نیاز به چهارچوب جهت گیری: چهار چوب جهت گیری انسان باید متکی بر عقل و خرد باشد، زیرا فقط با خرد می‌توان تصویری واقعگر و عینی از جهان بدست آورد. انسان برخوردار از رضایت از زندگی ادراکات جهان را با نیازها و ترس‌های ذهنی خودش تحریف نمی‌کند. فروم معتقد است که انسان دارای رضایت از زندگی کسی است که عمیقاً عشق می‌ورزد، آفرینشگر است، قدرت خرد و تعقل را در خودش کاملاً پرورانیده است، خودش و جهان را به شکل عمیقی ادراک می‌کند، احساس درست پایدار دارد، با جهان در پیوند است و در آن ریشه و اصالت دارد، حاکم سرنوشت خودش است و از علایق زناگونه آزاد است (فیست و فیست،۲۰۱۰).
دیدگاه یونگ
به عقیده یونگ در اغلب موارد علت نارضایتی از زندگی، «یک سونگری» است. یک سو نگری به اشکال مختلفی روی می‌دهد که دو نوع از آن‌ها اهمیت اختصاصی دارند. در مورد نخست شخص در مورد اهدافی دچار مشغله فکری می‌شود که این اهداف برای یک مرحله پایین‌تر از چرخه زندگی متناسب بوده‌اند. شخص جوانی که دچار وسوسه فکری مربوط به مشکلات دوران کودکی و خردسالی است، نمی‌تواند به نحو موثر از عهده خواسته‌های زندگی و رقابت اجتماعی برآید. شخص میانسالی که هنوز به جایگاه اجتماعی و جنسیت علاقمند است نیز به همین اندازه دچار سردرگمی شده است، زیرا این موضوعات نبایستی تا این اندازه در زندگی این شخص حائز اهمیت باشند. مشکل دوم یک سو نگری ممکن است به صورت توسعه بیش از حد یک نگرش یا عملکرد اساسی و بنیادین باشد که موجب شود شخص «نقاب» خودش را بی از حد جدی بگیرد.
دوم و مهم‌تر اینکه یک سو نگری فرآیند تفرد را متوقف می‌سازد. هدف نهایی روانشناسی فروید و آدلر مصالحه فرد با خواسته‌های جامعه است. یونگ این مرحله را نخستین هدف الزامی در سلسله مراتب تفرد می‌داند. به نظر وی تفرد بالاتر از مصالحه با جامعه است. تفرد به معنای منفرد شدن ، همگون شدن و منحصر به فرد شدن بی نظیر و غیر قابل مقایسه است.
تفرد یعنی تولید و شکوفایی تمامیت بالقوه ذاتی فرد. تفرد مستلزم این است که فرد به کلیت و یکپارچگی برسد. لذا یونگ معتقد است که تعداد خاصی از افراد هر جامعه نا کامل باقی می‌ماند. تفرد در ساده ترین شکل آن عبارتست از تمییز تدریجی «من» یا خود آگاهی از ناخودآگاهی . اما یونگ افزایش بیش از حد خود آگاهی را به همان اندازه اندک بودن آن آسیب گونه می‌داند و از این لحاظ وضعیت متعادل تری را اتخاذ کرده است.
به نظر یونگ دستیابی به رضایت از زندگی و خود شناسی یکسان هستند. دستیابی به رضایت از زندگی با سه معیار مشخص می‌شود: نخست بایستی واپس زنی تخلیه شود و تنش‌های بین کنش‌ها و نگرش‌های ناخودآگاه و خود آگاه به آرامش مبدل شوند تا فرد بتواند از راه معرفت خود به آرامش و صفای دورنی برسد. دوم فرد بایستی بیان نمادین ناخودآگاه را درک کند. سوم شخص بتواند از طریق ایمان شخصی به نماد یا اسطوره خصوصی خود شناسی نزدیک شود (پروین، ۱۳۸۹).
