین زندگی، روابط موضوعی درونی از ترکیب آمادگی و خلق و خوی نوزاد و تعاملاتش با مراقبین شکل می‌گیرند. زمانی که یک عاطفه در بافت نوع خاصی از تعامل مکرراً تجربه می‌شود، خاطرات عاطفی سازماندهی می‌شوند تا بازنمایی‌های[۱۲۰] پایدار و پرعاطفه[۱۲۱] یا ساختارهای حافظه[۱۲۲] را شکل دهند که ما به عنوان روابط موضوعی درونی به آن‌ها اشاره می‌کنیم. روابط موضوعی درونی، رابطه پیچیده‌ای با ریشه‌های تحولی‌شان دارند، که بازتابی از آمیختگی تعاملات واقعی و تخیلی با دیگران و همچنین دفاع‌ها در رابطه با هر دو تعامل است. بنیادی‌ترین روابط موضوعی درونی، دوگانه هستند، که منظور ما از آن‌ها این است که دو بازنمایی را شکل می‌دهند؛ بازنمایی خود و بازنمایی شخص دیگر در تعامل. همان‌طورکه روابط موضوعی درونی، بیشتر یکپارچه می‌شوند و در رابطه با شخص دیگر سازمان می‌یابند، ممکن است سه گانه یا مثلثی شوند. روابط موضوعی درونی سه گانه از بازنمود خود در تعامل با دو بازنمود ابژه تشکیل می‌شوند. نمونه رابطه موضوعی درونی سه گانه، تصویری از زوج جنسی یا عاشقانه است و بخش سوم که خارج از این رابطه است (کرنبرگ،۲۰۰۴).
روابط موضوعی درونی، یکپارچه می‌شوند و به صورت سلسله مراتبی سازمان می‌یابند تا ساختارهای سطح بالاتری را شکل دهند که شخصیت و کارکردهای روانشناختی را سازماندهی می‌کنند. در مرکز مدل پویشی از رشد شخصیت، ساختار یا سازمان روانشناختی قرار دارد که به عنوان “هویت” به آن اشاره می‌شود. یک هویت نرمال مستحکم، با تجربه ذهنی حس ثابت و واقعی از خود و دیگران همبستگی دارد. در مقابل، شکل گیری هویت پاتولوژیک، با حس بی ثبات، قطبی شده و غیرواقعی از خود و دیگران همبسته است. از دیدگاه سیستم‌های انگیزشی، هویت نرمال با مجموعه وسیعی از آمادگی‌های عاطفی، و کثرت حالات عاطفی مثبت همراه است که بازتاب فراوانی انگیزش‌های دوست داشتن، تأیید گرفتن و برجستگی عملیات دفاعی براساس سرکوبی است. در مقابل، شکل گیری هویت پاتولوژیک، با عواطفی همراه است که خام، شدید و تعدیل نیافته هستند که بازتابی از غلبه پرخاشگری پاتولوژیک و کثرت عملیات دفاعی براساس تجزیه یا دونیمه سازی اولیه است (فوناگی و تارگت، ۲۰۰۸).
هویت کاملاً مستحکم، شاخص شخصیت نرمال است. از سوی دیگر پاتولوژی در شکل‌گیری هویت، نشان اختلالات شدید شخصیت است. این رویکرد توسط کرنبرگ (۱۹۷۶) معرفی شده که در این راستا تحقیقات روان تحلیل‌گری و نظریه پردازان به ویژه اختر[۱۲۳]، کراس[۱۲۴]، استون[۱۲۵] و ولکان[۱۲۶] سهم بسزایی داشته‌اند (عباس[۱۲۷] و همکاران، ۲۰۰۶).
تعریف روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت
روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت یکی از چهار رویکرد اصلی مکتب روان تحلیلی است که معتقد است شخصیت حاصل تجارب اولیه‌ای است که شخص در طول رشد داشته است (استادتر[۱۲۸]، ۲۰۰۹). روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت بر پایه‌های ارزیابی دقیق علائمی که بیمار از آن‌ها شکایت دارد و انتقال به عنوان راهنمایی برای یافتن ریشه‌های ناخودآگاه آن علائم بنا نهاده شده است. این روان‌درمانی بر استفاده درمانگر از چارچوب درمان برای شکل دادن فضای انتقالی اشاره دارد که در آن به سرعت مسائل ناخودآگاه ارتباطی بیمار در ارتباط با درمانگر ظاهر و تکرار شده و درمانگر آن‌ها را در ارتباط با نشانه‌هایی که بیمار از آن‌ها شکایت دارد، در چارچوب انتقال و با استفاده از انقال متقابل و سایر تکنیک‌های درمان رابطه با ابژه تعبیر می‌کند (عباس، ۲۰۰۴). این تجربه مشترک بین بیمار و درمانگر، مجموعه‌ای از آگاهی‌هابرای بیمار فراهم می‌آورد که سابقا برای بیمار در دسترس نبوده و منجر به کاهش نشانگان اختلال، کاهش کلی علائم روانپزشکی و افزایش کارکرد اجتماعی می‌شود (عباس و همکاران، ۲۰۰۶). روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت با به کارگیری اصول اساسی روان‌درمانی‌های تحلیلی در مداخلات کوتاه‌مدت، ورای تغییر در نشانگان روانپزشکی، باعث تغییرات پایداری در ساختار شخصیت می‌شود که در مدت زمان کوتاه‌تری از آن‌چه قبلاً تصور می‌شد، حاصل می‌شود (بوش، رادن و شاپیرو، ۲۰۰۴). دی‌جونگ و همکاران (۲۰۰۱) در پژوهشی به منظور بررسی اثربخشی درمان ترکیبی دارودرمانی و روان‌درمانی تحلیلی، و دارودرمانی به تنهایی در درمان افسردگی، در یک پژوهش تصادفی ۶ ماهه ، ۸۴ بیمار را در درمان دارویی ضد افسردگی و ۸۳ بیمار را در درمان ترکیبی قرار دادند. تمام بیماران تشخیص اختلال افسردگی سر پایی داشتند و حداقل ۱۴ بار اندازه گیری را سپری کردند. پروتکل دارویی ضدافسردگی شامل سه مرحله مداخله دارویی بر اساس میزان تحمل و اثرمندی شامل فلوکستین، آمی‌تریپ‌تلین و ماکلوبماید بود. پروتکل درمانی ترکیبی علاوه بر دارو درمانی شامل ۱۶ جلسه روان‌درمانی کوتاه مدت تحلیلی – حمایتی مبتنی بر روابط ابژه بود. پس از گمارش تصادفی بیماران به گروه‌های آزمایشی، ۳۲ درصد بیماران گروه دارو درمانی و ۱۳ درصد بیماران گروه درمان ترکیبی، درمان را قبول نکردند. در ۲۴ هفته، ۴۰ درصد بیمارانی که دارودرمانی را شروع کرده بودند و ۲۲ درصد بیمارانی که درمان ترکیبی را شروع کرده بودند، درمان را متوقف کردند. نرخ موفقیت درمان دو گروه از لحاظ آماری معنادار و در ۲۳ ، ۳۱ و ۶۲ درصد بیماران پس از ۸ ، ۱۶ و ۲۴ هفته از درمان به ترتیب، به نفع درمان ترکیبی بود. در هفته ۲۴ ، درصد بهبود در گروه دارو درمانی ۴۰ درصد و در گروه درمان ترکیبی، ۲/۵۹ درصد بود. به بیان دیگر، از نظر بیماران، درمان ترکیبی پذیرفته تر بوده، احتمال ریزش کمتر و درصد بهبودی بالاتر بوده است. به این ترتیب درمان ترکیبی در درمان بیماران مبتلا به اختلال افسردگی اساسی سرپایی، مطلوب تر از دارو درمانی به تنهایی است.
ماینا، فورنر و بوکتو (۲۰۰۵) در پژوهشی به برررسی این مسئله پرداختند که آیا درمان کوتاه‌مدت روان‌تحلیلی اثربخش‌تر از روان‌درمانی مختصر حمایتی و گروه کنترل لیست انتظار در درمان اختلالات افسردگی جزیی است یا نه؟ به این منظور ۳۰ بیماری که بر اساس DSM-IV مبتلا به اختلالات افسرده خویی ، اختلال افسردگی مشخص نشده یا اختلالات انطباقی با خلق افسرده بودند، در یک آزمایش کنترل شده تصادفی در سه گروه درمان کوتاه‌مدت روان‌تحلیلی، روان‌درمانی مختصر حمایتی و گروه کنترل لیست انتظار قرار گرفتند. برای بیماران دو گروه درمانی پی‌گیری ۶ ماهه انجام شد. سایر درمان‌های روانپزشکی در طول دوره درمان و پیگیری مجاز نبود. نشانگان در سه مقطع خط پایه، انتهای درمان و پس از ۶ ماه پیگیری اندازه گیری شدند. نتایج این پژوهش حاکی از این بود که اگرچه بیمارانی که با هر دو رویکرد درمانی مورد درمان قرار گرفته بودند، نسبت به گروه کنترل پیشرفت معناداری نشان می‌دادند، اما درمان کوتاه‌مدت روان‌تحلیلی در دوره پی‌گیری اثربخش‌تر بود. به بیان دیگر ، درمان مختصر روان‌تحلیلی نسبت به درمان مختصر حمایتی باعث پیامدهای بلند مدت تری در درمان اختلالات افسردگی می‌شود.
در پژوهش دیگری، گالاگر- تامپسون و استفان (۱۹۹۴) به منظور مقایسه اثربخشی درمان شناختی- رفتاری و روان درمانی کوتاه‌مدت تحلیلی، ۶۶ زن خانه دار مبتلا به اختلال افسردگی اساسی را به طور تصادفی در دو گروه درمانی روان‌درمانی مختصر تحلیلی و درمان شناختی- رفتاری ۲۰ جلسه‌ای انفرادی قرار دادند. در مرحله پس از درمان، ۷۱ درصد شرکت کنندگان هنوز بر اساس ملاک‌های پژوهش، واجد ملاک‌های اختلالات افسردگی اساسی بوده و تفاوتی میان دو گروه شرکت‌کنندگان دیده نشد. با این وجود در بررسی عوامل اثرگذاری اختصاصی روان‌درمانی‌ها، الگوی تعاملی میان مدل روان‌درمانی و طول مدت خانه‌داری در نشانگان هدف پژوهش دیده شد. به این ترتیب که هرچه شرکت کنندگان مدت کمتری را به خانه‌داری پرداخته بودند ، در روان‌درمانی کوتاه‌مدت تحلیلی پیشرفت بیشتری داشتند و آن‌ها که بیش از ۴۴ ماه از خانه‌داری آن‌ها می‌گذشت، در درمان شناختی- رفتاری پیشرفت بیشتری نشان می‌دادند.
شخصیت از دیدگاه نظریه‌ روان‌پویشی کوتاه مدت
از یک دیدگاه روان‌پویشی، شخصیت بازنمودی از یکپارچگی پویای الگوهای رفتاری مشتق از خلق و خو، ظرفیت‌های شناختی که به صورت سرشتی تعیین شده‌اند، کاراکتر (و معادل ذهنی آن، هویت)، و سیستم‌های ارزشی درونی شده است. از هر دو دیدگاه تحولی و کارکردی، این چهار بعد شخصیت به ظرافت درهم تنیده‌اند (کرنبرگ، ۲۰۰۴).
خلق و خو[۱۲۹] به استعداد و آمادگی نوزاد برای واکنش‌های خاص به محرکات محیطی بویژه شدت، ریتم و آستانه پاسخ‌های عاطفی اشاره دارد که به طور سرشتی و عمدتا ژنتیکی تعیین شده اند. در مدل روان‌پویشی، پاسخ‌های عاطفی، بویژه تحت شرایط اوج برانگیختگی عاطفی، تعیین کننده‌های اساسی سازمان شخصیت هستند. بنابراین آستانه نوزاد برای فعال سازی عواطف پاداش دهنده، لذت بخش و مثبت و نیز عواطف منفی، دردناک و پرخاشگرانه، بازنمود مهم‌ترین پل ارتباطی بین تعیین‌کننده‌های زیستی و روانشناختی شخصیت هستند (کلونینجر[۱۳۰]،۲۰۰۰). علاوه بر آمادگی عاطفی، خلق و خو همچنین آمادگی‌های نوزاد برای سازمان‌دهی مفهومی، یا واکنش حرکتی و کنترل روی واکنش حرکتی را شامل می‌شود (کرنبرگ، ۲۰۰۴).
جنبه‌هایی از شناخت نیز که بطور سرشتی تعیین شده، بویژه در تعامل با آمادگی‌های عاطفی، نقش مهمی در شخصیت ایفا می‌کنند. در بنیادی‌ترین سطح، فرایندهای شناختی از طریق فراهم ساختن ابعاد بازنمایی فعال سازی عاطفه، در رشد و تعدیل پاسخ‌های عاطفی نقش اساسی بازی می‌کنند. این فرایندهای شناختی از طریق بازنمایی حالات عاطفی اولیه به تجارب هیجانی پیچیده‌تر تبدیل می‌شوند. در سطح بالاتر یکپارچگی، ظرفیت “کنترل پرتلاش[۱۳۱]” با جنبه‌های سرشتی شناخت ارتباط نزدیکی دارد. اینجا ما به ظرفیت فرد برای تمرکز روی محرکات مرتبط با شناخت در مواجهه با محرک عاطفی مزاحم و همچنین ظرفیت اولویت بندی بین محرک‌های عاطفی مختلف اشاره می‌کنیم. کنترل پرتلاش به نظر می‌رسد در اختلالات شدید شخصیت نقش اساسی ایفا می‌کند (گابارد[۱۳۲]، ۲۰۰۸).
کاراکتر به سازمان پویای الگوهای رفتاری پایدار اشاره دارد، شامل روش‌های ادراک در ارتباط با دنیای بیرون، که ویژگی‌های یک فرد هستند. یکی از توصیف‌های کاراکتر شامل سطح سازمان یافتگی این الگوهای رفتاری، درجه انعطاف پذیری یا جزمیت که با رفتارهای مشاهده شده در موقعیت‌ها فعال می‌شوند، و میزان انطباق یا تداخل رفتارهای مشاهده شده با کاربردهای روانی- اجتماعی است (کلونینجر،۲۰۰۰). از دیدگاه روان‌پویشی، رفتارهای ساختار یافته که ویژگی‌های کاراکتر را مشخص می‌کنند، و سازمان دهی کلی شان را به عنوان ” کاراکتر” می‌شناسیم، در واقع سازمان یافتگی ساختارهای روانشناختی زیر بنایی را منعکس می‌سازند. بویژه، “کاراکتر” به تظاهرات رفتاری هویت اشاره دارد. برعکس، جنبه‌های ذهنی هویت، بویژه خودپنداره یکپارچه و تثبیت شده و مفهوم دیگران مهم (یا فقدان آن)، ساختارهای روانشناختی ای هستند که سازمان دهی پویای کاراکتر را تعیین می‌کنند. تعیین‌کننده سوم شخصیت در چارچوب روان تحلیل گری، سیستم ارزش‌های درونی شده است. درجه یکپارچگی سیستم‌های ارزشی، اساساً بعد اخلاقی یا وجدانی شخصیت، یکی از مولفه‌های مهم شخصیت است (فوناگی و تارگت، ۲۰۰۸).
شخصیت بهنجار: ویژگی‌های توصیفی
از دیدگاه نظریه روان پویشی، شخصیت بهنجار، قبل از همه، با مفهوم یکپارچه خود و مفهوم یکپارچه از دیگرانِ مهم مشخص می‌گردد. این ویژگی‌های ساختاری که کنار همدیگر، هویت یا “هویت ایگو” را تشکیل می‌دهند، در حس درونی و تظاهر بیرونی یکپارچگیِ خود[۱۳۳] انعکاس می‌یابند و پیش شرط بنیادین برای عزت نفس بهنجار، رضایت از خود، ظرفیت لذت بردن از کار و ارزش‌ها و اشتیاق به زندگی هستند. دیدگاه یکپارچه از خود فرد، ظرفیت تشخیص تمایلات، ظرفیت‌ها و تعهدات دراز مدت فرد را تعیین می‌کند. دیدگاه یکپارچه از دیگرانِ مهم، ظرفیت ارزیابی مناسب دیگران، همدلی و ادراک ظرافت‌های اجتماعی را تضمین می‌کند. دیدگاه یکپارچه از خود و دیگران به طور ضمنی به ظرفیت وابستگی پخته و بالغانه اشاره دارد، یعنی ظرفیت سرمایه گذاری هیجانی روی دیگران همزمان با حفظ احساس پایدار استقلال و همچنین ظرفیت تجربه علاقه به دیگران.
دومین ویژگی ساختاری شخصیت بهنجار، که عمدتا از هویت یکپارچه ناشی شده و تظاهر می‌یابد، وجود ظرفیت برای طیف وسیعی از آمادگی‌های عاطفی است. در شخصیت بهنجار، عواطف پیچیده و تعدیل شده هستند و حتی تجارب عاطفی نسبتاً شدید به عدم کنترل تکانه منجر نمی‌شوند. اثبات، پشتکار، و خلاقیت در کار و روابط بین فردی، و به همین ترتیب ظرفیت اعتماد، رابطه متقابل و تعهد نسبت به دیگران که توسط سیستم‌های ارزشی درونی شده تعیین می‌شوند، عمدتا از هویت الگویی بهنجار مشتق می‌شوند.
جنبه سوم شخصیت بهنجار، سیستم پخته و یکپارچه ای از ارزش‌های درونی شده است. گرچه سیستم ارزش‌های درونی شده به لحاظ تحولی از ممنوعیت‌ها و ارزش‌های والدین مشتق می‌گردد، در شخصیت بهنجار، ارزش‌ها و رفتارهای اخلاقی با ممنوعیت‌های والدین ارتباط نزدیکی ندارند. بلکه، سیستم بالغانه ارزش‌های درونی شده باثبات، بدون نفوذ شخص خاص[۱۳۴]، نسبتا مستقل از روابط خارجی با دیگران و شخصی و اختصاصی است. یک چنین سیستم پخته ارزش‌های درونی شده بازتاب حس مسئولیت پذیری شخصی، ظرفیت خودانتقادگری واقع بینانه، یکپارچگی و انعطاف پذیری در مواجهه با جوانب اخلاقی تصمیم گیری، و تعهد به معیارها، ارزش‌ها و آرمان‌هاست.
چهارمین بعد شخصیت بهنجار، مدیریت مناسب و رضایت بخش انگیزش‌های جنسی، وابستگی و پرخاشگرانه است، که ممکن است به طور ذهنی به صورت نیازها، ترس‌ها، آرزوها یا تکانه‌ها تجربه شوند. در حوزه جنسی، شاهد ظرفیتی هستیم برای تظاهر کامل نیازهای حسی و جنسی که با مهربانی و تعهد هیجانی به فرد مورد علاقه آمیخته شده است. با توجه به نیازهای وابستگی، یکپارچگی بهنجار انگیزه‌های وابستگی در ظرفیت وابستگی متقابل و رضایت از هر دو نقش مراقبت کننده و وابستگی تظاهر می‌یابد. نهایتا، ساختار شخصیت بهنجار شامل ظرفیت کانالیزه کردن موفقیت آمیز تکانه‌های پرخاشگرانه بصورت تظاهرات ابراز وجود سالم است، که بدون واکنش افراطی، مقابل حمله‌ها بایستیم، واکنش حفاظتی نشان دهیم، و از معطوف شدن بر علیه خود اجتناب کنیم. سیستم‌های ارزشی درونی شده، در یکپارچگی بهنجار و مدیریت موفقیت آمیز ساختارهای انگیزشی سهیم اند(کرنبرگ،۲۰۰۴).