دیدگاه آلپورت
به نظر آلپورت نارضایتی از زندگی پیامد «نقصان و کمبود سلامت روانی» است. فردی که از زندگی رضایت ندارد، پرتوقع، سلطه‌جو، حسود، هیستریک و انفعالی است و دلش به حال خودش می‌سوزد. تا پایان جنگ جهانی دوم تعدادی پژوهش تجربی در مورد ماهیت رشد شخصی» انجام شده بود که این مطالعات به نتایج نسبتاً همخوانی دست یافته بودند . آلپورت نتایج این مطالعات را به صورت شش معیار در مورد پختگی و بلوغ روانی خلاصه کرده است و ادعا می‌کند که برای رسیدن به رضایت از زندگی، باید این ملاک‌ها را به دست آورد. این ملاک‌ها عبارتند از (نقل از فیست و فیست،۲۰۱۰):
۱- توانایی گسترش خویشتن:‌ کودکان نوعاً خود محور هستند، اما علایق افراد بالغ در خارج از خودشان ریشه دارد؛ از جمله علاقه آنها به سلامتی و بهزیستی دیگران.
۲- ارتباط مناسب یا تعامل فرد با دیگران:‌ ارتباط فرد بالغ با دیگران صادقانه و صمیمی است، بویژه با خانواده و دوستانش.
۳- امنیت عاطفی: شخص بالغ می‌تواند محرومیت‌ها و تحریکات غیر قابل اجتناب زندگانی را بدون از دست دادن وقار و متانت تحمل نماید. این بدین معنی نیست که این افراد راحت و آسوده، بشاش و خوشبین و ساده انگار هستند، بر عکس این افراد بر حسب موقعیت خلقی هستند.
۴- هوش کنشی یا عقل سلیم: افکار و ادراک فرد بالغ بطور کلی کارآمد و درست است. این مسئله پرسشی را در مورد رابطه بین سلامت روانی و هوش پدید می‌آورد. افراد بالغ معمولاً هوش بالای متوسط دارند ولی هر کسی که هوش بالای متوسط داشته باشد الزاماً بالغ نیست.
۵- بصیرت نسبت به خویشتن: هر کسی فکر می‌کند که نسبت به خودش بصیرت و بینش دارد، اما در واقع چنین نیست. آلپورت بصیرت به خویشتن را به این صورت تعریف می‌کند: رابطه آنچه که فرد فکر می‌کند هست و آنچه که دیگران در مورد او فکر می‌کنند، بخصوص روانشناسی که فرد را مطالعه و بررسی می‌کند.
۶- جهت مندی: جهت مندی یعنی اینکه زندگی فرد بالغ به سوی هدف یا اهداف انتخاب شده‌ای در حرکت باشد. هر فرد اهداف خاصی برای زندگی دارد که سعی عمده اش مصروف رسیدن به آن می‌شود. به عقیده آلپورت جهت مندی نتیجه نوعی فلسفه یکپارچه ساز در زندگی است که در تحت نظارت این فلسفه ارزش‌ها، اهداف و ایده‌های فرد سازماندهی می‌شوند.
موضع‌گیری‌‌های نظری در خصوص روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت
نظریه‌ روان‌پویشی کوتاه مدت
زیر بنای نظری الگوی درمانی دوانلو از دومین نظریه فروید در زمینه اضطراب ناشی شده است. در واقع فروید اضطراب را واکنشی برای بالا بردن توان فرد در برابر تنش‌های غریزی می دانست.
اضطراب نشانه ی خطر برای ایگو و هشداری برای وقوع ضربه روانی است. ضربه روانی بر اساس تعریف فروید (ناشی از جدایی و از دست دادن موضوع عشق) است (فروید، ۱۹۲۶). او معتقد بود این جدایی و از دسوت دادن موضوع دلبستگی که به ضربه روانی می انجامد براساس احساس درماندگی روانی ووابستگی او به مراقبت کنندگان اولیه که بقا او را تامین می کنند تبیین میشود.
عامل اصلی مورد توجه در نظریه‌های روان‌پویشی کوتاه مدت، عواطف می‌باشند و اعتقاد بر این است که سازمان‌دهی عواطف فرد در سال‌های اولیه زندگی و در تعامل با مادر (مراقب) شکل گرفته است. عواطف، سیستم انگیزشی اولیه هستند که برای همه افراد بشر مشترک بوده و اجزاء غریزی رفتار انسان به شمار می‌روند. عواطف مادرزادی بوده و در واقع سبک‌های واکنشی هستند که به صورت سرشتی و ژنتیکی تعیین می‌شوند و نخست از طریق تجارب فیزیولوژیکی و بدنی راه اندازی می‌شوند. عواطف بلافاصله در رابطه با تعاملات با مراقبین فعال شده و بعد به لحاظ شناختی تنظیم و مرتبط می‌شوند (باربر[۱۱۱] و همکاران، ۱۹۹۷). به مرور زمان، تعاملات اولیه بین کودکان و مراقبین شان درونی می‌شوند و بتدریج سازمان می‌یابند تا روابط موضوعی درونی را شکل دهند. این روابط موضوع درونی، بلوک‌های اساسی سازنده در کلیه ساختارهای روانشناختی هستند.
بیبی[۱۱۲] (۲۰۰۲)، با استفاده از نوارهای ویدئویی، مطالعاتی در زمینه تعامل اولیه نوزاد با مادر و شکل گیری عواطف انجام داد. مطالعات بیبی (۲۰۰۲) نشان می‌دهد که چگونه آگاهی مادر از حالت عاطفی نوزاد می‌تواند به عنوان تعدیل کننده عواطف نوزاد عمل کند، رفتار نوزاد را سازمان دهد و در نهایت شخصیت او را شکل دهد. در حالی‌که مادرانی که در شناسایی عواطف نوزاد موفق نباشند، می‌توانند به آشفتگی رفتاری و آشفتگی تجارب عاطفی نوزاد منجر شوند (نقل از کرنبرگ، ۲۰۰۴).
فوناگی و تارگت[۱۱۳] (۲۰۰۸)، رویکرد مشابهی اتخاذ کرده اند، که بر نقش تعاملات مادر- کودک در ظرفیت رو به رشد کودک برای انعکاس حالات هیجانی خود و دیگران تأکید می‌کند. آن‌ها مطرح ساخته اند که مادر از طریق “توجه کردن[۱۱۴]” به نوزاد و پاسخ دهی به نیازهای او، به کودک اجازه می‌دهد تا تجربه هیجانی محتمل، دقیق و متمایزی را درونی سازد. به عبارتی کودک توانایی انعکاس تجربه عاطفی خودش را پیدا می‌کند. عدم ظرفیت مادر در پاسخ دهی به نیازهای کودک و عدم ظرفیت او برای بازتاب دقیق حالات عاطفی نوزاد، بخش منفی تجربه کودک را افزایش می‌دهند.
در نخستین دوران زندگی نوزاد، دو مجموعه از ساختارهای ذهنی شکل می‌گیرند؛ مجموعه ای با حالات عاطفی مثبت که رفتارهای “نزدیک شدن[۱۱۵]” را برانگیخته می‌کند و مجموعه ای با حالات عاطفی منفی که رفتارهای اجتناب را برانگیخته می‌سازند. روان تحلیل گران اغلب به این دو سیستم، به عنوان سیستم‌های انگیزشی فراگیر اشاره می‌کنند مثل کشاننده‌ها، لیبیدو، و پرخاشگری (برنر[۱۱۶]، ۱۹۷۵). خشم خام[۱۱۷]، عاطفه اصلی روابط موضوعی درونی پرخاشگرانه را بازنمایی می‌کند. نوسانات خشم خام در واقع ریشه و منشأ نفرت و تخریب را که عواطف مسلط در اختلالات شدید شخصیت هستند، تبیین می‌کند. عاطفه برانگیختگی جنسی، مجموعه‌های جنسی روابط موضوعی درونی را تشکیل می‌دهد. به تدریج تکانه‌ها و امیال جنسی تحت سلطه نیازهای وابستگی و صمیمیت قرار می‌گیرند. ناخودآگاه پویا روابط موضوعی درونی را در بر می‌گیرد که تظاهرات نسبتا شدید تکانه‌های شهوانی، وابستگی و پرخاشگری است (کرنبرگ، ۲۰۰۴).
سه سیستم انگیزشی متمایز، امیال شهوانی[۱۱۸]، وابستگی و پرخاشگرانه هستند. سیستم‌های انگیزشی شهوانی و وابستگی هر دو از مجموعه ساختارهای ذهنی اولیه با بارمثبت بر‌می‌خیزند که منشأ مشترکی در تمایل به نزدیکی و آمیختگی جسمانی و به تبع آن تمایز از دیگری، دارند. سیستم انگیزشی پرخاشگرانه از مجموعه ساختارهای ذهنی اولیه با بار منفی ناشی می‌شود. هر سیستم انگیزشی با آرزوها و ترسهای خاصی همراه است که به صورت فانتزی‌ها (تصورات) سازمان می‌یابند، برخی از آن‌ها خودآگاه و برخی دیگر ناخودآگاهند. در شخصیت بهنجار، سه سیستم انگیزشی مذکور، بطور انعطاف پذیری با همدیگر یکپارچه شده‌اند و حس آگاهانه از خود، اجازه می‌دهد نیازها، آرزوها و تکانه‌های جنسی به‌طور مناسب و رضایت بخشی ارضا شوند. در اختلالات نوروتیک و سطح بالای شخصیت، شاهد غلبه و تسلط پاتولوژی انگیزش‌های جنسی، در کنار اضطراب مربوط به یکپارچگی امیال پرخاشگری، وابستگی و جنسی هستیم. در مقابل، در اختلالات شدید شخصیت، تسلط شدیدی از پرخاشگری را می‌بینیم که یکپارچگی و تعدیل یافتگی ضعیفی دارد (بوش، رادن و شاپیرو[۱۱۹]، ۲۰۰۴).