برای دانلود فایل متن کامل پایان نامه به سایت 40y.ir مراجعه نمایید.

بررسی اثربخشی روان درمانی پویشی کوتاه مدت گروهی بر کاهش علائم بحران هویت میانسالی و افزایش …

چیز برای شخص دیگر رضایت را پدید نیاورد و حتی در بعضی موارد آن چیز باعث نارضایتی فرد شود. بنابراین احساس رضایت احساسی است ذهنی که گاه امکان دارد حتی برای افرادی که در اجتماعات، صاحبان منزلت‌های بالا و موفقیت هستند هم، ضرورتاً به وجود نیاید (آرگایل[۱۱]،۲۰۱۰).
در زمینه‌ مداخلات درمانی به منظور بهبود سلامت روانشناختی افرادی که بحران هویت میانسالی را تجربه می‌کنند، تلاش‌های معدودی در حیطه روان‌درمانی انجام شده و به ثبت رسیده است. در حال حاضر دیدگاه‌های نظری متعددی با رویکردهای متفاوت به دنبال بهبود وضعیت روانشناختی میانسالان هستند. یک دسته از درمان‌هایی که در بهبود سلامت روانشناختی میانسالان، بهتر از درمان‌های دیگر عمل‌ کرده است، روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت می‌باشد (کورسینی، ۲۰۰۵). فرض بنیادی نظریه‌های روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت درباره اختلالات روانی این است که آشفتگی‌های روانی که تابلوی بالینی افراد مبتلا به مشکلات روانی مختلف را شکل می‌دهد، بازتابی از ویژگی‌های پاتولوژیک ساختارهای روانشناختی زیربنایی آن‌ها هستند. در نتیجه، درمان‌هایی که ساختارهای روانشناختی و سازمان ذهنی را تغییر می‌دهند، به تغییراتی در ویژگیهای پاتولوژیک شخصیتی و آشفتگی‌های ذهنی این افراد منجر می‌شوند (کرنبرگ[۱۲]، ۲۰۰۴).
هدف روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت در مداخله در بحران هویت میانسالی، شناسایی معنا، کارکرد و پیامدهای نشانه‌های آسیب‌شناسی روانی این افراد، بر اساس مضامین اصلی تعارض‌های درونی و تغییر آن‌ها است. وقتی تعارض‌های اصلی، شناسایی، تفسیر و حل و فصل می‌گردد، بیمار ظرفیت شناسایی، پیش‌بینی، تغییر یا کنترل احساسات و رفتارهای خود را به دست آورده و بنابراین روش‌های حل و فصل تعارضات درونی بهبود می‌یابد و علائم و نشانه‌های آسیب‌شناسی روانی که بازتابی از این تعارض‌ها هستند، بهبود می‌یابند. علاوه بر این بینش‌هایی که در روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت به بیماران داده می‌شود به آن‌ها کمک می‌کند تا با سردرگمی‌های حاصل از بحران هویت میانسالی، مقابله کنند. در مجموع روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت موفق، به کاهش نشانه‌های بحران هویت میانسالی، تغیییرات در الگوها و روابط بین فردی و تغییرات درون روانی می‌انجامد (لیشنرینگ، رابونگ و لیبینگ[۱۳]، ۲۰۰۴).
از نکاتی که در روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت مورد توجه قرار می‌گیرد، بهبود روابط عاطفی افراد با دیگران مهم زندگی‌شان می‌باشد. روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت اهمیت زیادی به روابط عاطفی افراد و سبک دلبستگی آن‌ها، چه در گذشته و چه در زمان حال می‌دهد. ساختارهای روابط عاطفی، که در روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت به عنوان روابط موضوعی درونی شناخته می‌شود، اساساً از طریق بازنمایی خود در تعامل با بازنمایی دیگریِ مهم در شرایط اوج حالت عاطفی شکل می‌گیرند. اهمیت این ساختارهای عاطفی حافظه، به لحاظ سهم آنها در اساس و پایه سیستم انگیزشی ابتدایی روانشناختی است، که هدایتگر تلاش‌هایی در جهت نزدیک شدن، حفظ کردن، یا افزایش فرصت‌هایی برای ایجاد حالات عاطفی مثبت و کاهش، اجتناب یا فرار از حالات عاطفی منفی است (کرنبرگ، ۲۰۰۴). بنابراین قابل پیش‌بینی است که روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت در بهبود روابط بین فردی و متعاقبا بحران هویت میانسالی افراد موثر باشد.
همچنین در روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت، نحوه برخورد افراد با فشارهای روانی مورد توجه قرار می‌گیرد. طبق نظریه روان تحلیل‌گری پویشی هر نوعی از آسیب شناسی روانی که بحران میانسالی هم می‌تواند جزئی از آن باشد به وسیله استفاده از مکانیسم‌های دفاعی ناسازگارانه خاصی مشخص می‌شود. در فرایند روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت سعی بر این است که بیمار به سمتی سوق داده شود که از مکانیسم‌های دفاعی سازگارانه‌تر استفاده کند (هربرت، مک‌کرماک و کالاهان[۱۴]، ۲۰۱۰).
با در نظر گرفتن مطالب فوق به نظر می‌رسد که روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت به شیوه گروهی بر کاهش علائم بحران هویت میانسالی و افزایش رضایت از زندگی میانسالان موثر است. لذا هدف از پژوهش حاضر بررسی اثر‌بخشی روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت به شیوه گروهی بر کاهش علائم بحران هویت میانسالی و افزایش رضایت از زندگی میانسالان است.
فرضیه‌های تحقیق
روان درمانی پویشی کوتاه مدت گروهی به طور معناداری باعث کاهش نشانه‌های بحران هویت میانسالی در گروه ازمایش نسبت به گروه کنترل می‌شود.
روان درمانی پویشی کوتاه مدت گروهی به طور معناداری باعث افزایش رضایت از زندگی میانسالی در گروه ازمایش نسبت به گروه کنترل می‌شود.
تعاریف عملیاتی
بحران هویت میان‌سالی: در تحقیق حاضر منظور از بحران هویت میانسالی نمره‌ای است که آزمودنی در پرسشنامه بحران هویت میانسالی (ICQ) بدست می‌آوردکه در پیوست میباشد.
رضایت از زندگی: در تحقیق حاضر منظور از رضایت از زندگی نمره‌ای است که آزمودنی در مقیاس رضایت از زندگی دینر[۱۵] و همکاران (۱۹۸۵) کسب می‌کند که در پیوست میباشد.
روان‌درمانی پویشی کوتاه‌مدت به شیوه گروهی: در تحقیق حاضر منظور از روان‌درمانی پویشی کوتاه‌مدت به شیوه گروهی عبارت است از دوره‌ای دوازده جلسه‌ای که شامل این مراحل میباشد: برقراری اتحاد درمانی، تنظیم فرمول‌بندی روانی، تعیین اهداف و تمرکز درمان، تحکیم و تثبیت دستاوردها، که مراحل کامل ان در پیوست میباشد.
فصل دوم:گستره نظری و پیشینه پژوهش
موضع‌گیری نظری درخصوص هویت
تاریخچه هویت
مقوله‌ای به نام هویت شاید سابقه‌ای به بلندای تاریخ بشریت دارد، یعنی از زمانی‌که انسان احساس کرد باید به کیستی و چیستی خود و این سؤال که من که و چه هستم در برابر حیوانات و طبیعت پاسخ گوید مقوله هویت شکل گرفت. از ابتدای شکل‌گیری دانش انسان شناسی به طور عام و روانشناسی به صور خاص، نگاه اندیشمندان از زوایای مختلف به این پدیده موجب تنوع و گوناگونی نظریات مربوط به هویت شده است. بیشتر این نظریه‌پردازان به مفهوم هویت و شکل‌گیری آن در دوره نوجوانی پرداخته‌اند و دیدگاه‌های کمتری پیرامون هویت بزرگسالان و میان‌سالان شکل گرفته‌ است.
اریکسون به عنوان مهمترین روانشناس نظریه‌پرداز در این حوزه ابتدا اصطلاح (هویت من) را برای توصیف مسائل روانی بعضی از نظامیان بازگشته از جنگ جهانی دوم به کار برد. او مشاهده کرد که بعضی از این سربازان نمی‌توانند از عهده‌ی تغییر نقش خود از سرباز به شهروند برآیند و از انطباق با مسؤولیت‌های جدید ناتوانند. تجربه‌ی آن‌ها فقدان یکسان بودن خود بود. به بیان او: «آنچه توجه را بیشتر جلب کرد، فقدان مفهومی از هویت در این مردان بود، آنها می‌دانستند که چه کسی هستند و یک مفهوم هویت شخصی داشتند، اما این هویت از نظر ذهنی بود و زندگی آنان دیگر پیوستگی گذشته را نداشت. یک آشفتگی در آن چیزی وجود داشت که بعدها آن را «هویت من» نامیدم (اریکسون، ۱۹۶۳). چنین است که هویت به آسانی به واسطه‌ی فقدان یا از دست دادنش قابل تشخیص می‌شود. طبق دیدگاه اولیه اریکسون، فقط هنگامی مسائل اساسی هویت میانسالان در معرض دید قرار می‌گیرد که فرد دیگر نمی‌تواند یکپارچگی را در ترکیب وجود خویش احساس کند (رابینز و ترازسنیوسکی[۱۶]، ۲۰۰۵).
در اواسط ده‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ تحقیقات وسیع و گسترده ای در مورد هویت انجام گرفت. اندیشمندانی مانند یونگ، مفاهیمی را مطرح کردند که در آن به تحولات هویت در دوره میانسالی تاکید زیادی شده بود. همچنین نظریه‌پردازانی مانند لوینسون و ویت بورن نظریات جدیدی را ارائه دادند که به صورت خاص به هویت میانسالان می‌پرداخت.
در بین مطالعات بسیاری که در مورد مفاهیم مطرح شده توسط اریکسون انجام گرفت، مطالعات مارسیا نفوذ بسیار زیادی بر تحقیقات به جای گذاشته است (مارسیا[۱۷]، ۱۹۹۶، ۱۹۷۶، ۱۹۸۹؛ به نقل از لاچمن، ۲۰۰۴). مدل مارسیا که براساس تئوری اریکسون ساخته و پرداخته شده است، شامل ۳ فرض اساسی می‌باشد: اول اینکه شکل‌گیری هویت شخصی مستلزم تثبیت تعهد یا عدم تردید در انتخاب می‌باشد. این تعهد در حوزه‌های اصلی هویت مانند حرفه یا انتخاب همسر است. دوم آنکه شکل‌گیری هویت بر مبنای کشف پرسش و تصمیم‌گیری در مورد نحوه گذران بحران هویت می‌باشد. سوم اینکه، در جوامع غربی دوره‌ای تحت عنوان دوره روانی اجتماعی دیررس مطرح می‌شود که طی این دوره فرد ممکن است تجربه‌ها ونقش‌های گوناگونی را تجربه کرده و هویت شخصی منسجمی را شکل بدهد (بیلسکر[۱۸]، ۲۰۰۳؛ به نقل از محمدی روزبهانی و مهرابی‌زاده هنرمند، ۱۳۸۷).
امروزه مبحث بحران هویت میانسالان، بیش از پیش مورد توجه محققان حوزه روانشناسی تحولی قرار گرفته است. پژوهشگرانی که به بررسی این روند پرداخته‌اند تاکید دارند که تحولاتی که در این دوره در هویت افراد اتفاق می‌افتد، بسته به منابع و شرایط زندگی فرد، تاثیرات عمیقی بر وضعیت روانشناختی و زندگی روزمره او خواهد گذاشت (موئن و وتینگون، ۱۹۹۹).
مفهوم هویت
مفهوم هویت (خود) با کلمات دقیق قابل تعریف نیست و تا حدی مبهم است. این مفهوم شامل تداوم و ثباتی است که مشخص‌کننده افراد است. افرد جامعه بشری، علی‌رغم تغییراتی که در طول زمان پیدا می‌کنند و نقش‌هایی که در هر مرحله از زندگی به عهده می‌گیرند، از تولد تا مرگ مراحلی را پشت سر می‌گذارند که جدا از هم نیستند. در هر مرحله هویت وجود دارد و بین هویت‌های مراحل مختلف ارتباطی برقرار است (برزونسکی و کاک[۱۹]،۲۰۰۰).
از نظر برگر[۲۰] (۱۹۹۶) هویت به عنوان مجموعه‌ای از نقش‌ها و همانندسازی‌هایی مستلزم وجود خودهای متعدد است. در حالی‌که یکی بودن، وحدت و فردیت مستلزم یک خود مفرد، کلی یا یکپارچه است. باید دانست که رشد روانی این تقابل را حل می‌کند و دستیابی به سطوح بالای رشد هویت مستلزم وحدت بخشی و یکپارچه‌سازی منابع متعدد و تنوع خود است (غضنفری، ۱۳۸۳). جیمز[۲۱] هویت شخصی را مفهومی می‌داند که فرد از خود به عنوان یک شخص دارد و این مفهوم ناشی از تجربه تداوم و تمایز است، یعنی خود در طی زمان یکسان باقی می‌ماند و در عین حال از دیگران متمایز است (لاچمن، ۲۰۰۴).
از نظر مارسیا (۱۹۸۷) هویت یک ساختار روانشناختی و فرایندی با یک درجه تغییر کند است. به اعتقاد وی هویت عبارت است از سازمان دادن یک خود درونی شامل ساخت خود، سیستم باورها، آرزوها، عقاید، مهارتها و تاریخچه فردی که در واقع نتیجه یک بحران است. در دیدگاه مارسیا، هویت نظریه‌ای است که فرد در مورد خودش دارد که لزوماً به طور کامل خودآگاه نیست و داشتن آن همواره یک اتفاق مثبت در احساسی که فرد در مورد خودش دارد ایجاد می‌کند. این نظریه خود یا ساختار هویت همواره زیر سطح آگاهی است. مگر هنگامی که در معرض تجربه‌ای قرار گیرد که بتواند موازنه ایجاد شده را بر هم بزند. در آن زمان است که فرد از هویت خودش آگاه است و در حالت مطلوب، پس از آن ساختار هویت را در جهتی اصلاح می‌کند تا با تجربه جدید تطابق پیدا کند (نقل از ماسن و همکاران،۲۰۰۵).
احساس هویت شخصی به ترکیبی مشخص و مجزا از ویژگی‌های شخصیتی و سبک اجتماعی فرد که به وسیله آن خود را تعریف می‌کند و به وسیله دیگران شناخته می‌شود اشاره دارد (گراتونت[۲۲]، ۱۹۹۷؛ نقل از آبراهام[۲۳]، ۲۰۰۸). شکل‌گیری هویت شخصی به منزله کشف و تعهد نسبت به نقش‌ها و هویت‌های اجتماعی نگریسته می‌شود، به عبارت دیگر هویت یک سازه روانشناختی مبتنی بر شخصیت، روابط اجتماعی، آگاهی ذهنی و بافت بیرونی است (روترام‌بروس[۲۴] و دیگران، ۲۰۰۱؛ نقل از شاره و آقامحمدیان، ۱۳۸۶).
به اعتقاد اریکسون (۱۹۶۸) هویت یکی شدن با همانندسازی‌های گذشته، آرزوهای گذشته و آینده و ارزشهای فرهنگی معاصر است. به بیان دیگر هر عامل رشدی که به فرد کمک کند تا با اطمینان از خود، درک کند که ازدیگران متمایز و مجزاست و در حد قابل قبولی دارای ثبات رأی و یکپارچگی است و در طول زمان تداوم دارد و در ضمن خود را شبیه آن تصوری بداند که دیگران از او دارند، موجب می‌شود که در او یک احساس هویت کامل از خود ایجاد شود (برک، ۱۳۸۵).
سبک هویت
سبک هویت یکی از موضوع‌های مهم روانشناسی تحولی است که در سال‌های اخیر توجه پژوهشگران را به خود جلب کرده است. پژوهش‌های انجام شده بیشتر در زمینه رابطه سبک‌های هویت با وضعیت‌های هویتی مارسیا (۱۹۶۶)، پیشرفت تحصیلی، خودمختاری تحصیلی و روابط بین فردی، سازگاری و سلامت روانی بوده است (ابراهام، ۲۰۰۸).
برزونسکی و کاک[۲۵] (۲۰۰۰) فرض کرده اند که افراد دارای وضعیت‌های هویتی مختلف در فرایندهای اجتماعی ـ شناختی که برای حل مسایل شخصی، تصمیم‌گیری‌ها و فرایند شکل‌گیری هویت استفاده می‌کنند، با یکدیگر تفاوت دارند. برزونسکی (۱۹۹۴) برای پردازش اطلاعات مربوط به هویت سه سبک ارائه کردهاست. این سه سبک عبارتند از: سبک اطلاعاتی، سبک هنجاری و سبک سردرگم یا اجتنابی.
افراد دارای سبک اطلاعات‌مدار به طور فعال اطلاعات مربوط به خویش را جستجو می‌کنند، ارزیابی می‌نمایند و مورد استفاده قرار می‌دهند. آنها درباره سازه‌های مربوط به خویشتن شک می‌کنند و می‌خواهند آن‌ها را آزمون کنند و هنگامی که با بازخوردهای متفاوتی روبرو می‌شوند می‌خواهند در ویژگی‌های هویت خود تجدیدنظر کنند (برزونسکی و فراری[۲۶]، ۱۹۹۶). مشخص شده که افراد دارای این سبک مطابق با ملاک‌های مارسیا (۱۹۸۷) به عنوان هویت موفق طبقه‌بندی می‌شوند (برزونسکی و نای‌میر[۲۷]، ۲۰۰۱؛ نقل از غضنفری، ۱۳۸۳).
تحقیقات نشان می‌دهد که استفاده از جهت‌گیری هویت اطلاعاتی با خوداندیشی، تلاش‌های مقابله‌ای مسأله‌مدار، نیاز قوی به شناخت، پیچیدگی شناختی، تصمیم‌گیری هشیار و بشاش و باز بودن رابطه مثبت دارد (برزونسکی، ۱۹۹۴؛ برزونسکی و سالیوان[۲۸]، ۱۹۹۲؛ دالینگر[۲۹]، ۱۹۹۵؛ نقل از برزونسکی و کاک،۲۰۰۰).
افراد دارای سبک هنجاری به سؤالات هویت و موقعیت‌های تصمیم‌گیری با پیروی از تجویزها و انتظارات افراد مهم پاسخ می‌دهند. تحقیقات نشان می‌دهد که آن‌ها نیز هشیار و بشاش هستند اما برای ابهام تحمل کمی دارند و نیاز قوی به ساختار و حصار شناختی دارند (برزونسکی، نارمی[۳۰] و کینی[۳۱]، ۱۹۹۵). مطابق با پارادایم مارسیا، این افراد به عنوان هویت زودرس[۳۲] طبقه‌بندی می‌شوند و روش حل مسأله را برتر می‌دانند (برزونسکی و نای‌میر، ۲۰۰۱؛ نقل از غضنفری، ۱۳۸۳).
افراد دارای سبک سردرگم یا اجتنابی از رویارویی و مواجهه با مسایل و تصمیم‌‌های شخصی بیزارند. اگر این افراد زیاد معطل بمانند و با تعلل مواجه شوند واکنش‌های رفتاری نشان می‌دهند و با خواسته‌ها و مشوق‌های موقعیتی کنترل می‌شوند. مشخص شده که جهت‌گیری هویتی سردرگم یا اجتنابی با مقابله اجتماعی، خودناتوان‌سازی، هدایت از سوی دیگران و راهبردهای تصمیم‌گیری غیرانطباقی رابطه مثبت دارند و با خوداندیشی، هشیاری و مقاومت شناختی رابطه منفی دارد (برزونسکی، ۱۹۹۴؛ برزونسکی و فراری، ۱۹۹۶).
تحقیقات نشان داده‌ است افرادی که مطابق با ملاک‌های مارسیا (۱۹۸۷) به عنوان هویت سردرگم طبقه‌بندی می‌شوند بر جهت‌گیری هویتی سردرگم یا اجتنابی تأکید دارند (برزونسکی و نای‌میر، ۲۰۰۱؛ نقل از غضنفری، ۱۳۸۳). برزونسکی و کاک (۲۰۰۰) در تحقیق خود فرض کرده‌اند که تمام شاخص‌های انطباقی با نمرات هویت موفق رابطه مثبت دارند اما با نمرات هویت سردرگم رابطه منفی دارند. همچنین برزونسکی، نارمی و کینی (۱۹۹۵) دریافته‌اند که دانشجویان امریکایی دارای سبک هویت سردرگم یا اجتنابی بیشتر اجتناب می‌کنند و حمایت در موقعیت‌های اجتماعی را نسبت به افراد دارای سبک اطلاعاتی یا هنجاری کمتر جستجو می‌کنند. تحقیق آن‌ها نشان داد که روابط اجتماعی رشد یافته، بیشتر با نمرات بالا در سبک اطلاعاتی و نمرات پایین در سبک سردرگم یا اجتنابی رابطه دارد. دانشجویان دارای نمرات بالا در سبک اطلاعاتی و سبک هنجاری، هر دو به اهداف تحصیلی و شغلی خوب تعریف شده رسیده‌اند. آن‌ها احساس جهت‌داری را نشان داده‌اند و طرح‌های دقیقی را برای تحقق اهداف آینده گزارش کرده‌اند. هر چند فردی که جهت‌گیری اطلاعاتی دارد با کسی که جهت‌گیری هنجاری دارد، متفاوت است اما فردی که سبک اطلاعاتی دارد توانایی تحمل دیگران و خودتنظیمی عاطفی و تحصیلی را دارد. چون دانشجویان دارای هویت هنجاری در جمع به تعریف دقیقی از خودشان دست پیدا می‌کنند، بنابراین نیاز بالایی به ساختار دارند (برزونسکی، ۱۹۹۴؛ برزونسکی، نارمی و کینی، ۱۹۹۵) و احساس هدفمندی تحصیلی با جهت‌گیری هنجاری رابطه دارد و بیشتر بیرونی و انعطاف‌ناپذیر است. هویت سردرگم یا اجتنابی با خودمختاری تحصیلی، درگیری تحصیلی و روابط بین فردی بالغ رابطه منفی دارد. همچنین پایین بودن سطح مهارت‌های تحصیلی و خودانضباطی با سبک سردرگم یا اجتنابی رابطه دارد و خطر بالایی را برای مشکلات تحصیلی و مشکلات سازگاری نشان می‌دهد (برزونسکی و کاک،۲۰۰۰).
در یک مطالعه گسترده در دانشگاه مریلن، بوید، هانت، کاندل و لوکاس[۳۳] (۱۹۹۷) سبک هویت بیش از ۲۸۰۰ دانشجوی تازه وارد را ارزیابی کردند. هماهنگ با یافته‌های برزونسکی، دانشجویان دارای سبک هویت سردرگم یا اجتنابی نشان دادند که فاقد اهداف تحصیلی روشن وپایدار هستند و انتظار داشتند که مشکلات تحصیلی را تجربه کنند و در اداره و برنامه‌ریزی برای زمان خود مشکل داشتند (نقل از برزونسکی و کاک، ۲۰۰۰).
به طور کلی تحقیقات نشان داده‌اند که افراد دارای سبک سردرگم یا اجتنابی مشکلات اجتماعی را تجربه می‌کنند و در برقراری و حفظ نظام حمایت اجتماعی مشکل دارند. این افراد در خطر بالایی برای انواع مشکلات و مسایل رفتاری از قبیل عزت‌نفس پایین، سطوح بالای افسردگی و روان‌رنجوری، استفاده زودهنگام از دارو و الکل و مشکلات کاری قرار دارند (دالینگر، ۱۹۹۵؛ جونز، راس و هارتمن[۳۴]، ۱۹۹۲؛ نارمی، برزونسکی، تامی و کینی، ۱۹۹۷؛ وایت[۳۵] و جونز، ۱۹۹۶؛ نقل از غضنفری، ۱۳۸۳).
ابعاد هویت
به طور کلی هویت نه تنها دارای بعد فردی و شخصی است، بلکه دارای بعد اجتماعی و جمعی نیز می‌باشد (هور[۳۶]، ۱۹۹۱؛ به نقل از آبراهام، ۲۰۰۸). هویت شامل اجزاء بسیاری از جمله جنسی، اجتماعی، فیزیکی، روانی، اخلاقی، ایدئولوژیک و شغلی و حرفه‌ای است که مجموعه این اجزاء خود را تشکیل می دهند (رکو، مارسیا و اسلوگسلی[۳۷]، ۱۹۸۳؛ به نقل از آبراهام، ۲۰۰۸).
به اعتقاد دالاس و جرینگان[۳۸] (۱۹۹۰) برخی اجزاء هویت قبل از دیگر اجزاء تثبیت می‌شوند. نوجوان در مراحل اولیه نوجوانی بیشتر نگران هویت جنسی و بدنی خود است و به تدریج در مرحله عملیات صوری از رشد شناختی، مسأله انتخاب شغل و ارزش‌های اخلاقی و ایدئولوژیکی ذهن او را مشغول می‌سازد. ایدئولوژی‌های مذهبی و سیاسی غالباً در اواخر نوجوانی شکل می‌گیرد (آبراهام، ۲۰۰۸).
در یک تقسیم‌بندی ساده می‌تون ابعاد هویت را شامل موارد زیر دانست:

دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.