شکل‌گیری و رشد شخصیت از دیدگاه روان‌پویشی
در نظریه روان‌پویشی و به صورت کلی در نظریه‌های روان تحلیل‌گری، “روابط موضوعی درونی” بلوک‌های اساسی سازنده در ساختارهای روانشناختی هستند و سازمان دهنده‌های انگیزش‌ها و الگوهای رفتاری مرتبط می‌باشند. رابطه موضوعی درونی شده، از یک حالت عاطفی خاص مرتبط با تصویری از تعامل خاص بین خود و شخص دیگر تشکیل می‌شود (برای مثال، ترس، مرتبط با تصویر خودِ کوچکِ وحشت زده و دیگری قدرتمند و تهدیدکننده). از روزهای نخستین زندگی، روابط موضوعی درونی از ترکیب آمادگی و خلق و خوی نوزاد و تعاملاتش با مراقبین شکل می‌گیرند. زمانی که یک عاطفه در بافت نوع خاصی از تعامل مکرراً تجربه می‌شود، خاطرات عاطفی سازماندهی می‌شوند تا بازنمایی‌های[۱۲۰] پایدار و پرعاطفه[۱۲۱] یا ساختارهای حافظه[۱۲۲] را شکل دهند که ما به عنوان روابط موضوعی درونی به آن‌ها اشاره می‌کنیم. روابط موضوعی درونی، رابطه پیچیده‌ای با ریشه‌های تحولی‌شان دارند، که بازتابی از آمیختگی تعاملات واقعی و تخیلی با دیگران و همچنین دفاع‌ها در رابطه با هر دو تعامل است. بنیادی‌ترین روابط موضوعی درونی، دوگانه هستند، که منظور ما از آن‌ها این است که دو بازنمایی را شکل می‌دهند؛ بازنمایی خود و بازنمایی شخص دیگر در تعامل. همان‌طورکه روابط موضوعی درونی، بیشتر یکپارچه می‌شوند و در رابطه با شخص دیگر سازمان می‌یابند، ممکن است سه گانه یا مثلثی شوند. روابط موضوعی درونی سه گانه از بازنمود خود در تعامل با دو بازنمود ابژه تشکیل می‌شوند. نمونه رابطه موضوعی درونی سه گانه، تصویری از زوج جنسی یا عاشقانه است و بخش سوم که خارج از این رابطه است (کرنبرگ،۲۰۰۴).
روابط موضوعی درونی، یکپارچه می‌شوند و به صورت سلسله مراتبی سازمان می‌یابند تا ساختارهای سطح بالاتری را شکل دهند که شخصیت و کارکردهای روانشناختی را سازماندهی می‌کنند. در مرکز مدل پویشی از رشد شخصیت، ساختار یا سازمان روانشناختی قرار دارد که به عنوان “هویت” به آن اشاره می‌شود. یک هویت نرمال مستحکم، با تجربه ذهنی حس ثابت و واقعی از خود و دیگران همبستگی دارد. در مقابل، شکل گیری هویت پاتولوژیک، با حس بی ثبات، قطبی شده و غیرواقعی از خود و دیگران همبسته است. از دیدگاه سیستم‌های انگیزشی، هویت نرمال با مجموعه وسیعی از آمادگی‌های عاطفی، و کثرت حالات عاطفی مثبت همراه است که بازتاب فراوانی انگیزش‌های دوست داشتن، تأیید گرفتن و برجستگی عملیات دفاعی براساس سرکوبی است. در مقابل، شکل گیری هویت پاتولوژیک، با عواطفی همراه است که خام، شدید و تعدیل نیافته هستند که بازتابی از غلبه پرخاشگری پاتولوژیک و کثرت عملیات دفاعی براساس تجزیه یا دونیمه سازی اولیه است (فوناگی و تارگت، ۲۰۰۸).
هویت کاملاً مستحکم، شاخص شخصیت نرمال است. از سوی دیگر پاتولوژی در شکل‌گیری هویت، نشان اختلالات شدید شخصیت است. این رویکرد توسط کرنبرگ (۱۹۷۶) معرفی شده که در این راستا تحقیقات روان تحلیل‌گری و نظریه پردازان به ویژه اختر[۱۲۳]، کراس[۱۲۴]، استون[۱۲۵] و ولکان[۱۲۶] سهم بسزایی داشته‌اند (عباس[۱۲۷] و همکاران، ۲۰۰۶).
تعریف روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت
روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت یکی از چهار رویکرد اصلی مکتب روان تحلیلی است که معتقد است شخصیت حاصل تجارب اولیه‌ای است که شخص در طول رشد داشته است (استادتر[۱۲۸]، ۲۰۰۹). روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت بر پایه‌های ارزیابی دقیق علائمی که بیمار از آن‌ها شکایت دارد و انتقال به عنوان راهنمایی برای یافتن ریشه‌های ناخودآگاه آن علائم بنا نهاده شده است. این روان‌درمانی بر استفاده درمانگر از چارچوب درمان برای شکل دادن فضای انتقالی اشاره دارد که در آن به سرعت مسائل ناخودآگاه ارتباطی بیمار در ارتباط با درمانگر ظاهر و تکرار شده و درمانگر آن‌ها را در ارتباط با نشانه‌هایی که بیمار از آن‌ها شکایت دارد، در چارچوب انتقال و با استفاده از انقال متقابل و سایر تکنیک‌های درمان رابطه با ابژه تعبیر می‌کند (عباس، ۲۰۰۴). این تجربه مشترک بین بیمار و درمانگر، مجموعه‌ای از آگاهی‌هابرای بیمار فراهم می‌آورد که سابقا برای بیمار در دسترس نبوده و منجر به کاهش نشانگان اختلال، کاهش کلی علائم روانپزشکی و افزایش کارکرد اجتماعی می‌شود (عباس و همکاران، ۲۰۰۶). روان‌درمانی پویشی کوتاه مدت با به کارگیری اصول اساسی روان‌درمانی‌های تحلیلی در مداخلات کوتاه‌مدت، ورای تغییر در نشانگان روانپزشکی، باعث تغییرات پایداری در ساختار شخصیت می‌شود که در مدت زمان کوتاه‌تری از آن‌چه قبلاً تصور می‌شد، حاصل می‌شود (بوش، رادن و شاپیرو، ۲۰۰۴). دی‌جونگ و همکاران (۲۰۰۱) در پژوهشی به منظور بررسی اثربخشی درمان ترکیبی دارودرمانی و روان‌درمانی تحلیلی، و دارودرمانی به تنهایی در درمان افسردگی، در یک پژوهش تصادفی ۶ ماهه ، ۸۴ بیمار را در درمان دارویی ضد افسردگی و ۸۳ بیمار را در درمان ترکیبی قرار دادند. تمام بیماران تشخیص اختلال افسردگی سر پایی داشتند و حداقل ۱۴ بار اندازه گیری را سپری کردند. پروتکل دارویی ضدافسردگی شامل سه مرحله مداخله دارویی بر اساس میزان تحمل و اثرمندی شامل فلوکستین، آمی‌تریپ‌تلین و ماکلوبماید بود. پروتکل درمانی ترکیبی علاوه بر دارو درمانی شامل ۱۶ جلسه روان‌درمانی کوتاه مدت تحلیلی – حمایتی مبتنی بر روابط ابژه بود. پس از گمارش تصادفی بیماران به گروه‌های آزمایشی، ۳۲ درصد بیماران گروه دارو درمانی و ۱۳ درصد بیماران گروه درمان ترکیبی، درمان را قبول نکردند. در ۲۴ هفته، ۴۰ درصد بیمارانی که دارودرمانی را شروع کرده بودند و ۲۲ درصد بیمارانی که درمان ترکیبی را شروع کرده بودند، درمان را متوقف کردند. نرخ موفقیت درمان دو گروه از لحاظ آماری معنادار و در ۲۳ ، ۳۱ و ۶۲ درصد بیماران پس از ۸ ، ۱۶ و ۲۴ هفته از درمان به ترتیب، به نفع درمان ترکیبی بود. در هفته ۲۴ ، درصد بهبود در گروه دارو درمانی ۴۰ درصد و در گروه درمان ترکیبی، ۲/۵۹ درصد بود. به بیان دیگر، از نظر بیماران، درمان ترکیبی پذیرفته تر بوده، احتمال ریزش کمتر و درصد بهبودی بالاتر بوده است. به این ترتیب درمان ترکیبی در درمان بیماران مبتلا به اختلال افسردگی اساسی سرپایی، مطلوب تر از دارو درمانی به تنهایی است.