سامانه پژوهشی – بررسی تاثیر گفتمان جنسیتی در کتاب زبان انگلیسی سوم دبیرستان با رویکرد تحلیل …

نکته‌ای که در کتاب زبان سال سوم به جد برجسته است این کلیشه است که مرد‌‌ همان گونه که در رابطه با موضوع بازار کار نیز اشاره شد “نان‌آور” و در نتیجه “سرپرست” خانواده است. قدرت مردانه، آن گونه که در کتاب‌ هم به آن اشاره می‌شود، از جمله به این نقش اقتصادی او بازمی‌گردد. زن که از نظر کتاب‌های درسی در بیشتر مواقع نقش “نان‌آور” را ندارد باید “مسئولیت”‌های داخلی خانه را که با “روحیات” و “ویژگی‌های زیستی” او سازگار‌تر است به عهده گیرد.
در متون تلاش شده است “خوشبختی” خانواده و تربیت “موفق” بچه‌ها با حضور زن در خانه و عدم فعالیت اقتصادی او ارتباط داده شود. زن زمانی می‌تواند مقام سرپرستی خانواده را از آن خود سازد که مرد به هر دلیلی حضور نداشته باشد.
شاخص دیگر این “ایدئولوژی جنسیتی” تلاش برای ارائه و توجیه یک الگوی رفتاری خاص زنانه و مردانه در جامعه است که ابعاد مختلف زندگی آن‌ها را، از حوزه‌های خصوصی و فردی تا مشارکت و نقش‌های اجتماعی، در برمی‌گیرد. نقش‌های جنسیتی زن و مرد در عرصه‌های مهم زندگی اجتماعی و خصوصی متفاوت است.
کتاب‌ درسی زبان سال سوم تلاش می‌کند فعالیت اقتصادی زن را امری حاشیه‌ای جلوه دهند و نقش زن را به طور عمده در چهاردیواری خانه محدود کند.
بر همین اساس باید توجه داشت که کتاب زبان سال سوم در چنین متن اجتماعی به کردار اجتماعی دست می‌یازد و در ترکیب با فرآیند تولید و مصرف متن نوع خاصی از متن بر پایه نمایندگی نشانه‌های زبانی جنسیت محور را شکل می‌دهد.
۴-٢ فرآیند تولید و مصرف متن، بافت:
بر اساس برداشت توصیفی اولیه در کتاب زبان سال سوم دبیرستان اولین بازنمودی که در صدد تحمیل زمینه اجتماعی متن به مخاطب‌اش است یعنی تصاویر، مورد واکاوی قرار گرفته اند. تصاویری که در کتاب زبان سال سوم دبیرستان نمایش داده شده اند موجب ایجاد باورهای مثبت و منفی جنسیتی در دانش آموزان ما بر حسب جنسیت آنان می‌شوند.
از انجا که تصاویر به سبب دریافت سریع و سهولت ذهنی در رمزگردانی معانی پنهانی به معانی آشکار ارزش بالقوه‌ای در ایجاد نگرش‌ها و باورها دارند و با این پیش فرض که هر یک از تصاویر مندرج در کتاب‌های تاثیر در تغییر در دانش ها، نگرش‌ها و توانش‌های دانش آموزان دارند و این تغییرات در بلند مدت منجر به رفتارهای مختلف از آنان می‌شود پس تصاویر هم نقش به سزایی در شکل گیری ذهنیت دانش آموزان نسبت به مسائل مختلف و از جمله برداشت‌های جنسیتی دارا هستند.
اگر بپذیریم که هر فردی اعم ازپسر یا دختر باید در خانواده احساس ” بودن” و تعلق داشتن به وی دست دهد تا نقشهای جنسیتی خود را باور و خوب ایفا کند، به این نتیجه می‌رسیم که یکی از راه‌های ایجاد این نکته دردانش آموزان این است که در متون کتب، آنان را به عنوان فرزند خانواده معرفی کنیم. اما در سراسر کتاب‌ها سهم دختران بسیار ناچیز است و غالبا فرزند اول پسراست. ره آورد جایگاه دختران در کتاب زبان سوم دبیرستان به جای بودن، ایجاد احساس نبودن است و این نبودن در عین بودن همیشه در وجود انسان وحشت می‌آفریند و احساس هیچ بودن در عین بودن فیزیکی، ضربه‌های جبران ناپذیری را درانسان به وجود می‌آورد و اگر این انسانها دخترانی باشند که از دامان آنان مردان نیز پرورش یابند بی شک با این روند، هرگز از طریق محتوای کنونی کتابهای درسی راه توسعه هموار نخواهد شد.
معمولا شمار زنان و مردان جوامع گوناگون تفاوت قابل توجهی با یکدیگر ندارند به طوری که شاید عبارت نیمی از انسان‌های هر جامعه را زنان تشکیل می‌دهند، مصطلح ترین پنداری باشد که درباره کمیت زنان جوامع مختلف دراذهان مردمان وجود دارد. اما به نظر می‌رسد واقعیت این موضوع از لحاظ کمی و کیفی در کتاب زبان سال سوم دبیرستان چیز دیگری است.
زندگی در جامعه مدرن فرایندی است هدف دار که به وسیله انسان آغاز می‌شود و هدف آن بهبود شرایط زیستی برای همگان است و باید کلیه جنبه‌های گوناگون زندگی یعنی اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و … را در بر گیرد.درحالی که با این تبعیض آشکار که درباورهای جنسیتی دختران ایجاد می‌کنیم نه می‌تواند با کارهایی چون خیاطی، پخش غذا… آن هم محدود به خانه چیزی به افزایش درآمد سرانه اضافه کنند و نه با بیماری‌های متعدد که در طول کتاب دختران به ان مبتلا می‌شوند می‌توانند امید به زندگی خود را افزایش دهند و نه شاخص‌های بهداشتی را.
۴-٢-١ بررسی تصاویر در کتاب زبان سال سوم دبیرستان از منظرگفتمان جنسیتی:
نابرابری بین تصاویر دختران و پسران درکتاب زبان سال سوم بسیار بارز است، اما واقعیت این است که محدود کردن واقعیت‌ها برای کودکان ما به نفع هر یک از دو جنس، زیان بار است و جامعه را متحول نمی‌سازد و برای این تحول باید در تدوین کتاب‌ها از نقاشان متعهد و روان شناس استفاده کنیم تا تصاویر آمیخته‌ای از علم و هنر باشد و قصه‌های نو و جذاب و متناسب با زمان حال را در کتابهای درسی بگنجانیم. برای بررسی موضوع مطرح شده به تصاویر ارائه شده از خانم‌ها در کتاب نظری می‌افکنیم و به ذکر نمونه هایی از این تصاویر می‌پردازیم:
۴-۴-٢ درس اول:
در این تصویر ( قسمت تمرین ها) خانمی به تنهایی در حال خوردن غذاست. نوعی انزوای فردی در برابر عکس قسمت پایین تر که مردانی را در حال رفتن به رستوران نمایش می‌دهد.
۴-۴-٣ درس اول در قسمت writing دوم:
در این قسمت سه پسر بچه در حال انجام امور سخت و سه دختر بچه در حال فکر کردن، نامه نوشتن و نوشتن نشان داده می‌شوند، بر این مبنا امور سخت تر و انجام امور تعمیراتی و دشوار زندگی اجتماعی بر عهده مردان است.
۴-۴-۴ درس دوم:
در درس دوم درتصویر قسمت (Speaking) سوم، خانمی مشغول مطالعه و آقایی در حال ورزش مشاهده می‌شوند، محیط مطالعه عموما خانه و محیط ورزش عموما بیرون از خانه است، این عکس به این ترتیب در پی بازنمایی دو گانه بیرون و درون خانه برای زنان و مردان است.
۴-۴-۵ درس سوم:
در درس سوم (Speaking ) چهارم خانمی در حال شستن لباس‌ها و خستگی مفرط از شستن مشاهده می‌شود. بر این مبنا انجام امور خانه و به عبارت بهتر خانه داری جزو امور اجتماعی محوله به خانم‌ها است.
۴-۴-۶ درس چهارم :
در درس سوم در قسمت( Speaking ) چهارم دو پسر بچه در ایستگاه اتوبوس و دختر بچه و پسر بچه‌ای در خانه و در حال نمایش تلویزیون دیده می‌شود. بر این اساس تمایز دوگانه داخل منزل و بیرون و محیط اجتماعی بر مبنای تفکیک ضمنی حفظ شده است.
۴-۴-۷ درس چهارم –نمونه بعدی:
در درس چهارم در قسمت( speaking ) چهارم دو خانم در حال شستن لباس‌ها هستند که در فرهنگ عمومی در دسته امور مربوط به خانه داری جای می‌گیرند و نکته منفی دیگر این تصویر این است که زنان نسبت به دختران خودشان رابطه خوبی ندارند.
۴-۴-۹ درس پنجم
در درس پنجم در قسمت (speaking ) سوم پسران در حال باز‌ی کردن در حیاط مدرسه (محیط اجتماعی) هستند در حالیکه دختر بچه‌ای از محیط داخل منزل به بیرون نگاه می‌کند.
۴-۴-١۰درس ششم:
در درس ششم در قسمت(Speaking ) چهارم خانمی در حال شستن لباس به تصویر کشیده شده است.
۴-۵ توصیف و تحلیل ویژگی‌های زبانی موجود در کتاب زبان انگلیسی سال سوم (متن درسها) از دیدگاه گفتمان جنسیتی:
در اغلب یافته‌های پژوهش حاضر نسبت حضور مردان به زنان در کل چهار کتاب بسیار بیشتر از زنان است. تعداد زنانی که نامشان ذکر شده و تعداد ارجاعات به مردان نسبت به زنان به ترتیب ۵ به ١ و ٣ به ١می‌باشد. برای مثال در درس چهارم میزان ارجاعات به زنان در مقایسه با مردان با جمع بندی تمام ضمائر مونث و مذکر ۴ به یک می‌باشد.
تعداد زنان در همه موارد کمتر از انتظار است و تنها حضور آنها در نقش سنتی پررنگ نشان داده شده است.
حتی در تعداد ضمایر نیز مردان غالب هستند. حضور زنان در کل کتاب چنان محدود است که هیچ جمله‌ای با محوریت زنان در این کتاب‌ها یافت نمی شود. به عبارت دیگر، زنان مرجع هیچ ضمیر اول شخصی نبوده و تنها مخاطب سخن یا اوامر مردان بوده‌اند. در مقابل مردان هم در اول شخص مفرد وهم در دوم شخص مفرد غالب بوده و اغلب جملات کتاب سال سوم به آنها اختصاص دارد.
تفاوت زیاد میان زنان و مردان، نه تنها در تعداد ضمایر به کار رفته برای مردان بلکه در تعداد دفعاتی است که مردان در نقش‌های دستوری مانند : فاعل و مفعول قرارگرفته و همچنین در صفات و قیدهایی است که برای آنان ذکرشده. در این معیارها، تعداد مردان به ترتیب ۵، ٣، ٢۶ و ۶ برابر بیشتر از زنان بوده است. علاوه بر تعداد بیشتر موارد ذکر شده، افعال و صفات خاص نیز تنها برای آنها به کار رفته است.
درصد ارجاع به شغل، عناوین، و اشخاص معروف، در مورد مردان به ترتیب ۵۶٪ .۵۵ بیشتر از موارد مشابه در مورد زنان است. اما در مقابل شخصیت‌‌های زن هیچ حرفه‌ای ندارند. همان‌طور که ملاحظه شد اکثر شخصیت‌‌های مرد از اشخاص مشهور هستند. نکته قابل ذکر دیگر عدم حضور نویسندگان زن در این کتاب‌ها است.
۴-۶ تعداد ضمیرها و اسم‌های جنسیتی به تفکیک هر درس در کتاب زبان سال سوم:

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

ضمائر ضمائر اسامی ٣۰ درس چهارم
٣ ٢٣ ۵ ١۵ درس پنجم
٢ ۵ ٣ ١٢ درس ششم
۵ ١٣ ١٢ ١٧ تمرین دوره‌ای شماره ٢

۴-٧ تحلیل ویژگی‌های زبانی موجوددر کتاب زبان سال سوم (بخش تمرین ها) از منظر گفتمان جنسیتی:
۴-٧-١ تعریف مثال ۵ از قسمت اول :
در گزینه ۵. (impossible / the woman / find / the address) می‌توان این جمله را به صورت مثبت بیان کرد تا تاثیر مثبت بر ذهن دانش آموزان داشته باشد. یا اینکه به جای( the woman ) از رده‌های پایین تر سنی مثلا (the girl) استفاده نمود.
۴-٧-٢ تمرین شماره ١ در صفحه ٣۰:
Loot at the pictures and answer the questions.
در (speaking) چهارم در گزینه (؟What has made Maryam tired) این جمله در مقایسه با جمله‌های تمرین‌های دیگر جمله مناسبی نیست. تصویر زیر همیشه القا کننده این مطلب است که زن همیشه باید در صدد انجام کار خانه باشد، تصویر زیر حاکی از این است که خستگی او مثلا ناشی از شستن لباس آن هم به صورت دستی و سنتی است، اما در مقایسه با شادی و خستگی دیگران (برای مثال تمرین شماره ٢) در اثر ورزش کردن باشد.
۴-٧- ٣ تمرین شماره ۴ صفحه ۵۴:
۴-٧-۴ تمرین شماره ۴:
و گزینه ۴. (She could not ———- how jet engines work.) این تمرین عدم توانایی زن در شرح و توضیح چیزی شبیه موتور جت را بیان می‌کند چرا که او نمی‌تواند توضیح دهد.
۴-٧- ۵ تمرین شماره دو صفحه ۵٣:
در تمامی گزاره‌های ورزشی کتاب مردان به عنوان قهرمانان ورزشی یا کسانی که توانایی ورزش کردن را دارند معرفی شده اند.
۴-٧- ۶ صفحه ۵٨ در گزینه ١:
Did she want to cook dinner? (ask / me:
Speaking 3
Answer these questions. Use the words given.
ضمائر زنان برای پخت و پز و انجام امور داخل خانه استفاده می‌شود . یا در تمرین شماره ۶ که مریم آنها را برای نهار دعوت می‌کند نیز همین گزاره پخت و پز حاکم است.

دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir

دسترسي به منابع مقالات : بررسی تاثیر گفتمان جنسیتی در کتاب زبان انگلیسی سوم دبیرستان با رویکرد تحلیل گفتمان انتقادی۹۳- قسمت …

گفتمان را در نظریه فرهنگی مدرن و پست مدرن، دال بر وجود پیکره یا مجموعه‌ای از گزاره‌ها و قضایای منسجم و به هم پیوسته دانسته اند که با تعریف و مشخص ساختن یک موضوع، شی و یا محمول و با ایجاد مفاهیمی برای تحلیل آن موضوع یا محمول، ارزیابی دقیقی از واقعیت ارائه می‌دهد. (نوذزی، ١٣٨۰، ص ٢٢)
گفتمان اصطلاح گسترده‌ای با تعاریف مختلف که “ادغام یک کل است در مجموعه به هم پیوسته‌ای از معانی (تیتشر[۶]،٢۰۰۰:۴٢) طبق نظر فرکلاف گفتمان یک فرآیند کلی از تعاملی است که متن فقط جزیی از آن است. (فرکلاف،١۹٨۹:٢۴) بر این اساس گفتمان یک راه فراگیر برای تجربه جهان است، گفتمان به ابراز بیان خود در جهان اجتماعی از راه زبان اشاره دارد. گفتمان به خوبی می‌تواند رابطه قدرت و دانش و مقاومت و نقد را تبیین نماید. بر این اساس سخنگو محتوای ایدئولژیک[۷] خود در متن را، بر پایه صورتبندی زبانی در متن بیان می‌کند. در واقع انتخاب یا گزینش یک فرم زبانی می‌تواند مسیر زندگی فردی افراد در اجتماع را مشخص کند.
متون انتخاب شده و اشکال سازماندهی آن طبق قواعد صرف ونحوی منعکس کننده “محتوا و ساختار” سازمان ایدئولوژیک در حوزه‌های خاصی از زندگی اجتماعی هستند بر اساس نظر شافنر [۸] (١۹۹۶) گفتمان انتقادی، به عنوان زیر مجموعه‌ای از گفتمان به طور کلی بر پایه دو معیار قرار دارد: کاربردی و موضوعی .
تحلیل گفتمان‌ که در زبان فارسی به “سخن کاوی”، “تحلیل کلام” و”تحلیل گفتار” نیز ترجمه شده است، یک گرایش بین رشته‌ای است که از اواسط دهه‌ ١۹۶۰ تا اواسط دهه‌ ١۹٧۰ در پی تغییرات گسترده علمی ـ معرفتی در رشته‌هایی چون انسان‌شناسی، قوم‌نگاری، جامعه‌شناسی خرد، روان‌شناسی ادراکی و اجتماعی، شعر، معانی بیان، زبان‌شناسی و سایر رشته‌های علوم اجتماعی و انسانی علاقه‌مند به مطالعات نظام‌مند ساختار، کارکرد، فرآیند تولید گفتار و نوشتار ظهور کرده است. از این گرایش، به دلیل بین رشته‌ای بودن خیلی زود به عنوان یکی از روش‌های کیفی در حوزه‌های مختلف زبان شناسی انتقادی، علوم سیاسی، علوم اجتماعی و ارتباطات استقبال شد. اصطلاح تحلیل گفتمان نخستین بار در سال ١۹۵٢ در مقاله‌ای از زبان شناس معروف انگلیسی زلیک هریس به کار رفت. زلیک هریس در این مقاله دیدی صورت‌گرایانه از جمله به دست داد و تحلیل گفتمان را صرفاً نگاهی صورت گرایانه (و ساختارگرایانه) به جمله و متن برشمرد. بعد از هریس، بسیاری از زبان شناسان تحلیل گفتمان را نقطه مقابل تحلیل متن دانسته‌اند. به اعتقاد این عده تحلیل گفتمان شامل تحلیل ساختار زبان گفتاری – مانند گفت‌وگوها، مصاحبه‌ها و سخنرانی‌ها ـ و تحلیل متن شامل تحلیل ساختار زبان نوشتاری – مانند مقاله‌ها، داستان‌ها، گزارش‌ها و غیره ـ است. دیری نگذشت که بعضی از زبان شناسان این مفهوم را در معناهای متفاوتی به کار بردند. دسته‌ اخیر معتقد بودند که تحلیل گفتمان بیشتر به کارکرد یا ساختار جمله و کشف و توصیف روابط آن می‌پردازد. به عبارت دیگر تحلیل گفتمان نزد این عده عبارت بود از شناخت رابطه جمله‌ها با یکدیگر و نگریستن به کل آن چیزی که نتیجه این روابط است. مطابق این تعریف، تحلیل گفتمان برخلاف تحلیل‌های سنتی زبان‌شناسانه، دیگر صرفاً با عناصر نحوی و لغوی تشکیل دهنده جمله به عنوان عمده‌ترین مبنای تشریح معنا، یعنی زمینه متن سروکار ندارد، بلکه فراتر از آن به عوامل بیرون از متن، یعنی بافت موقعیتی، فرهنگی، اجتماعی و غیره سروکار دارد. بنابراین، تحلیل گفتمان چگونگی تبلور و شکل گیری معنا و پیام واحدهای زبانی را در ارتباط عوامل درون زبانی ]زمینه متن [واحدهای زبانی، محیط بلافصل زبانی مربوطه و نیز کل نظام زبانی) و عوامل برون زبانی [زمینه اجتماعی، فرهنگی و موقعیتی ] بررسی می‌کند.(فرکلاف، ١٣٧۹:٨)
در مورد تحلیل گفتمان تعاریف گوناگونی وجود دارد که در ذیل چند تعریف از صاحب‌نظران این زمینه آورده شده است:
یول و براون[۹] در کتاب تحلیل انتقادی گفتمان، تحلیل گفتمان را این چنین کرده‌اند: تحلیل گفتمان تجزیه و تحلیل زبان در کاربرد است، در این صورت نمی‌تواند منحصر به توصیف صورت‌های زبانی مستقل از اهداف و کارکردهایی باشد که این صورت‌ها برای پرداختن به آنها در امور انسانی به وجود آمده‌اند. (فرکلاف، ١٣٧۹:۹)[۱۰]
همچنین شیفرین و استابز[۱۱] چنین گفته‌اند: تحلیل گفتمان می‌کوشد تا نظام و آرایش فرا جمله‌ای عناصر زبانی را مورد مطالعه قرار بدهد و بنابراین واحدهای زبانی نظیر تبادلات مکالمه‌ای یا متون نوشتاری را مورد بررسی قرار بدهد. (فرکلاف، ١٣٧۹:۹)
وان دایک نیز در پاسخ به این سؤال که گفتمان دقیقاً به چه معنایی است ؟ اظهار می‌دارد که “کاش می‌توانستم آنچه را که درباره گفتمان می‌دانم، به شکلی فشرده در تعریفی ساده بگنجانم”. او ادامه می‌دهد که متاسفانه مفهوم گفتمان نیز مانند مفاهیمی‌چون زبان، ارتباط، تعامل، جامعه و فرهنگ مفهومی‌اساساً مبهم است.(میرفخرایی،١٣٨٣:۹)
لورنس باردن[۱۲] مؤلف کتاب تحلیل محتوا، تحلیل گفتمان را پروژه‌ای نابالغ می‌داند که جنبه نظری پرمدعایی دارد. (کیا،١٣٨١:٨٧)
استابز نیز سه ویژگی برای توصیف تحلیل گفتمان بیان می‌کند که عبارت‌اند از:
به عنوان امری که درباره‌ی کاربرد زبان فراتر از حدود بیان یک جمله است.
امری درباره‌ی روابط درونی بین زبان و جامعه است.
امری که درباره‌ی عامل مؤثر یا ویژگی‌های گفتاری ارتباطات روزمره است .
شیفرین نیز با تکیه بر گستره متنی، تحلیل گفتمان را چنین تعریف می‌کند:
تحلیل گفتمان می‌کوشد تا نظام و آرایش متنی عناصر زبانی را مطالعه کند. بنابراین، واحدهای زبانی نظیر مکالمات یا متون نوشتاری را بررسی می‌کند. بر این اساس تحلیل گفتمان با کاربرد زبان در زمینه‌های اجتماعی به ویژه با تعاملات یا مکالمات میان گویندگان سرو کار دارد. (فرکلاف، ١٣٧۹:۹)
گفتمان به تلازم گفته با کارکرد اجتماعی یا معنایی آن تعبیر شده است. از این رو تحلیل گفتمان عبارت است از تعبیه ساز و کار مناسب و اعمال آن در کشف و تبیین ارتباط گفته (یا متن) کارکردهای فکری ـ اجتماعی. در عمل تحلیل گفتمان در صدد کشف و تبیین ارتباط بین ساختار دیدگاه‌های فکری ـ اجتماعی و ساختارهای گفتمانی است.(یارمحمدی، ١٣٨٢:١٧٣)
برشمردن تعاریف گفتمان و تحلیل گفتمان کاری بسیار دشوار است که در فایده‌ی آن نیز جای شبهه است. بی‌فایدگی چنین کاری از آن جهت است که تحلیلگران گفتمان بر روی موضوع واحدی کار نمی‌کنند و هریک بنا به حوزه ی فعالیت خود تعریفی از گفتمان و به تبع آن تعریفی از تحلیل گفتمان را می‌پذیرند. از این رو احتمال این که بتوان با جمع کردن تعاریف، تعریف واحد قابل اجماعی ارائه کرد، بسیار اندک است. با این وصف بهترین راهبرد آن است که با توجه به زمینه کاربری پژوهش نزدیکترین و کاربردی ترین تعریف را از تحلیل گفتمان پذیرفت.
٢-٢-٣ تحلیل گفتمان انتقادی
وداک[۱۳] (١۹۹٢) می‌نویسد که “تحلیل گفتمان انتقادی رویکردی میان رشته‌ای است که با نگاهی انتقادی، رفتار زبانی را در ارتباط‌های اجتماعی مورد مطالعه قرار می‌دهد” . و فرکلاف در تبیین اهداف این رویکرد می‌گوید که زبان شناسان انتقادی، بر خلاف زبان شناسان غیر انتقادی صرفا به توضیح ساختارهای گفتمان بسنده نمی‌کنند بلکه نحوه‌ی شکل گیری به واسطه‌ی روابط قدرت و ایدئولوژی ها، و تاثیرات گفتمان بر هویت اجتماعی، روابط اجتماعی و نظام‌های دانش و اعتقاد را که معمولا شرکت کنندگان گفتمان به هیچ یک از آن‌ها وقوف ندارند نشان می‌دهند (فر کلاف١۹۹٢ : ١٢) .
به طور کلی می‌توان گفت تحلیل گفتمان انتقادی، نمود‌های زبانی گفتمان را بازنمود مقولات اجتماعی ایدئولوژیک نهفته درآن میداند و می‌کوشد ابزاری فراهم آورد تا با ان دست به آشکارسازی ایدئولوژی‌ها و کنش‌های اجتماعی بزند. ون داک می‌نویسد “تحلیل گفتمان انتقادی، نهضت محققانی است که بجای تاکید بر الگو‌های آکادمیک، بر موضوعات اجتماعی تاکید می‌ورزند . اینان به دنبال بررسی اشکال ( سوء استفاده) از قدرت در رابطه با جنسیت، قومیت و طبقه اند. سکسیسم و نژاد پرستی نمونه هایی از این شکل‌ها هستند. این محققان مایلند بدانند که چگونه گفتمان، نابرابری را وضع می‌کند، به بیان در می‌آورد و به باز تولید آن می‌پردازد. در عین حال مایلند که به تجربه‌ها و دیدگاه‌های گروه‌های تحت سلطه گوش فرا دهند و کارآمدترین شیوه‌های نارضایتی و مقاومت را کشف کنند” ( ون دایک٢۰۰٣: ۴)
٢-٢-۴ قابلیتهای تحلیل گفتمان در بررسی پدیده‌های فرهنگی اندیشهای :
پدیده‌های فرهنگی-اندیشه‌ای، پدیده هایی هستند که بیشتر جنبه‌ی ذهنی دارند و به یک معنا زیر مجموعه‌ی پدیده ‌های فرهنگی محسوب می‌شوند ولی وجه غالب آ نها دانش، اندیشه و نظام‌های فکری است .به همان اعتبار که یکی از عناصر مهم تشکیل دهنده‌ی فرهنگ، نظام دانش و اندیشه است.
به باور غالب تحلیلگران، تحلیل گفتمان به دلیل اینکه چهار چوب نظری و روش منسجم و مناسبی را برای توصیف و تحلیل ساختار نظام‌های اندیشه‌ای و فرهنگی ارائه میدهد و به دلیل اینکه بدون انکار جنبه‌ی عینی پدیده‌های اجتماعی، آنها را خارج از گفتمان قابل درک نمی‌داند برای بررسی پدیده هایی که صبغه فرهنگی- اندیشه‌ای و جنبه‌ی ذهنی دارند مناسب است. با استفاده از تحلیل گفتمان که سعی در معنی کاوی دارد بهتر از سایر رویکرد‌ها به عمق معنایی و ژرفای این قبیل پدیده‌ها می‌توان دست یافت . این مدعا به منزله‌ی این نیست که تحلیل گفتمان رویکردی جایگزین، برای سایر رویکرد‌ها است، بلکه بدین معنا ست که این رویکرد می‌تواند جوانبی از پدیده‌های اجتماعی را که از دید سایر رویکرد‌ها پنهان می‌ماند بر ما آشکار سازد ( قجری، ١٣٨٧:٨).
٢-٢-۵ تبارشناسی نظریه گفتمان :
فردینان دوسوسور با طرح ایده ساختارهای زبانی گامی موثر در جهت پی ریزی نظریه تحلیل گفتمان برداشت. زبان به عنوان وسیله برقراری ارتباط خود از نظام نشانه‌ها تشکیل شده است. در واقع سوسور معتقد بود که نشانه‌های پارادوکسیال[۱۴] که زبان شناسی اندکی به آنها توجه می‌کند و شامل نوشتن و صحبت کردن (در زمان) می‌شوند؛ خود به عنوان یک نظام انتقال معنی با صلاحیت انتزاعی باید صورتبندی شوند نه به عنوان تلاش برای تمرین زبان واقعی. بر همین اساس سوسور دو ایده مطرح می‌کند: زبان خود به عنوان یک جامعه خاص، تمام اهداف عملی صورتبندی شده در اجتماع را می‌تواند تشریح نماید؛ و اینکه مطالعه یک نظام زبانی باید همزمان باشد تا مطالعه تاریخی، در واقع برای فهم نظام زبانی زبانشناسی باید یک نقطه ایستا در طول زمان را نیز مد نظر قرار دهد. بر همین اساس تا آن هنگام مفروض بر این بود که جریانهای اصلی در زبان شناسی راههای غیر اجتماعی‌ای هستند که از بیان رابطه میان زبان، قدرت و ایدئولوژی ناتوان هستند. (فرکلاف،١۹٨۹:٧)