ماینا، فورنر و بوکتو (۲۰۰۵) در پژوهشی به برررسی این مسئله پرداختند که آیا درمان کوتاه‌مدت روان‌تحلیلی اثربخش‌تر از روان‌درمانی مختصر حمایتی و گروه کنترل لیست انتظار در درمان اختلالات افسردگی جزیی است یا نه؟ به این منظور ۳۰ بیماری که بر اساس DSM-IV مبتلا به اختلالات افسرده خویی ، اختلال افسردگی مشخص نشده یا اختلالات انطباقی با خلق افسرده بودند، در یک آزمایش کنترل شده تصادفی در سه گروه درمان کوتاه‌مدت روان‌تحلیلی، روان‌درمانی مختصر حمایتی و گروه کنترل لیست انتظار قرار گرفتند. برای بیماران دو گروه درمانی پی‌گیری ۶ ماهه انجام شد. سایر درمان‌های روانپزشکی در طول دوره درمان و پیگیری مجاز نبود. نشانگان در سه مقطع خط پایه، انتهای درمان و پس از ۶ ماه پیگیری اندازه گیری شدند. نتایج این پژوهش حاکی از این بود که اگرچه بیمارانی که با هر دو رویکرد درمانی مورد درمان قرار گرفته بودند، نسبت به گروه کنترل پیشرفت معناداری نشان می‌دادند، اما درمان کوتاه‌مدت روان‌تحلیلی در دوره پی‌گیری اثربخش‌تر بود. به بیان دیگر ، درمان مختصر روان‌تحلیلی نسبت به درمان مختصر حمایتی باعث پیامدهای بلند مدت تری در درمان اختلالات افسردگی می‌شود.
در پژوهش دیگری، گالاگر- تامپسون و استفان (۱۹۹۴) به منظور مقایسه اثربخشی درمان شناختی- رفتاری و روان درمانی کوتاه‌مدت تحلیلی، ۶۶ زن خانه دار مبتلا به اختلال افسردگی اساسی را به طور تصادفی در دو گروه درمانی روان‌درمانی مختصر تحلیلی و درمان شناختی- رفتاری ۲۰ جلسه‌ای انفرادی قرار دادند. در مرحله پس از درمان، ۷۱ درصد شرکت کنندگان هنوز بر اساس ملاک‌های پژوهش، واجد ملاک‌های اختلالات افسردگی اساسی بوده و تفاوتی میان دو گروه شرکت‌کنندگان دیده نشد. با این وجود در بررسی عوامل اثرگذاری اختصاصی روان‌درمانی‌ها، الگوی تعاملی میان مدل روان‌درمانی و طول مدت خانه‌داری در نشانگان هدف پژوهش دیده شد. به این ترتیب که هرچه شرکت کنندگان مدت کمتری را به خانه‌داری پرداخته بودند ، در روان‌درمانی کوتاه‌مدت تحلیلی پیشرفت بیشتری داشتند و آن‌ها که بیش از ۴۴ ماه از خانه‌داری آن‌ها می‌گذشت، در درمان شناختی- رفتاری پیشرفت بیشتری نشان می‌دادند.
شخصیت از دیدگاه نظریه‌ روان‌پویشی کوتاه مدت
از یک دیدگاه روان‌پویشی، شخصیت بازنمودی از یکپارچگی پویای الگوهای رفتاری مشتق از خلق و خو، ظرفیت‌های شناختی که به صورت سرشتی تعیین شده‌اند، کاراکتر (و معادل ذهنی آن، هویت)، و سیستم‌های ارزشی درونی شده است. از هر دو دیدگاه تحولی و کارکردی، این چهار بعد شخصیت به ظرافت درهم تنیده‌اند (کرنبرگ، ۲۰۰۴).
خلق و خو[۱۲۹] به استعداد و آمادگی نوزاد برای واکنش‌های خاص به محرکات محیطی بویژه شدت، ریتم و آستانه پاسخ‌های عاطفی اشاره دارد که به طور سرشتی و عمدتا ژنتیکی تعیین شده اند. در مدل روان‌پویشی، پاسخ‌های عاطفی، بویژه تحت شرایط اوج برانگیختگی عاطفی، تعیین کننده‌های اساسی سازمان شخصیت هستند. بنابراین آستانه نوزاد برای فعال سازی عواطف پاداش دهنده، لذت بخش و مثبت و نیز عواطف منفی، دردناک و پرخاشگرانه، بازنمود مهم‌ترین پل ارتباطی بین تعیین‌کننده‌های زیستی و روانشناختی شخصیت هستند (کلونینجر[۱۳۰]،۲۰۰۰). علاوه بر آمادگی عاطفی، خلق و خو همچنین آمادگی‌های نوزاد برای سازمان‌دهی مفهومی، یا واکنش حرکتی و کنترل روی واکنش حرکتی را شامل می‌شود (کرنبرگ، ۲۰۰۴).
جنبه‌هایی از شناخت نیز که بطور سرشتی تعیین شده، بویژه در تعامل با آمادگی‌های عاطفی، نقش مهمی در شخصیت ایفا می‌کنند. در بنیادی‌ترین سطح، فرایندهای شناختی از طریق فراهم ساختن ابعاد بازنمایی فعال سازی عاطفه، در رشد و تعدیل پاسخ‌های عاطفی نقش اساسی بازی می‌کنند. این فرایندهای شناختی از طریق بازنمایی حالات عاطفی اولیه به تجارب هیجانی پیچیده‌تر تبدیل می‌شوند. در سطح بالاتر یکپارچگی، ظرفیت “کنترل پرتلاش[۱۳۱]” با جنبه‌های سرشتی شناخت ارتباط نزدیکی دارد. اینجا ما به ظرفیت فرد برای تمرکز روی محرکات مرتبط با شناخت در مواجهه با محرک عاطفی مزاحم و همچنین ظرفیت اولویت بندی بین محرک‌های عاطفی مختلف اشاره می‌کنیم. کنترل پرتلاش به نظر می‌رسد در اختلالات شدید شخصیت نقش اساسی ایفا می‌کند (گابارد[۱۳۲]، ۲۰۰۸).
کاراکتر به سازمان پویای الگوهای رفتاری پایدار اشاره دارد، شامل روش‌های ادراک در ارتباط با دنیای بیرون، که ویژگی‌های یک فرد هستند. یکی از توصیف‌های کاراکتر شامل سطح سازمان یافتگی این الگوهای رفتاری، درجه انعطاف پذیری یا جزمیت که با رفتارهای مشاهده شده در موقعیت‌ها فعال می‌شوند، و میزان انطباق یا تداخل رفتارهای مشاهده شده با کاربردهای روانی- اجتماعی است (کلونینجر،۲۰۰۰). از دیدگاه روان‌پویشی، رفتارهای ساختار یافته که ویژگی‌های کاراکتر را مشخص می‌کنند، و سازمان دهی کلی شان را به عنوان ” کاراکتر” می‌شناسیم، در واقع سازمان یافتگی ساختارهای روانشناختی زیر بنایی را منعکس می‌سازند. بویژه، “کاراکتر” به تظاهرات رفتاری هویت اشاره دارد. برعکس، جنبه‌های ذهنی هویت، بویژه خودپنداره یکپارچه و تثبیت شده و مفهوم دیگران مهم (یا فقدان آن)، ساختارهای روانشناختی ای هستند که سازمان دهی پویای کاراکتر را تعیین می‌کنند. تعیین‌کننده سوم شخصیت در چارچوب روان تحلیل گری، سیستم ارزش‌های درونی شده است. درجه یکپارچگی سیستم‌های ارزشی، اساساً بعد اخلاقی یا وجدانی شخصیت، یکی از مولفه‌های مهم شخصیت است (فوناگی و تارگت، ۲۰۰۸).