برخی از متفکران مارکسیست نیز مجذوب ساختارگرایی شدند و این موضوع آنها را به تحلیل ساختارهای کلان اجتماعی برانگیخت. آلتوسر[۱۵]، متفکر مارکسیست فرانسوی، مهم‌ترین نظریه‌پرداز ساختار گرایی است که بر نظریه‌های گفتمان به خصوص در فهم از سوژه تأثیر گذاشته است. وی سوژه را مقهور ساختارهای ایدئولوژیک می‌دید و برای آن استقلال و آزادی عمل قائل نبود. به نظر او، ایدئولوژی، فرد را در موقعیت‌های خاص قرار می‌دهد و اعمال خاص ناشی از این موقعیت از فرد انتظار می‌رود. ساختارگرایی گرچه خود در نقد پوزیتیویسم موفقیت‌های بسیاری داشت، اما تأکید بر اولویت ساختارها و خصلت بسته، تثبیت شده و خود تعیّن بخش آنها و نیز عدم تاریخ‌مندی ساختارها و خصلت محافظه کارانه این نظریه ضعف‌هایی بود که آن را به تدریج به حاشیه راند. این ضعف‌ها در نظریات سوسور نیز وجود داشتند، زیرا که وی نظام زبانی را کامل و بسته تلقی می‌کرد و ساختارهای زبانی را فرازمانی می‌دید. (حسینی زاده ١٣٨٣:١٨٣)
از نظر آلتوسر مفهوم سازی نقطه اصلی تفکر است و توسط مفهوم است که معنای جامعه بطور کلی درک می‌شود. در واقع دیدگاه تجربه گرا جامعه را بصورت پدیده ای “مرئی” تصور می‌کند، حال آنکه علم از نظر آلتوسر با جهان مرئی ارتباط نداشته و در واقع نقطه ای دیگر در بررسی جامعه است. برای آلتوسر علم و مقولات آن در جهان نامرئی قرار می‌گیرد، بدین معنی که جامعه را فقط به کمک مفهوم می‌توان شناخت؛ لذا باید به آنچه که به نظر می‌رسد نمی تواند علمی باشد، توجه داشت. آنچه که نامرئی است توسط مفهوم شناخته می‌شود و مفهوم نیز جهان انتزاعی اندیشه است. علم واقعی نیز توسط جهان انتزاعی حاصل می‌شود. فقط با کمک جهان انتزاعی است که می‌توان دیدگاهی علمی از جامعه داشت. از نظر آلتوسر افراد یک اجتماع را باید در شرایط شناسایی کرد. در واقع لویی آتوسر به روابط مهم میان مفروضات عقل سلیم (آنچه که وی به آن “مرئی” می‌گوید) و درباره معنا، و درباره مفروضات عقل سلیم درباره هویت اجتماعی یا سوژه و همه گستره‌های مرئی در سطح اجتماعی که به یک کلمه یا چیز معنی می‌بخشد و شامل وجوه مرئی‌ای که به زبان شفافیت می‌بخشد در بافت ایدئولوژیک جامعه، اشاره می‌کند. در همین سطوح مرئی است که سوژه‌های اجتماعی برای حکومت ایدئولوک مشکل به وجود نمی‌آورند . بر همین اساس نیز آلتوسر معتقد است زبان شناسان و تجدید نظر طلبان در زبانشناسی در عمل نوعی تیرگی را برای شناسایی وجوه ایدئولوژیگ گفتمان به وجود می‌آورند که این روند حتی گفتمانهای علمی را نیز در بر می‌گیرد. (فرکلاف،١۹٨۹:١۰٣)
ژاک درید[۱۶]ا با تأکید بر ضعف‌های نظریه سوسور و ساختارگرایی، پسا ساختارگرایی را مطرح کرد. شارحان نظریه دریدا مهم‌ترین شخصیت تأثیرگذار بر اندیشه وی را فردینان دوسوسور می‌دانند. وی با اتخاذ تقسیم‌بندی سوسور بین دال و مدلول و تقسیم‌بندی لوی-استروس[۱۷] بین طبیعت و فرهنگ به‌عنوان موضوع مورد بررسی نشان داد که چگونه این دو تقسیم‌بندی پیش‌انگاره‌های خود را زیر سؤال می‌برند؛ به‌گونه‌ای که چشم‌گیرترین چیز در اینجا … رها کردن آشکار هر نوع ارجاع به‌نوعی مرکز، سوژه، مرجع برتر یا بنیان است. دریدا تحت تأثیر آراء سوسور و نظریه زبان‌شناسی ساختاری پیشنهاد می‌دهد که باید با زبان، به‌عنوان نظامی مستقل از هرگوینده و یا مؤلفی مفروض برخورد کنیم؛ با این تفاوت که دریدا برخلاف سوسور معتقد است که معنا، امری وابسته به زمینه و بافت است. او ضمن آنکه از یک طرف، نشانه را درون متن به دور از هرگونه معنای پایدار و ثابت می‌داند، از طرف دیگر آنها را نوعی نمایش مکتوب در نظر می‌گیرد و در نتیجه “متن” را به‌عنوان منبع وجودی معنا معرفی می‌کند. این تکثیر بی‌پایان معانی در نتیجه وابستگی آن به بافت و زمینه، به‌نوبه خود، ایده وجود مؤلفی حاکم را بی‌معنا کرده و به مرکزیت‌زدایی از متن می‌انجامد. تفاوت دیگر دو سوسور و دریدا در این است که سوسور نشانه را بر مرجع ترجیح می‌داد؛ اما دریدا دال را بر مدلول اولویت می‌بخشد. دریدا تا جایی پیش می‌رود که می‌گوید نوشتار، متشکل از نشانه‌ها نیست؛ بلکه صرفا متشکل از دال‌هاست. به‌همین دلیل از نظر وی “معنای معنا” چیزی نیست مگر ارجاع بی‌پایان دال‌ها به یکدیگر؛ که “سبب سیالیت دائم معنا” می‌شود …؛ به‌طوری که مدام به چیز دیگری دلالت می‌کند. (پپک،٢۰۰٣:٣۰٧)
٢-٢-۶ مؤلفه‌های گفتمان از نظر فوکو
آثار فوکو نقش حیاتی در انکشاف طیفی از نظریه‌های گوناگون از جمله تحلیل گفتمان انتقادی داشته است که همه کم و بیش زیر چتر اصطلاح “نظریه گفتمان انتقادی” گرد هم می‌آیند. در میان این آثار جهت باز شناسی مؤلفه‌های گفتمان از نظر فوکو می‌بایست مطالعات مربوط به بایگانی شناسی وی را مرور کنیم. در واقع نظریه گفتمان فوکو در همین مطالعات بایگانی شناسانه‌اش شکل گرفت. برای این کار او به بررسی قواعدی می‌پردازد که تعیین می‌کنند در یک دوره تاریخی خاص چه احکامی به عنوان احکام درست و معنادار پذیرفته می‌شوند. وی در بایگانی شناسی دانش، گفتمان را اینگونه تعریف می‌کند:”ما مجموعه‌ای از احکام را تا زمانی که متعلق به صورتبندی گفتمانی مشترکی باشند گفتمان می‌نامیم. … گفتمان متشکل از تعداد محدودی از احکام است که می‌توان برای آنها مجموعه‌ای از شرایط وجودی را تعریف کرد. گفتمان به این معنا، شکلی آرمانی و بی زمان نیست که تاریخی هم دارد؛ بنابراین مشکل این نیست که از خود بپرسیم چگونه و چرا … گفتمان از ابتدا تا انتها تاریخی است، قطعه‌ای از تاریخ، وحدت و انفصالی در خود تاریخ که مشکل محدودیتهای خودش، تقسیم بندی اش، تغییرات‌اش حالت‌های خاص زمانمندی‌اش را بر می‌انگیزد نه حضور ناگهانی‌اش در میانه تبانی‌های زمان.”(علی اصغر سلطانی،١٣٨۴:۴۰)
هدف بایگانی شناسی تحقیق در شرایطی است که در آن سوژه‌ای (مثلاً دیوانه یا بیمار) به عنوان موضوع ممکن شناخت ایجاد و ظاهر می‌گردد. به سخن دیگر بایگانی شناسی تحلیل شرایط امکان علوم اجتماعی است. فوکو در نظم اشیا، با استفاده از تحلیل گفتمان، تحلیلی بایگانی شناسانه از شرایط امکان پیدایش علوم انسانی ارائه می‌دهد و نشان می‌دهد که چگونه انسان از عصر روشنگری به بعد موضوع دانش قرار می‌گیرد. بدین طریق او به دنبال کشف قواعد گفتمانی نهفته در پس صورت بندیهای دانش بود. قواعدی که از عرصه آگاهی دانشمندان خارجند و لیکن در تکوین دانش و گفتمان نقش اساسی دارند. در حقیقت هدف بایگانی شناسی احکامی است که در یک عصر و جامعه خاص رایجند. بایگانی موجد مجموعه قواعدی است که اشکال بیان احکام و حفظ و احیای آنها را مشخص می‌کند. (همان،١٣٨۴:۴۰)
از این روی به نظر می‌رسد که حکم یا به تعبیری دیگر گزاره جایگاهی کلیدی در فهم گفتمان و صورت بندی گفتمانی از نظر فوکو دارد. همانطور که او خود می‌گوید: تحلیل صورتبندی گفتمانی مبتنی بر توصیف حکم، با ویژگیهای خاص خودش است. ((حکم … نوعی نقش یا کارکرد زبانی است اما سخن یا قضیه و یا امری روانشناختی یا منطقی و نیز واقعه یا صورتی آرمانی نیست… حکم قضیه یا جمله اخباری نیست، زیرا جمله واحدی با معنای واحد ممکن است خود گزاره‌ها و حکم‌های متفاوتی باشد)). (١٣٨۴:۴۰) او در این ‌باره چنین می‌گوید : “حکم نسبی است و مطابق با استفاده‌ای که از آن می‌شود و شیوه بکارگیری‌اش نوسان پیدا می‌کند. وقتی فرد حکم را به‌گونه‌ای بکار می‌برد که بتواند ساخت دستوری‌اش، ترکیب بندی بلاغی‌اش، یا معانی ضمنی را که آن حکم ممکن است در بر داشته باشد، آشکار سازد، بدیهی است که نمی‌تواند آن را همانند چیزی در زبان اصلی‌اش و یا در یک ترجمه بپندارد. از سوی دیگر اگر آن را به منزله بخشی از یک شاهد تجربی درنظر بگیریم، آن‌گاه متن و ترجمه کل بیانی واحدی را شکل می‌دهند” (١٣٨۴:۴۰).
اما با این وجود فوکو تنها به انواعی از کنشهای گفتاری علاقه‌مند است که از موقعیت مشخص ادای سخن و نیز از پیش زمینه مشترک روزمره جدا باشند تا اینکه بتوانند حوزه نسبتاً مستقلی را تشکیل دهند. این نوع کنشهای گفتاری را رابینو و دریفوس کنشهای گفتاری جدی می‌نامند. (١٣٨۴:۴۰) در نتیجه منظور فوکو از حکم، همان کنشهای گفتاری جدی است. کنشهای گفتاری جدی ممکن است به وسیله شنونده آگاهی حقیقی تلقی شوند، به نحوی که نیازی به مراجعه به بستر روزمره‌ای که آن حکم درون آن ادا شده است نباشد. به‌علاوه کنش گفتاری جدی چون داعیه‌ی حقیقت دارد در متن و زمینه‌ای پیدا می‌شود که در آن صدق و کذب یا بطلان تبعات اجتماعی جدی در بر دارد. (١٣٨۴:۴•)
کنشهای گفتاری جدی وقتی در چارچوب یک صورتبندی گفتمانی که خود نظام نسبتاً مستقلی را تشکیل می‌دهد، گرد می‌آیند گفتمانی را می‌سازند که شیوه‌های اندیشیدن و معیار صدق و کذب را در دوره‌های تاریخی مشخص تعیین می‌کند. بنابر این یک کنش گفتاری زمانی به یک کنش گفتاری جدی تبدیل می‌شود که
۱- در کنار احکام دیگر، در یک صورتبندی گفتمانی معنا یابد و معیارهای صدق و کذب خود را با خود داشته باشد.
۲- تکرار پذیری و دامنه گسترش آن در سطح جامعه بالا باشد.
٣- تأیید یا انکار آن دارای پیامدهای اجتماعی جدی باشد. (١٣٨۴:۴۰)
همچنین یکی از مفیدترین شیوه‌های تأمل در باب گفتمان این است که آن را نه به مثابه مجموعه‌ای از نشانه‌ها یا قطعه‌ای از متن، بلکه رویه هایی بدانیم که به گونه‌ای نظام‌مند موضوعات یا ابژه‌هایی[۱۸] را که درباره‌شان سخن می‌گویند شکل می‌دهند. به این اعتبار گفتمان چیزی است که چیز دیگری (پاره‌گفتار، تاثیر، مفهوم) را تولید می‌کند و نه چیزی که در خود و برای خود وجود دارد و به صورتی جداگانه می‌توان تحلیلش کرد. به عبارت دیگر، یک ساختار گفتمانی را به واسطه نظام مندی آرا، نظرات، مفاهیم، شیوه‌های تفکر و رفتاری که در بطن یک بافت خاص شکل گرفته‌اند و به واسطه تاثیرات (یا جلوه های) آن شیوه‌های تفکر و رفتار می‌توان شناسایی کرد.(میلز، ١٣٨٢:٢٧)
از نظر فوکو ساختارهای گفتمانی همان چیزهایی هستند که سبب می‌شوند اشیاء و رخدادها در نظر ما واقعی یا مادی جلوه کنند. هرچند فوکو معتقد است که امر واقع از خلال فشار گفتمانی ساخته می‌شود، اما در عین حال از تاثیر این واقعیت بر اندیشه و رفتار نیز غافل نیست. فوکو معتقد است که گفتمان اشیاء را برای ما بر می‌سازد. . (میلز[۱۹]،١٣٨٢:۶٧)
به عبارت دیگر از نظر فوکو جهان دارای نظم خاص خود، افزون‌تر از نظمی که ما از طریق توصیف زبانی به آن تحمیل می‌کنیم ندارد. اما اینکه ما آنها را در رده‌های جداگانه و حاوی نظم می‌بینیم گویای این است که ما توجه خود را روی تفاوت‌های ملموس بین این دو رده متمرکز کرده‌ایم و نه روی وجوه اشتراک آنها. گفتمان در عین حال رویدادها و سلسله رویدادهای خاص در درون روایت هایی را که از دید یک فرهنگ خاص رویدادهای واقعی یا جدی هستند می‌سازد. (میلز،١٣٨٢:۶٧)
بر این اساس تغییر، تحول، جابجایی و تفاوت مفاهیم در نظام اجتماعی، فوکو را برآن داشت تا تلاش نماید وحدت گفتمان‌ها را در این نظام پراکندگی جستجو نماید. سوال اصلی برای فوکو این بود که چگونه این عناصر ناهمگون، ناسازگار و بعضاً متعارض، با یکدیگر جمع شده و تشکیل گفتمان واحدی را می‌دهند. به عبارت دیگر فوکو به دنبال این بود تا قواعد صورتبندی که شرایط پیدایی، حفظ، اصلاح و محو مفاهیم و مسائل و موضوعات یک گفتمان را مشخص می‌سازد نشان دهد. (کچوئیان،١٣٨٢:۶٧(
در این راستا وی برای هر صورت بندی گفتمانی چهار مولفه اساسی را معرفی می‌نماید. این چهار مولفه اساسی عبارت اند از: صورت بندی موضوعات، صورت بندی مفاهیم، صورت بندی کیفیت بیانی و صورت بندی راهبردها . (کچوئیان،١٣٨٢:۶٧(

برای دانلود فایل متن کامل پایان نامه به سایت 40y.ir مراجعه نمایید.

بررسی تاثیر گفتمان جنسیتی در کتاب زبان انگلیسی سوم دبیرستان با رویکرد تحلیل گفتمان …

از نظر فوکو بدیهی ترین شیوه برای صورت‌برداری از صورتبندیهای گفتمانی این ‌است که کنشهای کلامی جدی راجع به موضوعی مشترک را در یک طبقه قرار دهیم. این همان شیوه‌ای است که فوکو کوشید در کتاب جنون و تمدن به‌کار ببرد؛ در آنجا وی احکامی را که موضوعشان، تجربه خاصی بود برای بررسی دیرینه‌شناسانه برگزید. (دریفوس[۲۰]، ١٣٧۹:٢۶)
به عبارت دیگر “صورتبندی موضوعات”، اولین مؤلفه‌ای ‌است که فوکو جهت بازشناسی یک گفتمان انتقادی آن را بکار می‌گیرد. فوکو بیان می‌کند: (( قضایایی که به لحاظ شکلی متفاوت هستند و پراکندگی زمانی دارند، در صورتیکه به یک موضوع اشاره کنند)) صورت بندی واحدی را می‌سازند. جامعه شناسی به طور مثال از این جهت وحدت می‌یابد که قضایای آن به موضوع واحدی یعنی جامعه یا روابط اجتماعی و یا … اشاره دارند. (کچوئیان،١٣٨٢:۶٧(از این روی برای بازشناسی مولفه‌های یک گفتمان مطابق نظر فوکو نیاز است که ببینم در آن گفتمان درباره چه موضوعاتی سخن گفته می‌شود؟ بر این اساس در صورتیکه بخواهیم بر مبنای طرح فوکو، در پژوهش فوق کار کنیم، می‌بایست در درجه اول بررسی‌کنیم که اساساً در هر یک از گفتمانهای دینی راجع به چه موضوعاتی سخن گفته شده‌ است .
اما فوکو در ادامه کار به این نتیجه می‌رسد که صرفاً ارجاع قضایا به یک موضوع نمی‌تواند تشکیل‌دهنده یک گفتمان باشد. او در مطالعات خود پیرامون دیوانگی بیان می‌کند: “به زودی پس از آغاز کار دانستم که موضوع یا مفهوم دیوانگی نمی‌تواند باعث جداسازی یک دسته خاص از قضایا گردد و بین آنها رابطه‌ای ثابت و قابل توصیف بوجود ‌آورد. قضایایی که در قلمرو بهداشت به دیوانگی اشاره می‌کند با آن قضایایی که در قلمرو سیاسی یا حقوقی در باب جنون سخن می‌گوید، متفاوت است، پس از این‌روی صرفاً ارجاع قضایا به موضوعی واحد نمی‌توانند وحدت یک گفتمان را انسجام دهند”.(کچوئیان،١٣٨٢:۶٧( همچنین قضایای مورد نظر در زمانها و قلمروهای متفاوت به موضوع واحدی ارجاع نمی‌یابند. بر این اساس وی مولفه‌های دیگری را نیز برای نظریه گفتمان مطرح می‌نماید.
از نظر او در درون هر صورتبندی گفتمانی قضایای متفاتی وجود دارد: توصیفات کمی یا کیفی، تفسیر، محاسبات آماری، استدلالهای تمثیلی یا قیاسی و اشکال متنوع دیگر. در اینجا نیز سوالی که مطرح می‌شود این است که این مجموعه، وحدت خود را از کجا به دست می‌آورند، یا به تعبیر دقیق تر چه چیزی اینها را به یکدیگر ارتباط می‌دهد و آنها را از پراکندگی به در می‌آورد؟ برای فوکو “قواعد کیفیت بیانی” پاسخ این سوال می‌باشد. در واقع قواعد کیفیت بیانی، دومین مؤلفه است که فوکو جهت بازشناسی یک گفتمان آن را بکار می‌گیرد. از نظر فوکو این قواعد به منابعی که قضایای مذکور را اظهار کرده‌اند و زمینه‌ای که از آنها سر برآورده‌اند مربوط می‌شود. (کچوئیان،١٣٨٢:۶٧(
به عبارت ساده تر، قواعد کیفیت بیانی ناظر به شیوه‌های سخنن گفتن در یک گفتمان می‌باشد که فوکو آن ‌را به عنون یکی از مؤلفه‌های گفتمان معرفی می‌نماید. در این ارتباط فوکو به منظور درک تنوع سبکها و انواع احکام به این نتیجه رسید که دیرینه شناس می‌باید سایر کردارهای گفتمانی را که منظماً تغییر می‌یابند در نظر بگیرد؛ مثل اینکه چه کسی حق ادای احکام را دارد؟، این احکام از چه جایگاهی صادر می‌شوند؟ و فاعل گفتار چه موقعیتی را اشغال می‌کند؟. به عبارت دیگر، در قواعد کیفیت بیانی برای فوکو سوالات زیر مطرح می‌شوند: چه کسانی حق سخن گفتن دارند؟ از چه طریقی (‌ابزار، جایگاه و …) سخن گفته می‌شود؟ و تولید کنندگان گفتمان در چه موقعیتی سخن می‌گویند؟
در بحث اینکه چه کسانی می‌توانند سخن بگویند؟ تمرکز فوکو بر سوال مشخص و محدودی است: چه کسی را می‌توان جدی گرفت؟ یعنی چه کسی می‌تواند با این جسارت سخن بگوید که آنچه می‌گوید درست است؟(دریفوس، ١٣٧۹:١۵١)
در این راستا فوکو برای بازشناسی یک گفتمان از قاعده‌بندی آشکار معیارهای صلاحیت سخن می‌گوید: ((شأن پزشک متضمن معیارهای صلاحیت و دانش، نهادها، نظامها، هنجارهای آموزشی، شرایط حقوقی موجد حق… طبابت و توسعه دانش خویش است. (دریفوس، ١٣٧۹:١۵١)
بر این‌اساس، هر فردی اعتبار و جواز بیان قضایای پزشکی را به طور مثال ندارد. در هر گفتمانی اشخاص خاصی واجد کیفیت و خصوصیات لازم برای صدور قضایای مربوط به آن گفتمان را دارا می‌باشند. به بیان دیگر، این تنها حق آنها و نه دیگران است که در این مورد خاص سخن بگویند. البته دیگران هم می‌توانند در این خصوص سخن بگویند، اما قطعاً سخنان آنها و قضایایی که آنها می‌گویند اعتبار و ارزشی متفاوت خواهد داشت و نقشی که در گفتمان بازی خواهند کرد، نظیر آنچه یک شخص واجد صلاحیت مثلاً یک مهندس یا حقوقدان در قلمرو مهندسی و حقوق می‌گوید نخواهد بود. . (کچوئیان،١٣٨٢:۶٧(
عنصر دیگری که ذیل مولفه “کیفیت بیانی” ذی نقش می‌باشد، جایگاهی است که افراد از آنجا سخن می‌گویند. این مفهوم ناظر به تاسیسات، ابزار، سازمانها یا عرصه نهادی می‌باشد (از طریق چه ابزاری سخن گفته می‌شود؟). فوکو خود به بیمارستان اشاره می‌کند. دانشگاه و واحدهای مرتبط با آن از جمله این جایگاه‌ها به حساب می‌آیند. شبکه مساجد، منابر، مدارس و حوزه‌های دینی راجع به گفتمان مذهبی نیز چنین نقشی را بازی می‌کنند. البته در هر گفتمانی جایگاه‌ها متنوع هستند و محدود نمی‌باشند. به طور مثال، در قلمرو گفتمان‌های علمی، کتابخانه ها، مجلات علمی و گردهمایهای علمی هرکدام جایگاهی خاص می‌باشند که بسته به ویژگیهایشان کیفیت متفاوتی به قضایایی که در آنها بیان می‌شوند می‌دهند. (دریفوس، ١٣٧۹:١۵١)
به عبارت دیگر، جهت بازشناسی یک گفتمان توجه به ابزار و امکاناتی که اساساً تولیدکنندگان گفتمان از طریق آن سخن می‌گویند نیز از نظر فوکو حائز اهمیت می‌باشد. عامل سوم ذیل مولفه “قواعد کیفیت بیانی” به موقعیت فاعل آگاه در قبال موضوعات مختلف بر می‌گردد. در وضعیتی فاعل آگاه سوال کننده‌است و در وضعیتی دیگر گوش‌دهنده، او گاه به جدولی که در آن اطلاعاتی خاص است نگاه می‌کند و درنتیجه موقعیت نگاه کننده را دارد و گاه در مقام مشاهده‌گر، جریان یک آزمایش را دنبال می‌کند. در هر حال او موقعیت ثابتی در قبال موضوعات مختلف گفتمان ندارد و در هر موقع واجد خصایص و کیفیات متفاوتی است که برعمل گفتمانی یا جریان صدور و بیان قضایا تاثیر دارد. میان این وجوه مختلف روابط متعدد و پیچیده‌ای وجود دارد که قواعد حاکم بر این روابط، تعیین کننده ارتباط میان قضایای مختلفی می‌باشد که درون گفتمان جریان دارد. (کچوئیان،١٣٨٢:۶٧(
سومین مولفه اساسی گفتمان که فوکو جهت بازشناسی یک گفتمان معرفی می‌نماید، قواعد صورت بندی مفاهیم است. ( چگونه استدلال می‌شود؟) فوکو بیان می‌کند، احتمال اینکه مجموعه مفاهیمی که در کار یک دانشمند ظاهر می‌شود، نهایتاً در یک قالب منسجم سازمان یابد احتمال معقولی است. بر این اساس در میان پراکندگی‌ها و گسیختگی‌های مختلف مفاهیمی که در تاریخ یک علم وجود دارد؛ وی عوامل نظم دهنده و وحدت بخش این مفاهیم را جستجو می‌نماید و نهایتاً کشفیات خود را تحت عنوان “قواعد صورت بندی مفاهیم” مطرح می‌نماید.
“قواعد صورتبندی مفاهیم” مثل سایر قواعد تنوع و پیچیدگی دارند و حاصل کار به کل آنها و تعامل میانشان مرتبط می‌باشد. در مجموع فوکو سه نوع قاعده را در این‌خصوص معرفی می‌نماید: نوع اول قواعدی هستند که ارتباط میان قضایا را از لحاظ ترتیب و توالی مشخص می‌سازند.
ارتباط میان قضایا اشکال مختلفی دارد. ارتباطات منطقی یا روش‌شناسانه یا ارتباطات زمانی از این جمله‌اند. بستگی قضیه‌ای به قضیه دیگر می‌تواند از نوع بستگی فرضیه، تائید پذیری، نقد، تائید، قانون عام، مورد خاص و نظایر اینها نیز باشد. تمایز در اینگونه بستگی‌ها و ارتباطات است که مثلاً از نظر فوکو تمایز میان تاریخ طبیعی در قرن شانزدهم و هفدهم میلادی را می‌سازد. از دید فوکو صرفاً تمایز اینها در این نبود که از مفاهیم قدیمی تعاریف جدیدی به عمل آورند، بلکه تمایز اصلی به قواعدی بر می‌گشت که ارتباطات و بستگیهای جدیدی میان قضایا برقرار می‌کرد. (کچوئیان،١٣٨٢:۶٧(
قواعد نوع دوم در “صورتبندی مفاهیم” آن هایی هستند که نحوه رفتار را در برابر قضایایی که رد یا قبول می‌شوند، تعیین می‌کنند. یک دسته از این قواعد میدان حضور را شکل می‌دهند. از این طریق قضایایی که در غیر این گفتمان خاص صورتبندی شده اما توسط آن پذیرفته شده است یا اعتبار و درستی آن تائید گردیده است، مشخص می‌گردد.
گروه بعدی در همین نوع از قواعد به عنوان “میدان ملازمه” نامیده می‌شوند. اینها شامل نحوه برخورد با قضایایی است که به موضوعات و قلمروهای موضوعی متفاوتی مربوط می‌گردند و به گفتمان‌های کاملاً متفاوتی تعلق دارند، اما در محدوده گفتمان مورد نظر فعال می‌باشند؛ خواه به این دلیل که مقدمه یا اصل موضوعی پذیرفته شده‌اند یا به این دلیل که به عنوان مثال‌های مؤید عمل می‌کنند.
و اما دسته آخر آنهایی‌اند که میدان حافظه را می‌سازند. اینها قضایایی را شامل می‌شود که اگرچه فی‌نفسه در گفتمان مورد نظر پذیرفته شده نیستند و یا حتی مورد بحث و نقد نیز قرار نمی‌گیرند، ولی به اعتبار ارتباطات مختلفی که با قضایای پذیرفته شده دارند مورد توجه هستند. (کچوئیان،١٣٨٢:۶۹(
سومین و آخرین قواعدی که “صورتبندی مفاهیم”را تحت اداره و مهار دارند تحت نام “شیوه‌های مداخله” تعریف می‌شوند و در هر گفتمانی این شیوه‌ها از جهات متفاوتی با هم متمایزند، اما در‌کل این شیوه‌ها به نحوه طرح قضایای تازه از طریق بازنویسی کلی یا بازنویسی آنها به زبانهای دیگر مثل زبان صوری یا ترجمه آنها مربوط می‌گردد. به‌علاوه اینها، فنونی که مربوط به تخمین و افزایش دقت قضایا، محدود کردن یا افزایش حدود اعتبار آنها، بکارگیری و استفاده از قضایا در قلمروهای متفاوت یا دسته بندی و انتظام بخشی آنها می‌شود نیز در این شیوه‌های جای دارند.