شخصیت بهنجار: ویژگی‌های توصیفی
از دیدگاه نظریه روان پویشی، شخصیت بهنجار، قبل از همه، با مفهوم یکپارچه خود و مفهوم یکپارچه از دیگرانِ مهم مشخص می‌گردد. این ویژگی‌های ساختاری که کنار همدیگر، هویت یا “هویت ایگو” را تشکیل می‌دهند، در حس درونی و تظاهر بیرونی یکپارچگیِ خود[۱۳۳] انعکاس می‌یابند و پیش شرط بنیادین برای عزت نفس بهنجار، رضایت از خود، ظرفیت لذت بردن از کار و ارزش‌ها و اشتیاق به زندگی هستند. دیدگاه یکپارچه از خود فرد، ظرفیت تشخیص تمایلات، ظرفیت‌ها و تعهدات دراز مدت فرد را تعیین می‌کند. دیدگاه یکپارچه از دیگرانِ مهم، ظرفیت ارزیابی مناسب دیگران، همدلی و ادراک ظرافت‌های اجتماعی را تضمین می‌کند. دیدگاه یکپارچه از خود و دیگران به طور ضمنی به ظرفیت وابستگی پخته و بالغانه اشاره دارد، یعنی ظرفیت سرمایه گذاری هیجانی روی دیگران همزمان با حفظ احساس پایدار استقلال و همچنین ظرفیت تجربه علاقه به دیگران.
دومین ویژگی ساختاری شخصیت بهنجار، که عمدتا از هویت یکپارچه ناشی شده و تظاهر می‌یابد، وجود ظرفیت برای طیف وسیعی از آمادگی‌های عاطفی است. در شخصیت بهنجار، عواطف پیچیده و تعدیل شده هستند و حتی تجارب عاطفی نسبتاً شدید به عدم کنترل تکانه منجر نمی‌شوند. اثبات، پشتکار، و خلاقیت در کار و روابط بین فردی، و به همین ترتیب ظرفیت اعتماد، رابطه متقابل و تعهد نسبت به دیگران که توسط سیستم‌های ارزشی درونی شده تعیین می‌شوند، عمدتا از هویت الگویی بهنجار مشتق می‌شوند.
جنبه سوم شخصیت بهنجار، سیستم پخته و یکپارچه ای از ارزش‌های درونی شده است. گرچه سیستم ارزش‌های درونی شده به لحاظ تحولی از ممنوعیت‌ها و ارزش‌های والدین مشتق می‌گردد، در شخصیت بهنجار، ارزش‌ها و رفتارهای اخلاقی با ممنوعیت‌های والدین ارتباط نزدیکی ندارند. بلکه، سیستم بالغانه ارزش‌های درونی شده باثبات، بدون نفوذ شخص خاص[۱۳۴]، نسبتا مستقل از روابط خارجی با دیگران و شخصی و اختصاصی است. یک چنین سیستم پخته ارزش‌های درونی شده بازتاب حس مسئولیت پذیری شخصی، ظرفیت خودانتقادگری واقع بینانه، یکپارچگی و انعطاف پذیری در مواجهه با جوانب اخلاقی تصمیم گیری، و تعهد به معیارها، ارزش‌ها و آرمان‌هاست.
چهارمین بعد شخصیت بهنجار، مدیریت مناسب و رضایت بخش انگیزش‌های جنسی، وابستگی و پرخاشگرانه است، که ممکن است به طور ذهنی به صورت نیازها، ترس‌ها، آرزوها یا تکانه‌ها تجربه شوند. در حوزه جنسی، شاهد ظرفیتی هستیم برای تظاهر کامل نیازهای حسی و جنسی که با مهربانی و تعهد هیجانی به فرد مورد علاقه آمیخته شده است. با توجه به نیازهای وابستگی، یکپارچگی بهنجار انگیزه‌های وابستگی در ظرفیت وابستگی متقابل و رضایت از هر دو نقش مراقبت کننده و وابستگی تظاهر می‌یابد. نهایتا، ساختار شخصیت بهنجار شامل ظرفیت کانالیزه کردن موفقیت آمیز تکانه‌های پرخاشگرانه بصورت تظاهرات ابراز وجود سالم است، که بدون واکنش افراطی، مقابل حمله‌ها بایستیم، واکنش حفاظتی نشان دهیم، و از معطوف شدن بر علیه خود اجتناب کنیم. سیستم‌های ارزشی درونی شده، در یکپارچگی بهنجار و مدیریت موفقیت آمیز ساختارهای انگیزشی سهیم اند(کرنبرگ،۲۰۰۴).

حتما بخوانید :   بررسی تاثیر گفتمان جنسیتی در کتاب زبان انگلیسی سوم دبیرستان با رویکرد تحلیل گفتمان انتقادی۹۳- قسمت ...

برای دانلود فایل متن کامل پایان نامه به سایت 40y.ir مراجعه نمایید.