چهارمین مولفه اساسی مربوط به ” صورتبندی گفتمانی” از‌نظر فوکو، قواعد مربوط به ‌صورتبندی راهبردها می‌باشد. منظور فوکو از “صورتبندی راهبردها”، همان نظریه‌ها و دیدگاه‌های مطروحه در یک گفتمان می‌باشد. از نظر فوکو گفتمان دارای زیرگروهها و مفاهیم نظری متفاوتی است. اما چرا در میان تمامی مفاهیم نظری ممکن تنها تعداد کمی از این مفاهیم نظری در ذیل یک گفتمان انسجام می‌یابند؟
از نظر فوکو مراجعی وجود دارد که براساس آن مشخص می‌شود چرا این و نه آن مفهوم نظری در یک گفتمان سر بر می‌آورد. در این ارتباط فوکو اقتصاد منظومه گفتمانی را که گفتمان مورد نظر بدان تعلق دارد مطرح می‌نماید. در اینجا رابطه میان گفتمان با سایر گفتمانهای هم عرض یا مقارن مورد توجه می‌باشد و بر اساس اینکه این رابطه چگونه باشد یک گفتمان تعریف می‌شود. میان گفتمان‌ها ممکن است روابط مختلفی نظیر رابطه تکمیلی، شباهت، ضدیت یا نظایر اینها برقرار باشد. (کچوئیان،١٣٨٢:٧١(
به طور خلاصه اینگونه می‌توان بیان کرد که کل روابط موجود میان یک گفتمان با گفتمان‌های دیگر، مرجع نهایی صدور جواز برای قضایای خاصی در درون آن گفتمان یا مانع از ورود آن قضایا به آن گفتمان می‌گردند. بدین ترتیب اساساً اینکه یک گفتمان در برابر چه گفتمان‌های دیگری قرار گرفته باشد، مفاهیم و نظریات متفاوتی ذیل آن تعریف می‌شوند. براین اساس، جهت بازشناسی یک گفتمان لازم است که مشخص شود آن گفتمان در برابر چه گفتمانهای دیگری مطرح بوده و در‌ برابر چه کسانی سخن می‌گوید؟
همچنین فوکو در نظم گفتمان به بررسی شیوه‌ای می‌پردازد که از طریق آن نهادها گفتمان را به نظم در می‌آورند تا برخی خطرات آن را خنثی کنند. او فرآیند کنارگذاری و طرد را که روی گفتمان عمل می‌کند تا آنچه را که می‌تواند گفته‌ شود و آنچه را که می‌تواند به مثابه دانش به شمار آید، توضیح می‌دهد (شیوه‌های طرد و حاشیه‌رانی در یک گفتمان).
فوکو نخستین رویه کنارگذاری را رویه ناظر بر امر حرام یا تابو می‌داند، دومین شکل کنارگذاری و طرد ناظر بر آنچه می‌تواند گفته شود، حول گفتمان کسانی متمرکز است که دیوانه و به تبع آن فاقد عقل به حساب می‌آیند. سومین شکلی طرد که تعیین می‌کند چه چیزی می‌تواند گزاره و به تبع آن بخشی از یک چارچوب گفتمانی به حساب آید عبارت است از تمایزگزاری بین دانشی که حقیقی به‌شمار می‌آید و دانشی که کاذب تلقی می‌شود. به عبارت دیگر کنارگذاری و طرد در ذات خود، به نحو تناقض آمیزی یکی از مهمترین راه‌هایی است که طی آن گفتمان تولید می‌شود (کچوئیان،١٣٨٢:٧۴(
٢-٢-٧ زبان و ایدئولوژی
با وجود برداشت‌هایی متفاوت از ایدئولوژی مانهایم[۲۱](١٣٨۰)و بودون [۲۲]و همکاران( ١٣٨۵) از منظر تحلیل گفتمان انتقادی، مفهوم «ایدئولوژی» برای درک علمی گفتمان، مفهومی کلیدی است؛ زیرا ایدئولوژی «متضمن بازنمود جهان از دید منافعی خاص» و ابزار ایجاد و حفظ روابط نابرابر قدرت در جامعه است. (فرکلاف، ١٣٧۹:۵٣)
این کار به کمک زبان صورت می‌گیرد. هرچند دسترسی ما به واقعیت همواره از طریق زبان صورت می‌گیرد، اما زبان بازتابی خنثی از واقعیتی از پیش موجود نیست، بلکه صرفاً بازنمایی‌هایی از واقعیت خلق می‌کند و در برساختن آن نقش دارد (یورگنسن، ١٣٨۹:٢۹). بدین‌ترتیب، انتقادی‌ها زبان را دارای بار ایدئولوژیک می‌دانند. از دید آنان ایدئولوژی با وساطت زبان در نهادهای اجتماعی به جریان می‌افتد.
فرکلاف در این باره می‌نویسد: ایدئولوژی پیوستگی نزدیکی با زبان دارد؛ استفاده از زبان معمول‌ترین شکل رفتار اجتماعی است. همین‌جاست که روی مفروضات عقل سلیم تکیه می‌کنیم. اعمال قدرت در جوامع نوین، به‌طور روزافزونی از طریق ایدئولوژی به‌ویژه از طریق کارکردهای ایدئولوژیک زبان صورت می‌گیرد. (فرکلاف،١۹۹۶:٢)
فرکلاف بر این باور است که زبان به اشکال گوناگون و در سطوح متفاوت، حامل ایدئولوژی است. اما پرسش اصلی این است که آیا ایدئولوژی خاصیتی متعلق به ساختارهای زبان است، یا متعلق به رخدادهای زبانی؟ و پاسخ می‌دهد که این ویژگی متعلق به هر دوی آنها است. وی در پاسخ به این سؤال که چه سطوحی از زبان و گفتمان، دارای بار ایدئولوژیک هستند؟ به نقل از تامپسون[۲۳] (١۹٨۴) مدعی می‌شود:
این «معانی» هستند که… بار ایدئولوژیک پیدا می‌کنند… و غالباً منظور از معانی، صرفاً یا عمدتاً معانی واژگانی است. تردیدی نیست که معانی واژگانی مهم‌اند، اما پیش‌فرض‌ها، اشاره‌های ضمنی، استعاره‌ها و انسجام که همگی جنبه‌هایی از معنا را تشکیل می‌دهند نیز مهم هستند (فرکلاف، ١٣٧۹: ۹٨)
ایدئولوژی، از نظر فرکلاف، عبارت است از: «معنا در خدمت قدرت . (فرکلاف،١۹۹۵:١۴) به‌عبارت دقیق‌تر، ایدئولوژی‌ها از نظر وی برساخته‌هایی معنایی‌اند که به تولید، بازتولید، و دگرگونی مناسبات سلطه کمک می‌کنند . (فرکلاف،١۹۹۵:٨٧) ایدئولوژی در جوامعی به وجود می‌آیند که در آنها مناسبات سلطه بر ساختارهای اجتماعی‌ای از قبیل طبقه و جنسیت مبتنی باشند. فرکلاف همچون تامپسون و بسیاری از نظریه‌پردازان حوزه‌ی تحلیل گفتمان انتقادی، از آرای گرامشی و آلتوسر، که معتقدند تولید معنا در زندگی روزمره نقشی مهم در حفظ نظم اجتماعی دارد، متأثرند. فرکلاف در یک جمع‌بندی از دیدگاه‌های خود می‌گوید:
الف) ایدئولوژی‌ها و اعمال ایدئولوژیک ممکن است به اندازه‌ای کم یا زیاد از منشأ اجتماعی و منافع خاصی، که به وجود‌شان آورده‌اند، بگسلند. به‌عبارت دیگر، ممکن است کم‌تر و یا بیشتر «طبیعی» شوند و در نتیجه، به‌جای آنکه برخاسته از منافع طبقات یا گروه‌های اجتماعی دانسته شوند، به‌صورت عقل سلیم جلوه می‌کنند و به طبیعت اشیا یا مردم منتسب می‌گردند؛
ب) از این رهگذر، ایدئولوژی‌ها و اعمال طبیعی‌شده به بخشی از دانش ‌پایه تبدیل می‌شوند و در تعامل فعال می‌شوند. در نتیجه، انتظام در تعامل می‌تواند وابسته به آنها باشد؛
ج) بدین‌ترتیب، انتظام در تعامل‌ها به‌عنوان رخدادهای «خرد» و «موضعی»، به «انتظامی» بالاتر، یعنی به توافقی بر سر مواضع و اعمال ایدئولوژیک وابسته خواهند بود (فرکلاف، ١٣۹٧:٣٨)
ارتباط میان عقل سلیم و فهم مشترک و ایدئولوژی را آنتونیو گرامشی[۲۴]، مارکسیست ایتالیایی کشف کرد. گرامشی، ایدئولوژی را فلسفه‌ای ضمنی می‌داند که در پس زمینه‌ی فعالیت‌های کاربردی زندگی فردی و اجتماعی قرار داشته و بدیهی فرض می‌شود. چنین برداشتی از ایدئولوژی است که آن را با فهم مشترک مرتبط می‌سازد. به نظر گرامشی، “عقل‌سلیم [فهم مشترک] هم انباره‌ای از آثار و نتایج متفاوت و متنوع مبارزات ایدئولوژیک گذشته است و هم خود هدفی ثابت برای ساخت بخشی مجدد در مبارزات جاری است. در عقل سلیم [فهم مشترک] ایدئولوژی‌های طبیعی خودکار می‌شوند” (همان، ١٣۹٧:٣٨)
فرکلاف فهم مشترک را دارای ماهیت ایدئولوژیکی دانسته، معتقد است که این فهم مشترک ایدئولوژیکی در خدمت بقای روابط نابرابر قدرت و توجیه‌کننده‌ی آن است.
٢-٢-٧ نظم تعاملات و طبیعی‌شدگی
فرکلاف توان طبیعی‌سازی ایدئولوژی‌ها را از جمله خصایص مهم یک صورت‌بندی ایدئولوژیک ـ گفتمانی مسلط می‌شمارد؛ یعنی صورت‌بندی ایدئولوژیک ـ گفتمانی مسلط، می‌تواند برای ایدئولوژی‌ها به‌عنوان مواردی از «فهم مشترک» غیرایدئولوژیک مقبولیت کسب کند (همان، ١٣۹٧:٣٨). در فرایند طبیعی‌شدن گفتمانی خاص و ایجاد فهم مشترک، گفتمان مذکور ظاهراً ویژگی ایدئولوژیکی خود را از دست می‌دهد و تمایل دارد به‌جای اینکه به‌عنوان گونه‌ی گفتمان گروهی خاص در درون یک نهاد تلقی شود، صرفاً به‌عنوان گونه‌ی گفتمان خودنهاد در نظر گرفته شود. (فرکلاف،١۹۹۵:١۴)
به همین دلیل، فرکلاف در تحلیل گفتمان انتقادی می‌کوشد این مسئله را نشان دهد که اولاً، چگونه نظم کنش‌های متقابل و یا نظم تعاملات به وجود دانش زمینه‌ای مفروض وابسته است، و ثانیاً، چگونه دانش زمینه‌ای دربرگیرنده‌ی بازنمودهای ایدئولوژیک طبیعی شده است؛ یعنی دربرگیرنده‌ی آن دسته از بازنمودهای ایدئولوژیک‌اند که اندک اندک به‌صورت عقل سلیم غیر ایدئولوژیک به نظر می‌آیند. “نظم تعاملات” به معنی احساسی است که مشارکین در یک تعامل دارند. «آنان احساس می‌کنند که چیزها همان‌طوری هستند که باید باشند؛ یعنی همان‌طورند که شخص به‌صورت طبیعی انتظار دارد که باشند» (فرکلاف،١۹۹۵:٧٣)
طبیعی‌شدگی، با تبدیل بازنمودهای ایدئولوژیک به عقل سلیم، آنها را غیرشفاف می‌کند؛ یعنی دیگر به‌عنوان ایدئولوژی به آنها نگاه نمی‌شود. فرکلاف سرچشمه‌ی این طبیعی‌شدگی و عدم شفافیت را با کمک:
الف) فرایند شکل بخشیدن به فاعلان
ب) مفهوم صورت‌بندی ایدئولوژیک ـ گفتمانی مسلط توضیح می‌دهد.
استدلال فرکلاف این است که برای شکل بخشیدن به فاعل (سوژه)، یادگیری «شیوه‌های تجویزی حرف زدن» باید همزمان با یادگیری «شیوه‌های نگاه کردن» (هنجارهای ایدئولوژیک) مرتبط با آنها صورت پذیرد. به بیان دیگر، چون هر مجموعه‌ای از هنجارهای گفتمانی مستلزم دانش‌پایه‌ی معینی است و چون هر دانش‌پایه‌ای شامل عنصری ایدئولوژیک است، می‌توان هنجارهای گفتمانی و هنجارهای ایدئولوژیک مرتبط با آنها را به‌طور همزمان فراگرفت (همان، ۵۰).
بدین‌ترتیب، هر نهادی فاعلان ایدئولوژیک خاص خود را می‌سازد؛ یعنی هر نهادی قیود ایدئولوژیک و گفتمانی خاص خود را به‌عنوان شرطی برای احراز شایستگی مقام فاعل، بر سوژه‌ها تحمیل می‌کند. برای نمونه، برای تصدی مقام «معلم» در مدرسه، سوژه باید هنجارهای گفتمانی و ایدئولوژیک آن را کاملاً رعایت کند. باید مانند یک معلم «حرف» بزند و مانند یک معلم به چیزها «نگاه» کند. البته از یاد نبریم که «درست همان‌گونه که شخص معمولاً نمی‌داند که به چه شیوه‌ای حرف می‌زند، … معمولاً هم نمی‌داند که حرفش بر پایه‌ی کدام شیوه‌ی «نگاه کردن» و کدام بازنمود ایدئولوژیک شکل گرفته است» (همان، ۴۶).

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

عنوان: بررسی عوامل موثر بر جذب تورسیم و گردشگر به شهرستان سرعین تقدیم به …

۱۲

۱

۱

۰

۲۴

۱

۱

۰

به این ترتیب بحث در مورد نتایج حاصله از مقایسه موردی اول پایان می‏پذیرد. با استفاده از زیربرنامه تعیین نوع باسها، زمان اجرای برنامه نسبت به روشهای مرسوم کاهش می‏یابد. زیرا تعداد قیود مسئله که در رابطه (۲-۱۸) معرفی شدهاند کاهش خواهد یافت. همانطور که جدول (۲-۹) نشان می‏دهد، به جای ۷۲ (۳× ۲۴) قید به شکل رابطه (۲-۱۸) تنها با ۱۲ قید از این دسته قیود می‏توان مسئله را حل کرد. زیرا در جدول (۲-۹) تنها ۱۲ صفر وجود دارد. این بدان معناست که فقط در ۱۲ باس آن هم در صورت وقوع حادثه سوم، نیاز است برای حفظ بارها و تولیدات شبکه از رزرو پایینرونده استفاده کرد.
۲-۵-۲ بررسی شبکه نمونه IEEE RTS1 در بازه سه ساعته
در این مطالعه الگوریتم مورد استفاده همان الگوریتم نشان داده شده در شکل (۲-۳) می‏باشد. بار هر باس در ساعت اول دقیقاً همانند جدول (۲-۳) و در ساعات دوم و سوم به ترتیب ۹۰ و ۸۵ درصد مقدار ذکر شده در آن جدول خواهد بود. با توجه به میزان باری که برای هر باس از این شبکه در هر ساعت در نظر گرفته شده، وضعیت قرارگیری واحدها که در جدول (۲-۱۲) آورده شده است. مجموعاً ۹ حادثه در بازه زمانی مورد مطالعه به عنوان حوادث وخیم انتخاب شده بوسیله برنامه انتخاب حوادث (حوادث در نظر گرفته شده در اینجا شامل همان حوادث مطالعه قبل است که در هر سه ساعت امکان وقوع آنها وجود دارد و منجر به فعال شدن قیود پخش بار DC می‏شوند) در نظر گرفته شده است. با توجه به مشخصات خطوط، ترانسفورماتورها و واحدهای شبکه، با اجرای برنامه امنیتی بکارگیری واحدها، با فرمولاسیون پیشنهادی، نتایج در جداول (۲-۱۱) تا (۲-۱۶) آورده شده و با نتایج مرجع [۴۱] مقایسه گردیده است.
جداول (۲-۱۲) تا (۲-۱۶) به ترتیب نشاندهنده وضعیت روشن و خاموش بودن واحدهای تولید، مقدار توان تولیدی واحدها، رزرو بالارونده سمت تولید برای هر واحد، رزرو پایین رونده سمت تولید برای هر واحد و رزرو بالارونده سمت مصرف برای هر باس است. همانند مطالعه موردی اول در اینجا هم پیشنهاد هیچ یک از مصرف کنندگان برای فروش رزرو پایین رونده پذیرفته نشده و میزان قطع بار در هر باس نیز صفر است. استفاده از هردو روش تقریباً به نتایج یکسانی برای وضعیت روشن و خاموشبودن واحدها منجر می‏شود (به غیر از واحد۲ که در ساعت۱ روشن شده) که در جدول (۲-۱۲) آورده شده است.
جدول (۲-۱۱): مقایسه کلی روش پیشنهادی و روش [۴۱] در شبکه ۲۴ باس برای سه ساعت

منبع فایل کامل این پایان نامه این سایت pipaf.ir است

متن کامل – عنوان: بررسی عوامل موثر بر جذب تورسیم و گردشگر به شهرستان سرعین …

۲-۴-۲ زیربرنامه تعیین نوع باسها بعد از وقوع هر حادثه
بعد از وقوع هر حادثه باسهای شبکه به دو زیرمجموعه تقسیم میشوند. برای اینکه شبکه به سلامت حادثه احتمالی را پشت سر بگذارد افزایش تولید یا کاهش مصرف در باسهای نوع اول بهرهبردار را در جلوگیری از دست دادن بار کمک میکند. برعکس کاهش تولید و یا افزایش مصرف در برخی باسهای دیگر (باسهای نوع دوم) برای سپری کردن این حادثه مفید خواهد بود. در این بخش از روشی استفاده میشود که نوع باسها را بعد از وقوع هر حادثه تعیین میکند. برخی از قیودی که در ادامه معرفی میشوند به نوع باس وابسته هستند بنابراین قبل از بررسی زیربرنامههای مربوط به شبکه در حالت عادی و امنیتی آن لازم است نوع باسها تعیین گردد. همانطور که بیان شد انجام این زیربرنامه سبب میگردد که شبکه به نحوی مدل شود که با تعداد قیود کمتری بتوان پاسخ مسئله بکارگیری واحدها را با لحاظ کردن قیود امنیتی بدست آورد. علاوه بر این انجام این زیربرنامه تصویر مناسبی از نوع رزروهای موردنیاز در هر باس و در هریک از حادثهها ارائه می‏دهد.
در این زیربرنامه در هر یک از بازههای زمانی موردنظر تابع هدف بصورت رابطه (۲-۲۰) در نظر گرفته میشود به ازای هر باس دو نوع متغیر تعریف میشود. متغیر اول میزان از دست دادن بار و متغیر دوم میزان از دست رفتن تولید بعد از وقوع حادثه موردنظر تعریف میشود. در نظر گرفتن یک متغیر کفایت میکند اما در عمل ملاحظه شد که در نظر گرفتن متغیرها به این نحو دقت و سرعت روش را بالا میبرد. در نظر گرفتن تابع هدف بصورت مربعی ارائه شده در رابطه (۲-۲۰) به باسهای مشابه شانس یکسانی برای قرار گرفتن در دستههای مشابه میدهد. برای مثال اگر با وقوع یک حادثه در صورت نبود رزرو لازم باشد در مجموع ۱۰ مگاوات از توان مصرفی باسهای i و j قطع شود. اگر تابع هدف به صورت مجموع قطعی بار این دو باس نوشته شود، این امکان وجود دارد که برنامه در یک باس ۱۰ مگاوات بار را برای قطع کردن در نظر بگیرد و در باس دیگر قطعی بار نداشته باشد (و یا حالات مختلف دیگر). اما اگر تابع هدف را به صورت مجموع مربعات قطعی بار در نظر بگیریم، مطمئناً میزان قطعی بار در هردو باس ۵ مگاوات بهینهترین جواب است [۴۱].

هزینه($) زمان اجرای برنامه(ثانیه) تعداد تکه های تابع هزینه خطی شده هر واحد تعداد تکرار برای رسیدن به جواب نهایی
روش مرجع [۴۱] ۱۶۶۱۸۰٫۳۱ ۵۵ ۳۵ ۳
روش پیشنهادی
دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir

(۲-۲۰)

و  میزان از دست رفتن بار و تولید میباشد. برنامه در هر یک از بهینهسازیهای این مرحله تابع هدف را برای کمینه شدن دنبال میکند. قیود موجود در این مرحله در درجه اول قید تامین توان رابطه (۲-۲۱) و سپس بیشینه توان قابل عبور از خطوط شبکه رابطه (۲-۲۲) خواهند بود. در رابطه (۲-۲۲) برای سرعت بخشیدن از ضرایب انتقال تولید استفاده شده که این امر تعداد متغیرها را کاهش میدهد [۴۸].

(۲-۲۱)
(۲-۲۲)

همانگونه که اشاره شد این زیر برنامه را می‏توان در T×K زیر برنامه با استفاده از پردازش موازی انجام داد. وقتی بهینهسازی هر مرحله به پایان رسید و جواب پیدا شد برای حادثه  ام در بازه زمانی  ام در باس  ام داریم:

(۲-۲۳)

و  بیانگر نوع باس برای تامین رزرو در صورت وقوع هر حادثه است. این باس در این حادثه متعلق به گروه اول است اگر  و در غیر اینصورت متعلق به گروه دوم میباشد. با معلوم شدن نوع باسها در هر تکرار، تعداد قیود نامساوی (۲-۱۸) به طوری که این قید تنها در باسهای نوع دوم وجود دارد کاهش مییابد؛ همچنین تعداد قیود نامساوی (۲-۱۷) نیز بدین صورت که این قید تنها در باسهای نوع اول وجود دارد کاهش مییابد.
۲-۴-۳ جمع بندی الگوریتم
بطور کلی مسئله SCUC در روش پیشنهادی به بخشهای زیر تجزیه میشود (شکل (۲-۳)):